0

رمان دالان بهشت

 
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت
شنبه 25 دی 1389  9:16 PM

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ١٢۶
را می فشرد به چشم هایم راه باز نکند. عجیب بود، با این که بدجور از محمد رنجیده بودم، از این که
با قهر از او دور بودم رنج می بردم. حالا این از حماقت بود یا عشق زیاد، نمی دانستم.
خانمی از اقوام شوهر زري با کنجکاوي پرسید: معذرت می خوام ، شما زن برادر عروس خانم
هستین؟
با رویی که نهایت سعی ام را براي گشاده بودنش داشتم، جواب مثبت دادم.
ببخشید عروس بزرگشون؟!
نه من عروس دوم هستم.
آهان همون که هنوز ازدواج نکرده؟
بله.
هزار ماشاالله ! گفته بودن عرسشون خیلی قشنگه، فکر کردم باید شما باشین. خواستم مطمئن بشم.
شما خواهرم داري؟
زهر خندي صورتم را پوشاند. دوباره یاد قیافه عصبی و روگردان محمد افتادم. گرمم شده بود . غصه
اي دلم را بی طاقت می کرد و اشک هایم که جلوشان را گرفته بودم مثل آدم هاي تب دار تنم را می
سوزاند. در سمت ایوان را باز کردم. هواي سرو و سوز سرما، شاید کمی سوز دلم را آرام می کرد.
سرما یکدفعه تا مغز استخانم نفوذ کرد و لرزشی خفیف به جانم انداخت. صداي اکرم خانم که همراه
مریم تازه رسیده بودند مرا به خود آورد.
wWw.98iA.Com

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها