پاسخ به:رمان دالان بهشت
شنبه 25 دی 1389 9:59 PM
http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ١۶۴
شب آخر باز همان آش بود و همان کاسه . آن شب مادرم، محترم خانم و سایرین را براي شام دعوت
کرده بود که شب آخر دور هم باشیم و من اصلا متوجه رفتارم نبودم یا در حقیقت فکر می کردم
رفتارم طوري است که هیچکس متوجه سردي رابطه ام با محمد نمی شود. غافل از چشم هاي تیز بین
خانم جون که هم گرفتگی محمد را فهمیده بود و هم سرسنگینی هاي مرا.
صبح روز بعد، خانم جون که قرار بود محمد را براي راه افتادن زودتر از معمول بیدار کند، به در زد و
من که خیلی قبل از این که خانم جون بیایید بیدار شده بودم، خودم را به خواب زدم!
محمد بیدار شد و صدایم زد. مهناز نمی خواي نماز بخونی ؟ من دارم می رم.
جواب ندادم.
می دونم بیداري، یعنی خداحافظی هم نمی خواي بکنی؟!
باز هم چیزي نگفتم. یکخورده ساکت شد. سنگینی نگاهش را احساس می کردم و طاقتم داشت تمام
می شد که خم شد و موهایم را از صورتم کنار زد، گونه ام را بوسید، یک دست آرام به موهایم کشید
و گفت خداحافظ و رفت.
در را که به هم زد، اشکم سرازیر شد و سرجایم نشستم، یک لحظه خواستم بدوم دنبالش، صدایش کنم
و معذرت بخواهم و بگویم اشتباه کردم، ولی صداي به هم خوردن در حیاط به من فهماند که دیر شده.
جلوي محترم خانم و بقیه، دیگر ممکن نبود. توي دریایی از غصه و رنج غوطه می خوردم و نمی
دانستم چه کنم که در باز شد و خانم جون وارد شد و در رابست. دستپاچه اشک هایم را پاك کردم و
wWw.98iA.Com