0

رمان دالان بهشت

 
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت
شنبه 25 دی 1389  10:10 PM

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٢١١
چرا؟ گرممه!
می دونم، ولی قبل از این که عرق کنی باید این کارو می کردي، نه حالا. سرما می خوري.
از گرما کلافه بودم.
در حالی که کمکم می کرد، گفت: تنت کن، یک جا می شینیم براي صبحونه، عرقت که خشک
شد، درش بیار.
وقتی به قهوه خانه رسیدیم، با این که آرام آرام راه آمده بودیم، پاهایم ضعف می رفت و کاملا خسته
شده بودم و از دیدن تخت و جایی براي نشستن، کلی ذوق کردم.
ثریا طوري که انگار حال مرا درك می کند، گفت: خیلی خسته شدي، نه؟!
توي نگاهش مهربانی خاصی بود، یک مهر مخلوط با حمایت که آدم قادر نبود در برابرش مقاومت
کند.
با لبخند جواب دادم: خیلی.
دفعه هاي اول همیشه همین طوره، ایشاالله کم کم عادت می کنی.
محمد و امیر و جواد که براي آوردن چاي و وسایل صبحانه رفته بودند، سر رسیدند و امیر دنباله
حرف هاي ثریا را گرفت: بله دیگه، وقتی دورترین مسیري که آدم پیاده روي کرده باشه مسیر خونه
تا مدرسه یا خونه مریم خانوم باشه، اوضاع بهتر از این نمی شه. به جان خودم الان مهناز فکر می کنه
قله رو فتح کرده، مگه نه؟
wWw.98iA.Com

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها