0

رمان دالان بهشت

 
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت
شنبه 25 دی 1389  10:03 PM

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ١٧٩
بدون فکر گفتم: کی؟ زري؟!
خندان گفت: به به، چشم زري روشن. بفرمایین زري کی ناقص بود که حالا کامل شده؟!
خنده ام گرفت: محمد اذیت نکن، بگو دیگه.
اي تبل، می خواي همه چی حاضر و آماده باشه، نه؟!
بعد با انگشت ماه را نشان داد و من از خنگی خودم که چیز به این سادگی را نفهمیده بودم و از حرفی
که در مورد زري زده بودم از ته دل خندیدم. محمد باز با همان روش همیشگی اش فکرم را منحرف
و حواسم را پرت کرده بود و من غافل از بدبختی اي که انتظارم را می کشید حواسم به حرف ها و
شوخی هاي محمد جلب شد تا به خانه رسیدیم.
وارد خانه که شدیم نزدیک اذان صبح بود. برخلاف انتظار که مطمئن بودیم خانم جون بیدار است،
چراغ هاي خانه همه خاموش بود.
محمد گفت: بالاخره یکدفعه هم شد که ما خانم جون رو بیدار کنیم، عجیبه خواب موندن.
من در حالی که احتمال می دادم خانم جون توي اتاقش بیدار است، گفتم: من می رم صداشون کنم.
هنوز هم هرچه فکر می کنم چرا آن شب چراغ اتاق را روشن نکردم، متعجب می مانم. نور چراغ
راهرو همراه من وارد اتاق شد و سایه ام روي دیوار روبرو افتاد، بزرگ و وحشتناك.
آرام صدا کردم: خانم جون و نزدیک تخت شدم. ولی خانم جون جوابی نداد. به پهلو و پشت به من
روي تختخواب بود.
wWw.98iA.Com

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها