پاسخ به:رمان دالان بهشت
شنبه 25 دی 1389 10:02 PM
http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ١٧٧
این یادگاري رو از من داشته باش، این ها یک جفت بود، یکی مال تو یکی مال مهناز، که خدا می
دونه ، اندازه مهناز دوستت دارم.
بعد همان طور که دست زري توي دستش بود گفت: ایشاالله که سفید بخت بشی و هر جا هستی خدا
نگهدارت باشه.
زري یک دفعه زد زیر گریه و خانم جون همان طور که دست به سرش می کشید گفت: گریه نکن
مادر، مسافر خوب نیست گریه کنه. به سلامتی عروسی، گریه براي چیه؟! می دونم غربت هست،
دوري هست و دلت گرفته. اما مادر جون، زن وقتی شوهر کرد دیگه همه کس و کارش اول
شوهرش است. مبادا بري اون جا بی قراري کنی و جاي مرهم دل اون بنده خدا بشی بار دلش!
مردها طاقتشون به غصه از یک بچه کمتره، خصوصا اگر زنشون هی بیخ گوششون نق بزنه. هر وقت
دلت گرفت سوره والعصر رو بخون با توجه هم بخون تا دلت آروم بگیره. خدا یار غریبونه، ولی پیش
شوهرت نآراومی نکن مادر، زن باید آستر زندگی باشه. حالا اگه تو ته تغاري هستی و نوه خودم یکی
یکدونه، گناه شوهرهاتون که نیست مادر جون، هست؟!
کم کم با شوخی هاي خانم جون اشک هاي زري بند آمد و آخر سر پس از آن که چندین و چند بار
صورت خانم جون را بوسید، خم شد تا دستش را هم ببوسد که خانم جون نگذاشت و هر چه من و
زري براي بردنش به مهمانی اصرار کردیم قبول نکرد و گفت: مادر، حالم روبراه نیست، وگرنه خودم
از خدایم بود ، بیام . شماها برین خوش باشین.
رفتم، اما بعدها همیشه خودم را لعنت کردم که چرا خانم جون را آن شب تنها گذاشتم.
wWw.98iA.Com