0

رمان دالان بهشت

 
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت
شنبه 25 دی 1389  10:07 PM

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ١٩٨
خود مادر هم با این که سرش به رسیدگی و سر و سامان دادن خانه گرم بود، هر کاري می کرد و هر
چه می خرید، ورد زبانش یاد خانم جون بود. و تقریبا شب جمعه ها همراه پدرم می رفت سر خاك.
دیگر عصرهاي پنجشنبه به جاي صداي قرآن خانم جون و دعاهاي شب جمعه اش، بوي حلواهاي مادر
یادآور او بود.
جا به جا شدن ما تا اواسط آذر طول کشید و من با این که تقریبا در کارها نتوانستم کمک کنم، ولی
آرام آرام حالم بهتر می شد. خواب هاي آشفته کم تر سراغم می آمد و سرگرم شدن به اسباب کشی
و جا افتادن توي خانه جدید مرا از حال و هواي قبلی دور کرد.
قشنگ ترین جاي آن خانه در نظر من اتاق خودمان بود. با چه عشقی آن جا را مرتب کردیم و
چیدیم. پرده هاي مخمل مهمانخانه قبلی را همراه مبل راحتی بزرگش که با خریدن مبل هاي جدید
توي این خانه جاي به خصوص نداشت، مادر به ما داد. مبل را جلوي پنجره و زیر پرده ها که با هم
هماهنگ بود گذاشتیم، کنارش یک گلدان بزرگ سفال که نخل مرداب هاي بلند داشت و سه کنج
دیوار میز تحریر بود و روبروي در، تختمان. درست مثل یک خانه نقلی.
فقط کتاب هایمان جا نداشت که توي قفسه بندي کمد جا دادیم. وقتی کارمان تمام شد، امیر به
شوخی گفت: فقط یک آشپزخونه کم دارین. حالا که این جوریه گاز و یخچالتون رو هم بیارین،
یکدفعه بشیم همسایه.
و من ته دل چقدر دوست داشتم که چنین چیزي امکان داشت.
wWw.98iA.Com

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها