0

رمان دالان بهشت

 
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت
شنبه 25 دی 1389  9:58 PM

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ١۶١
فصل هفدهم
حالا که به آن روزها فکر می کنم، می بینم نزدیکی دل ها و همراهی و محبتی که بین ما بود، در
کوچک شدن غصه ها و کمرنگ شدن غم هایمان چقدر موثر بوده. این هم یکی از خصایص آدمی
است. آدم همین قدر که احساس کند، دل هایی همراه و غمخوار هست که با او همدرد و شریکند،
حتی اگر این دل ها کوچک ترین کاري جز شنیدن غصه ها انجام ندهند و فقط بشنوند و همراه او و
به خاطر او اشک به چشم بیاورند، مضطرب بشوند و از سر اندوه آه بکشند، انگار بار غم آدم خود به
خود سبک می شود، چنبره غم سینه را آزاد می کند و اگر چه به سختی ، به هر حال کمر راست می
کند. همین احساس همدلی براي سبک کردن بار غم چنان بجا و کاري عمل می کند که انگار نصف
بیشتر مشکل حل شده.درست برخلاف این حالت زمانی است که ممکن است کسی حتی براي حل
مشکلات قدم بردارد،
ولی نه به میل و رضا و مهر ، بلکه به جبر و اکراه و از سر وظیفه و اجبار. آه که چقدر آن موقع حال
آدم ها فرق می کند. مشکل حل می شود ولی به تلخی، همراه با حس گزنده و نیشدار که به آدم
احساس خواري و بی مقداري می دهد. رنجی جانفرسا بر جان آدم چنگ می اندازد، رنجی غیر قابل
بیان که بر کوله بار رنج هاي نا گفته آدم افزوده می شود. چرا؟ شاید چون جوهره انسان پرورده
محبت و مهر و عاطفه است. دست ناتوانی را که به مهر و از صمیم قلب به سمتش دراز می شود
بردست هاي توانا اما دلمرده ترجیح می دهد، مگر اندك دلمردگانی که مفهوم مهر و جوهره وجودي
خودشان را گم کرده اند و همیشه کورمال کورمال در پی گم کرده خویش، نا دانسته، بیراهه هایی
wWw.98iA.Com

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها