پاسخ به:رمان دالان بهشت
شنبه 25 دی 1389 10:27 PM
http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٢۶٩
بندازه دور؟! توي مصیبت هایی که اون باید می کشید و رنج هایی که بعدا باید می برد، این مردم و
خاله خانباجی ها چقدر می تونستن شریک باشن و سهم داشته باشن؟! مسلما اگر بی تفاوت نبودن،
غیر از یک تاسف و سر تکون دادن که – اي داد و بیداد دختره بدبخت شد – سهمی را قبول نمی
کردن! اون وقت این با عقل جور در می آد، آدم واسه کسانی که توي زندگیش خنثی هستند و
کارشون فقط حرف زدنه، رنج بکشه؟! حرف باد هواست. به خاطر باد، آدم عاقل که هیچ، آدم احمق
هم حاضر نیست، خودشو رنج بده، حاضره؟!
براي اولین بار دیدم ثریا جوابی براي گفتن ندارد و سخت به فکر فرو رفته است و باز توي چشم
هایش تحسین و تشکر از محمد موج می زند و این براي من کشنده بود.
شاید آن روز همه به فکر فرو رفتند و از حرف هاي محمد نتیجه و درسی گرفتند، غیر از من بیشعور
و کم عقل که همه فکرم معطوف این بود که اصلا چرا ناراحتی ثریا براي محمد باید مهم باشد تا
بخواهد راه پیش پایش بگذارد و یک ساعت در موردش حرف بزند و چرا ثریا با آن نگاه ملامال از
تشکر و احترام به محمد نگاه می کند.
همه ساکت بودند که باز امیر که انگار با سکوت دشمن خونی بود، سر حرف را باز کرد و گفت:
خوب این که قضیه سیمین خانم و قضاوت جناب قاضی، لطفا قربان به شکایت بعدي هم رسیدگی
بفرمایین!!!
بالاخره آن قدر شوخی کرد که حرف را به مسئله مسافرت ثریا کشاند و محمد این بار هم از ثریا
حمایت کرد و آتش غضب و حرص و حسادت من چندین برابر شد.
wWw.98iA.Com