پاسخ به:رمان دالان بهشت
شنبه 25 دی 1389 9:57 PM
http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ١۵٩
والله قراره آقا رضاامشب بره اصفهان، خونه اي که دست همکار قبلیش بوده ببینه، اگه مناسب و تر و
تمیز باشه دیگه چند روزي بیشتر وقت نداره، باید اسباب ببرن.
مادر با تعجب گفت: چطور با این عجله؟!
می تونن بعد از عید هم برن، منتها آقا رضا رو که می شناسین صبر نداره، می گه حالا که قرار به
رفتنه زودتر برن بهتره . فاطمه که می ره، زري هم که می ره، مهدي هم که اون جور، مرتضی هم که
بعد از عید می خواد بره سربازي، دیگه فقط مهناز و محمد واسه من می مونن. دیشب به حاج آقا
گفتم: حسابی یکدفعه غریب می شیم. خدا را شکر بازم این دو تا پیشمون هستن.
خانم جون، همان طور که ظرف نقلش رو دور می گرداند، گفت: خدا ایشاالله عمر طولانی به خودت
و حاج آقا بده مادر، زن و شوهر تا وقتی با هم هستن، هیچکدوم غریب نیستن . زن و شوهر ریشه
زندگی هستن، بچه ها برگ و بار، برگ هم یک روز به شاخه س یک روز نیست، اصل ریشه س.
ریشه که باشه و درخت سرجا، برگ و بار هم دوباره سرجایش برمی گرده. قول بهت می دم چند
سال دیگه همشون با بچه هاشون برگردن و سرتون این قدر شلوغ بشه که دیگه واسه یکخورده
تنهایی، دلت تنگ بشه.
محترم خانم با لبخندي که صورتش را پوشانده بود گفت: تو رو خدا خانم جون، دعا کن خدا به
همشون و بخصوص اول به فاطمه بچه هاي سالم بده، قدمشون روي چشم هاي ما.
خانم جون گفت: به فاطمه هم بچه می ده صبر داشته باش. حالا همه اش پنج شش ساله، دکترها هم
که گفتن سالم هستن، دیگه غصه چی رو می خوري؟ هر چیزي یک ساعتی داره، منتها صبر ما کمه.
wWw.98iA.Com