0

رمان دالان بهشت

 
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت
شنبه 25 دی 1389  9:14 PM

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ١١٩
با دقت در احوال امیر مطمئن شدم که از اول هم نظري به زري نداشته و این حدس که فکرم در مورد
علاقه اش به ثریا درست بوده بیش تر در ذهنم قوت گرفت.
زندگی زري هم درست مثل من در مدتی کوتاه عوض شد. در زمانی کم تر از یک سال ما هر دو از
حالت دو دوست و دو همکلاسی در آمدیم و از عالم بچگی جدا شدیم. زري زنی شوهر دار می شد
که به کشوري دور و غریبه می رفت و من در کنار محمد به کلی فراموش کرده بودم که سبب علاقه
اولیه ام به خانواده آن ها اصلا وجود زري بوده است.
دوباره انگار توي خانه ما هم عروسی باشد، برو و بیا و شور و شوق بود. جشن عقد زري در حقیقت
عروسی او هم محسوب می شد. چون شوهرش نمی توانست در فاصله پنج شش ماه بعدي که کار
زري براي رفتن درست می شد، دوباره برگردد.به همین دلیل کارها بیشتر بود و جشن مفصل تر.
و ما چه شور و اشتیاقی داشتیم از مدرسه که برمی گشتیم تمام وقتمان را کار و بحث براي روز عقد
می گرفت. البته تا وقتی که محمد نبود، من آزاد بودم. زمانی که برمیگشت، خواسته و ناخواسته
مجبور بودم بروم سراغ درس هایم.
یادش به خیر ، هنوز لباسی را که براي عقد زري دوخته بودم نگه داشته ام. به چه اشتیاقی آن لباس را
به اکرم خانم سفارش دادم. این اولین عروسی و اولین باري بود که قرار بود به عنوان زنی شوهر دار
توي مجلسی شرکت کنم و می توانستم به جاي لباسی ساده و دخترانه، یک لباس زنانه از آن مدل
هایی که همیشه دوست داشتم، بدوزم. با مشورت اکرم خانم، و البته دور از چشم محمد ، مدل و پارچه
و رنگش را انتخاب کردم.
wWw.98iA.Com

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها