0

رمان دالان بهشت

 
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت
شنبه 25 دی 1389  9:59 PM

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ١۶۶
داره و نازت رو می کشه یا خانواده اش دوستت دارن ، دیگه میخت رو کوبیدي و هر کاري دلت
خواست می تونی بکنی.
پسره می خواد بره سفر، دو روزه خونش رو توي شیشه کردي که چی؟! که می خواد بره کمک
خواهرش؟ حالا اگه چند صباح دیگه زن امیر واسه این که می خواد بیاد کمک تو، این کارو می
کرد، صورت خوشی داشت؟ تو خوشت می اومد؟
با عجله حرف خانم جون رو قطع کردم وگفتم: به خاطر این نبود...
خانم جون حرفم را برید: واسه چی بود؟ واسه این که داره دور می شه و دلت تنگ می شه؟! آخه
مادر جون، آدم این جور به مردش حالی نمی کنه که می خوادش.
دوست داشتن، شوهرداري و زندگی کردن راه و رسم داره. اول همه، اینو بدون هرقدر براي تو سخته
از اون دور بشی، براي اون دو برابر تو سخته.
مرد وقتی زن می گیره و صاحب همسر و همبالین می شه برایش خیلی بیشتر سخته که از زنش دور
بشه. خصوصا مرد نجیب و سربه راهی مثل شوهر تو.
دوما زن اگه زن باشه با خوش خلقی کاري کنه که مردش از دوري غصه ش بشه نه با کج خلقی و
اخم و تخم. تو اگه خون هم به پا شده بود باید با روي خوش شوهرت رو بدرقه می کردي و با اوقات
خوش راهیش می کردي،که این اولین سفري که می خواست بعد از زن گرفتن بره همیشه یادش
باشه.
wWw.98iA.Com

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها