پاسخ به:رمان دالان بهشت
شنبه 25 دی 1389 8:35 PM
http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٩٠
آدم وقتی جوان است و خام و مثل من، احمق، فکر می کند کامل بودن یکی، دلیل ناقص بودن
خودش است و همین فکر باعث می شد نظر خوبی به ثریا نداشته باشم.
احساس کردم محمد منتظر است حرفی بزنم. پرسیدم: پس تو چرا براي عقد مون دعوتشون نکردي؟
خوب الان جواد این ها خیلی سعی کردن از گذشته شون دور بشن و خودشون رو بالا بکشن. حق
دارن که دوست نداشته باشن با کسانی که شاید اون ها رو به چشم قدیم نگاه می کنن، رفت و آمد
داشته باشن. البته تا حالا هیچ وقت جواد مستقیم اینو نگفته، ولی خودم خوب می شناسمش. براي عقد
هم دعوتشون کردم اون ها مریضی زهرا خانم رو بهانه آوردن منم اصرار نکردم، همین.
من که فکر ثریا رهایم نمی کرد ، یکهو بی مقدمه گفتم:
چه خواهر خوبی داره .
خیلی راحت گفت: آره واقعا، من مثل زري دوستش دارم، خیلی دختر ماهیه.
در حالی که سعی می کردم لحنم معمولی باشد، گفتم: ماه بودنش به خاطر حاضر جوابیشه؟
یکدفعه از جا پرید نیم خیز شد و در حالی که توي تاریکی صورتش را نزدیک چشم هایم آورده بود
گفت: باز توي اون سر کوچولوت چه خبره؟!
با حرص گفتم : سر من کوچولو نیست . و پشتم را به او کردم، ولی صداي رعد و برق یکدفعه چنان
مرا از جا پراند که بلافاصله برگشتم و خود را توي بغلش قایم کردم.
wWw.98iA.Com