پاسخ به:رمان دالان بهشت
شنبه 25 دی 1389 10:00 PM
http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ١۶٩
طور که داشت به سختی بلند می شد گفت: پاشو نمازت رو بخون. هم واسه شفاي این پاي من دعا
کن،هم واسه گوش هاي خودت، بلکه شنوا بشن. واسه عقلت هم دعا کن که بلکه در بیاد.
ا، خانم جون!
چیه، اگه اشتباه می گم، بگو اشتباه می گی.
این را گفت و خندان دور شد. در آن تاریک روشن صبح سرد زمستانی در حالی که دلم بی نهایت
گرفته بود، احساس می کردم چقدر این موجود ضعیف و مهربان و در عین حال استوار و محکم را
دوست دارم.
این موجود آرام، با حوصله، دقیق و فهمیده که حواسش به همه چیز و همه جا بود و مثل نسیمی از
مهر و عطوفت به همه جاي زندگی ما می وزید، دل هایمان را گرم می کرد و از چشم هاي کم سو
ولی موشکاف و حقیقت بینش هیچ چیز پنهان نمی ماند.
خانم جون اشتباه می کرد، آفتاب لب بوم نبود خورشید فروزانی بود که شعاع و گرماي وجودش تمام
اطرافش رادربر می گرفت و زندگی می داد. از جایم بلند شدم در حالی که سرم از دوران حرف هاي
خانم جون و غصه رفتن محمد منگ و گیج بود، با دلی گرفته به نماز ایستادم، ولی حیف که حرف
خانم جون را که گفت براي عقل و گوش خودم هم دعا کنم نادیده گرفتم و از یاد بردم. هنوز تلخی
آن سه روز و سه شب بعدي را به یاد دارم ، چقدر احساس دلتنگی و بی قراري می کردم. شب ها
توي اتاق خانم جون از بی خوابی ، آن قدر زیر کرسی از این دنده به آن دنده می شدم که صداي
خانم جون را در می آوردم و روزها حال مرغ سرکنده را داشتم. ساعت ها به نظرم طولانی و کش دار
_________________________________________________________________________________
صفحھ ١٧٠
می آمد. تازه می فهمیدم، چقدر به محمد عادت کرده ام، می فهمیده که به عشق او بوده که دوان
دوان از مدرسه برمی گشته ام و ساعت ها را تا غروب می گذرانده ام. به عشق او بوده که غروب و
موقع آمدنش، براي من آنقدر شیرین بوده است. می فهمیده که شب ها چقدر طولانی و سرد و
خاموش است و من بدون محمد، انگار توي خانه خودمان غریب و سرگردانم.
wWw.98iA.Com