پاسخ به:رمان دالان بهشت
شنبه 25 دی 1389 10:04 PM
http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ١٨۶
تابوت را سه بار زمین گذاشتند و برداشتند و باز نزدیک دهانه قبر زمین گذاشتند. خانم جونم را می
خواستند توي این خانه تاریک و تنگ، زیر خروارها خاك مدفون کنند؟!
لرزشی استخوان هایم را لرزاند. ترس، غصه ، وحشت و اندوهی بی نهایت و وصف ناپذیر داشت قلبم
را پاره پاره می کرد. جلوي چشم هاي وحشتزده من امیر، علی، محمد و حاج آقا، خانم جون را باز
بلند کردند. آقا جون اشکریزان پیکر مادرش را سرازیر کرد. وحشت تا مغز استخوانم را لرزاند.
آن جا توي آن گودال تاریک و تنگ و سیاه، مادر بزرگ من بود که مدفون می شد؟! آقا جون را
که به پهناي صورت اشک می ریخت، صدا زدند که صورت مادرش را باز کند.
چیزي در درونم جوشید. این آخرین لحظه ها بود، به زودي تمام می شد و من دیگر هیچ گاه آن
صورت عزیز را نمی دیدم. ناخودآگاه شعر سوزناکی که همیشه ورد زبان خانم جون بود با صداي
خودش توي ذهنم زمزمه شد، صدایی که لحظه به لحظه اوج می گرفت:
در خانه تاریک گور، در پیش دارم راه دور
کو همنشین جز مار و مور، استغفرالله العظیم
باز خروشی بی نهایت وجودم را در بر گرفت و سوزاند، دهانم را به فریاد باز کرد و پاهایم را به جلو
راند، باید یک بار دیگر می دیدمش.
دست هایی که سعی می کردند نگهم دارند، فقط بازوهایم را خراشیدند. این من نبودم، نیروي محبت و
خون خود خانم جون بود که توي رگهایم می جوشید و مرا به جلو می راند. زانو زدم و شیون کنان
wWw.98iA.Com