0

رمان دالان بهشت

 
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت
شنبه 25 دی 1389  10:16 PM

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٢٢۴
خندان لب تخت نشست و مرا هم به زور نشاند روي پایش. رویم را به حالت قهر برگرداندم. صورتم
را برگرداند و توي چشم هایم نگاه کرد. دیگر او فهمیده بود وقتی توي چشم هایم نگاه می کند
تسلیم می شوم.
بعد با لحنی سرشار از محبت گفت: آدم، خوشگل تنها که باشه، فایده نداره، باید خوش اخلاق هم باشه
تا بشه یک ماه کامل. از اون گذشته من همه جور ماه دیده بودم غیر از ماه اخمو!! حالا مثل یک
دختر خوب اخم هاتو باز کن تا در مورد عروسی – کلمه عروسی را باز با کنایه و شیطنت به زبان
آورد – صحبت کنیم.
این بار از طرز نگاهش و تکیه بامزه و معنی داري که روي عروسی کرد، نتوانستم جلوي خنده ام را
بگیرم.
خوب حالا شد. اگه بدونی خنده هایت چقدر قشنگه هیچ وقت اخم نمی کنی. حالا بفرمایین.
در حالی که انگشتم را به علامت تهدید تکان می دادم با لحنی تهدید آمیز گفتم: محمد، به خدا اگه
اذیت کنی...
حرفم را قطع کرد، انگشتم را توي هوا گرفت و بوسید و گفت: شما، اگه تهدید هم نکنی، فرمانتون
اجرا می شه، بفرمایین!!
گفتم دیگه. توي بدجنسی می دونی چی می گم. خودتو به اون راه می زنی.
دوباره خندید و گفت: باور کن اولش جا خوردم و فکر کردم منظورت همونه.
wWw.98iA.Com

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها