پاسخ به:رمان دالان بهشت
شنبه 25 دی 1389 9:55 PM
http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ١۵۶
باز سیل اشک هایش روان شد.
خانم جون گفت: مادر ، دعایش کن. مادري، دعایت گیراست ، جوونیه و جاهلی . حالا کاریست
شده.
محترم خانم گفت: خانم جون، آخه دیگه راهی نیست که آدم امید به تموم شدنش داشته باشه. چاهیه
که مهدي تا عمر داره باید تویش بسوزه و بسازه. خدا می دونه هروقت این ها رو می بینم انگار به
جیگرم کارد می زنن. همچین به مهدي نگاه می کنه انگار بنده زر خریدشه. این دل بی صاحب طاقت
نمی آره، بگم اقلا نیان، من نبینم. پسره رو از مغازه باباش در به در کرد ، از فامیل بریدش، دیگه از
برادر و خواهر و پدر و مادر نزدیک تر هست؟ هر وقت این دختر اومد یک ننگی به یکی از ما
بست و یک حرف و سرو صدا در آورد و رفت.
مادرم در حالی که خودش هم اشک به چشم داشت گفت: تو رو خدا محترم خانم، این جور خودتو
داغون نکن، می دونم اولادته، دلت طاقت نمی آره، ولی از خودخوري کدوم درد چاره داره؟! جوون
سرشون به سنگ می خوره عاقل می شن.
محترم خانم در حالی که سرش را تکان می داد ، گفت: دیگه چه فایده ؟ وقتی جوونی اون بچه و
عمر ما رفت، دیگه چه فایده؟! الان شما، شاهدین چه اون موقع که با ما آشنا بودین، چه این چند
وقته که مهناز عروس ما شده، از ما چی دیده؟! بابا، آدمی را آدمیت لازم است. اگه کسی روي مرز
خودش رفتار کنه مگه دیگران چه دردي دارن که باهاش نسازن. مگه ما غیر از احترام چی می
خواهیم؟ الان مگه مهناز با زري و فاطمه چه فرقی می کنه؟ اونم همین طور. مهدي می گه به خاطر
wWw.98iA.Com