0

رمان دالان بهشت

 
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت
شنبه 25 دی 1389  9:03 PM

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ١٠۶
محمد گفت: ببین خودت هم خنده ات می گیره و من دلم می خواد از الان همه بفهمن و دور تو رو
خط بکشن ، این مهمونی اول رو که بري شروع گله گزاري خاله خانباجی ها می شه که خونه فلانی
رفت ، خونه ما نیومد و.... مهناز ، من اصلا نمی خوام وقت تو و خودم صرف این حرف هاي بی خود
و بی حاصل بشه . منظورمو می فهمی؟
با سادگی گفتم : یعنی من دیگه هیچ وقت مهمونی نرم ؟!
با لبخندي شیرین سرش را تکان داد و گفت : صبر کن . کم کم جاهایی می برمت که دیگه به زور
غل و زنجیر هم حا ضر نشی بري این جور مهمونی ها ، خانم کوچولوي ، من . بهت حق می دم، تو
باید دنیاهاي دیگه اي رو ببینی تا از این دنیا که تویش بزرگ شدي ، فاصله بگیري و نگاهت از
جلوي پایت دورترها را ببینه ، مگه نه ؟.
نمی دانم چرا حرف هایش وحشتی گنگ در من به وجود می آورد، ترس و دلهره اي که آدم در
مقابل چیزهاي ناشناخته و نامانوس پیدا می کند. بیشتر از این که هیچ وقت براي حرف هایش جوابی
نداشتم احساسی تلخ از نادانی و دست و پا چلفتی بودن می کردم. این بود که بدون این که حتی خودم
هم متوجه باشم اخم هایم درهم رفته بود و نگاهم به پنجره خیره مانده بود .
پرسید: چیه ؟ چرا این قدر فکرت مغشوش شده؟!
متعجب گفتم : تو از کجا می دونی ؟!
از نگاه اون چشم هاي قشنگت که پر از نگرانیه.
wWw.98iA.Com

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها