پاسخ به:رمان دالان بهشت
شنبه 25 دی 1389 9:53 PM
http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ١۴٧
پیرزن و پیرمرد بودن شدن براي من پدر و مادر و مونس و یاور و خلاصه همه کس. اگه گفتی اسم
اون ها چی بود؟!
به من خیره شد. من با تعجب و فکري مغشوش همان طور که اخم هایم توي هم رفته بود سعی می
کردم حواسم را جمع کنم که خانم جون خندید و گفت: دیگه این که این قدر فکر نداره، حاج
رحمت و بانو خانم خدا بیامرز دیگه.
بابا بزرگ مادر؟!
خانم جون سرش را تکان داد : بله، خدا خواست که اون ها سبب خیر بشن و دست منو بگیرن. حاج
رحمت واسطه شد و عباس رو گذاشت بازار، در حجره حاج قاسم بلورچی که تاجر چینی و بلور بود و
حالا این بچه چی کشید تا شد این حاج عباس موسوي که رویش توي بازار قسم می خورن و این
اعتبار رو به هم زد، فقط خدا می دونه و بس. همون سالها بازم، حاج رحمت یک زن و شوهر مطمئن
رو پیدا کرد و دو تا اتاق هامون رو بهشون اجاره دادم و یکخورده زندگیمون سرو سامون گرفت و
دیگه تنها نبودم. خودمم یواش یواش پیش بانو خیاطی و قرآن یاد گرفتم و بعضی وقت ها براي درو
همسایه خیاطی می کردم و شب و روز هم دعا به جون حاج رحمت و بانو خانم می کردم. اینه که
مادر یک وقت می بینی، صد پشت غریبه ، براي آدم از خواهر و برادر بهتر می شه.خلاصه زندگیمون
کم کم روبراه می شد و عباس تقریبا هفده هجده ساله بود که از بخت بد یا نمی دونم از اون جا که
هر که در این بزم مقرب تر است، جام بلا بیش تر می دهند، داماد حاج رحمت که پدر همین ملیحه
خانم باشه دور از این خونه و شماها ، درد بد گرفت و ناغافل از بین رفت. بیچاره مرضی خانم موند و
wWw.98iA.Com