پاسخ به:رمان دالان بهشت
شنبه 25 دی 1389 9:03 PM
http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ١٠۴
لبخند زنان دستش را محکم در دستم نگه داشته بودم که خوابی آرام وجودم را گرفت و چشم هایم
روي هم افتاد ، خوابی خوش و سنگین که تا نزدیکی هاي ظهر فردا ادامه پیدا کرد.
با صداي محمد در حالی که آرام موهایم را نوازش می کرد و می گفت: پاشو خانم کوچولوي تنبل ،
ظهر شد تو هنوز خوابی؟
به زور چشم هایم را باز کردم. آفتاب کاملا اتاق را پر کرده بود و نور چشم هایم را می زد ، بالشی
را بغل کرده بودم روي صورتم گذاشتم و محکم نگه داشتم تا محمد که سعی می کرد آن را از روي
صورتم بردارد ، موفق نشود.
با التماس گفتم: محمد خواهش می کنم ، تو رو خدا، فقط یکخورده دیگه.
با صداي سرحال و شوخ گفت: چی؟ پاشو ، زود باش. می دونی ساعت چنده؟! من دیشب فقط چها ر
ساعت خوابیدم ، تو خوابت می آد؟
من که چشم هایم هیچ جوري باز نمی شد ، همان طور که بالش را محکم نگه داشته بودم ، گفتم: فقط
یکخورده دیگه ، به خدا خوابم می آد.
با حالتی قهر آلود بالش را رها کرد و گفت: باشه هر چقدر دلت می خواد بخواب ، من رفتم.
مثل فنر از جا پریدم.
کجا ؟!
در حالی که برق شیطنت توي نگاهش بود گفت: سردرس هام.
wWw.98iA.Com