0

رمان دالان بهشت

 
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت
شنبه 25 دی 1389  9:53 PM

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ١۴٨
سه تا دختر که دومیش همین عروس خودم بود. خلاصه مادر، مرضی خانم که اومد خونه حاج آقا از
اون جا که دردمون مشترك بود، شدیم دوست هاي جون جونی. و خوب بعدشم که معلومه، عباس
بیست سه چهار سالش شده بود و گلویش پیش این ملیحه خانم گیر کرده بود، منم که جونم براي
ملیحه و خانواده اش در می رفت مستاجر مون رو جواب کردیم وملیحه خانم از خونه حاج رحمت
اومد خونه ما و شد عروس گل من. بعد هم پا به پاي شوهرش زحمت کشید و خانمی کرد تا زندگی
شد این که حالا هست. هرچی خاك مادر و مادربزرگش است، عمر ملیحه باشه. مادر جون، همه
خانمی و بلند نظري مادرت به اون ها رفته.
بعد رو به من اضافه کرد: دیگه از این جا به بعدشم که خودت دیگه می دونی و معلومه.
من که غرق فکر و خیال، هنوز در حرف هاي خانم جون غوطه می خوردم و به او خیره مانده بودم،
با تعجب و گلایه پرسیدم: چطور تا حالا این ها رو تعریف نکرده بودین؟!
آهان، همینو می خواستم بگم. اولا که مادر، تو کی پرسیدي که من بگم؟ بچه ها فکر می کنن پدر و
مادرشون از اول پدر و مادر بودن و زندگی همین طور بوده که اون ها حالا دارن می بینن. تو خودت
تا حالا اصلا پرسیده بودي که من نگفته بودم؟! بعد از اون ، مادر، بابات یک عیبی داره که دوست
داره از اون جا که خودش سختی کشیده، شماها رو لاي پنبه بزرگ کنه. همه ش می گه سختی رو
خودشون می رن توي زندگی می فهمن، حالا نمی خواد غصه گذشته مارو بخورن. اینم که حالا امروز
من سر درد دلم باز شد به خاطر حرف تو بود که واسه یک مدرسه رفتن و اومدن، می گی خسته ام و
تازه اخم ها تو براي شوهرت توي هم می کنی که چرا، حالا که تا غروب خوابیدم بهم مژدگونی نمی
wWw.98iA.Com

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها