0

رمان دالان بهشت

 
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت
شنبه 25 دی 1389  9:15 PM

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ١٢۴
بودم. هیجان و عجله ام براي این که مرا زود تر ببیند، باعث شده بود از خودم بدم بیاید. رفتار او
توهینی بی نهایت براي قلب مشتاق من بود که مرا از پا در می آورد . دوباره در باز شد، برخلاف
انتظارم محمد برنگشته بود.
محترم خانم بود که شتابزده می پرسید: مهناز جون هنوز حاضر نشدي؟ مادر قربونت برم، زود باش
همه اومدن، مهمون ها سراغ عروس هام رو می گیرند، تو بیا، آبرومو بخر.
خود را جمع و جور کردم و پرسیدم: مگه الهه نیومده؟
اي مادر اون بود و نبودش غیر از دق دادن من چه فایده اي داره؟ اومده مثل برج زهرمار توي اتاق
مهدي بست نشسته.
بعد در حالی که بیرون می رفت، اضافه کرد: الهی فدات شم فقط زود باش.
کتم را برداشتم حتی نیم نگاهی هم به خودم توي آینه نکردم. دیگر دلم نمی خواست نه خودم نه آن
لباس را ببینم. خانه پراز مهمان بود و من در حالی که دلم را رنجی بی اندازه می فشرد به هر زحمتی
بود باید لبم به لبخندي ساختگی باز می شد تا همراه فاطمه خانم و محترم خانم از مهمان ها پذیرایی
کنم. از تحسین و تعریف دیگران حالم منقلب می شد و نا خود آگاه تصویر محمد با آن خشم درنظرم
مجسم می شد.
با دیدن قیافه درهم الهه فکرکردم نکند او هم با آقا مهدي حرفش شده باشد. ولی وقتی جواب مراهم
با لحنی سرد و نگاهی پراز بغض و کینه داد فهمیدم عصبانیتش تنها از آقا مهدي نیست. صداي هلهله
براي وارد شدن زري مرا به طرف اتاق عقد کشاند. زري بی نهایت زیبا، توي آن لباس و با آن وقار،
wWw.98iA.Com

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها