0

رمان دالان بهشت

 
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت
شنبه 25 دی 1389  9:51 PM

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ١۴٠
خانم جون گفت: که خوابش نبره؟! اي مادر، قربون شکلت ، آب دستی توي چاه ریختن فایده نداره،
این جا نخوابه می ره توي اتاق خودش.
من با حالت قهر و گلایه گفتم: ا ، خانم جون ، خوب خسته بودم شما چرا به حرف هاي محمد گوش
می کنین.
بعد در حالی که اخم هایم را توي هم کرده بودم رویم را از محمد برگرداندم.
خانم جون با لبخندي شیطنت بار گفت: ببخشید خانم، از این به بعد می گم دیگه حرف حساب نزنه.
بعد رو به محمد گفت: این از این خانم خانم ها، اون از اون یکی ، الان امیر هم بیاد صدایش در می
آد. اون که دیگه حالا اگه درس نمی خونه اقلا پا زیر پا نمی گیره تنش راحت بشه.
منظور خانم جون به علی بود که همیشه مشغول تکاپو و جنب و جوش بود.
محمد رو به من که اخم هایم را توي هم کرده بودم ، گفت: می دونی چند روز دیگه تا امتحان ها
مونده؟! حالا این چند روز اگه از شما خواهش کنم با همه خستگی تون شب ها زود تر بخوابی و
روزها به درست برسی امکانش هست؟ خانم جون شمام قدیم ها حرف حاج آقا رو این جوري گوش
می کردین؟!
سر درد دل خانم جون باز شد: اي مادر جوون هاي الان چه می دونن زندگی یعنی چه؟ سختی چیه؟
روزگار یعنی چه؟ شوهر کدومه؟ راحت و حاضر و آماده همه چیز هست، نمی فهمن از کجا می آد،
چه طور می آد، واسه همینه این چهار تا کتاب این قدر مهم شده، همه باید پس برن پیش بیان بلکه
wWw.98iA.Com

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها