پاسخ به:رمان دالان بهشت
شنبه 25 دی 1389 9:06 PM
http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ١١٢
به یک زنجیر با ساختی ظریف وصل بود. روي قلب پر از کنده کارهاي ظریف و ریز بود که در
مقابل نور تلا لویی خیره کننده داشت و به نظر پر از نگین می آمد.
ذوق زده و خوشحال تا خواستم گردنبند را به گردنم بیندازم ، پرسید : نمی خواي تویش رو ببینی؟
با تعجب پرسیدم : توي چی رو ؟!
طرف راست پایین انحناي قلب را فشار داد و من در کمال ناباوري دیدم درش باز شد و دو تا قلب
کنار هم قرار گرفت ، در حالی که بینشان یک صفحه بسیار ظریف بود که با مفتولی نازك از وسط
به دو طرف وصل بود ، درست مثل این که وسط آن دو تا قلب ، یک صفحه کاغذ باریک باشد.
روي آن با خطی خوش نوشته بود :
مرا عهدیست با ماهی ، که آن ماه آن من باشد مرا قولیست با جانان ، که جانان جان من باشد
از آن همه زیبایی و ابتکار آن قدر سر ذوق آمده بودم که بی اختیار دست به گردنش انداختم و سر
و صورتش را غرق بوسه کردم. هیجان زده بودم ، دلم می خواست گردنبند را به همه نشان دهم.
با عجله گفتم : برم به مامان این ها نشون بدم ، بیام.
با لبخند بازویم را گرفت و نگهم داشت و گفت : چی ؟ الان ؟ نه ، همه رفتن بخوابن ، باشه فردا.
ولی من ، بی قرار اصرار کردم : نه هنوز خواب نیستن زود....
حرفم را برید و همان طور خندان و در حالی که سعی می کرد نگهم دارد ، گفت : عزیز دلم تا فردا
این گردنبند فرار نمی کنه ، نه مادر این ها.
wWw.98iA.Com