0

رمان دالان بهشت

 
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت
شنبه 25 دی 1389  10:25 PM

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٢۶٠
حالا صرفنظر از مادر و پدرشون، این درخواست حقه یا نا حق؟!
محمد رضا من و من کنان گفت: والله خوب... آره، ولی...
ثریا در حالی که نگاهش سرشار از تحقیر بود، همان طور که از جا بلند می شد گفت:
پس شما بهتره به جاي این که پاي اصل و نسب و شجره نامه شون رو پیش بکشین، براشون روشن
کنین که حق و نا حق بودن حرفشون و این که چند ساله اون جا استخون خرد کردند و جون کندن
مهم نیست!!! مهم اینه که تا موقعی جاشون اون جاست که مثل سگ اهلی گوش به فرمان باشن تا
شما هر وقت دلتون خواست و البته، اگر دلتون خواست، استخون هایی رو که دلتون نمی آد دور
برزین جلوي اون ها پرت کنین. چون بالاخره سیر کردن شکم هایی با حالتی مسخره به شکم او اشاره
کرد مثل این ها همچین هام، آسون نیست.
این را گفت و بدون این که به بقیه نگاه کند، پشت به ما کرد و راه افتاد.
توي آن جمع شاید بعد از محمد رضا دهان من از همه بیش تر باز مانده بود و حیرتزده و گیج به جا
مانده بودم. خونسردي و آرامش ثریا در موقع صحبت و از جا بلند شدن و دور شدن بدون عجله اش با
آن تسلط، همه و از همه بیش تر من و محمد رضا را مثل صاعقه زده ها خشک کرده بود. وقتی به
خودم آمدم که یادم نیست چه جوري خداحافظی کرده بودیم یا اصلا خداحافظی کرده بودیم یا نه؟
ولی بیرون از قهوه خانه به دنبال ثریا و همراه محمد کشان کشان می رفتم. دوباره ورق عوض شده
بود. ثریا سربلند و پیروز بود و بار دیگر نگاه هاي محمد و امیر، غرق حیرت و تحسین و احترام بود
wWw.98iA.Com

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها