0

رمان دالان بهشت

 
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت
شنبه 25 دی 1389  10:05 PM

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ١٩٣
و حتی خودم، که گمان می کردم با گذشت زمان رفته رفته همه چیز عادي می شود و به حال اول
برمی گردد، روز به روز حالم بدتر می شد.
آخر سرکارم باز به دکتر کشید و برخلاف میل مادر و محمد، مجبور شدم قرص آرام بخش مصرف
کنم. دکتر گفت که اگر ممکن باشد و محیط زندگی ام را عوض کنند در بهبود حالم موثر خواهد
بود. این بود که آقا جون که انگار بعد از خانم جون خودش هم پی بهانه اي براي فرار می گشت،
تصمیم به عوض کردن خانه گرفت.
در ذهن هیچ کس نمی گنجید و قابل باور نبود که آقا جون حاضر شود از آن خانه دل بکند. ولی او
گفت که چشمش برنمی دارد آن خانه را بدون خانم جون ببیند.
همه فکر می کردیم این تصمیم او گذرا و از روي تاثر است و بعد از مدتی پشیمان خواهد شد، اما
خیلی زود یکی از همکارهاي آقا جون طالب خانه شد و در مدتی کم تر از چهار ماه، همان طور که
زندگیمان بعد از خانم جون رنگ و بویش عوض شده بود، خانه مان هم عوض شد. این تغییر و تحول
آن قدر سریع اتفاق افتاد که حتی فرصت نشد در موردش درست فکر کنیم.
چقدر دل کندن از آن خانه که یادگار تمام ایام خوش بچگی ام بود، بوي خانم جونم را می داد و
یادآور تمام روزهاي زندگی ام بود – یادآور دوستی ام با زري و ازدواجم با محمد و تمام روزهاي
خوش دیگري که در این خانه و در کنار خانم جون دیده بودم – برایم سخت بود، ولی این دوري، با
همه تلخی اش، در بهبود حال من خیلی موثر بود.
__________________________________________________________________________________________
صفحھ ١٩۴
در مدتی بسیار کوتاه، هم خانم جونم و هم خانه قشنگی را که ماواي خوشبختی و آرامش بود از دست
دادم و وارد مرحله اي دیگر از زندگی شدم. دوره اي تازه که حالا، یا تقدیر یا بی تدبیري من ، باعث
شد دیگر هیچ وقت رنگ آن آرامش خیال و آسودگی گذشته ام را نبینم. زندگی ام رودي شد در
مسیر ناشناس که براي روح خام و بی خیال من، نامانوس و ناشناخته بود و مجبور شدم تاوان
ناپختگی و خامی را به بهاي هشت سال از بهترین سال هاي عمرم و از دست دادن کسی بپردازم که
مهرش با تار و پود وجودم عجین شده بود.
wWw.98iA.Com

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها