0

رمان دالان بهشت

 
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت
شنبه 25 دی 1389  8:27 PM

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٧٩
چراي آن، آدم را گمراه می کند. من بدون این که نیاز به خواستن و داشتن را حس کنم، بدون فکر
و تعقل و به آسانی محمد را در کنار خود دیدم و شاید همین باعث درجا زن ذهن خام من می شد.
چون تشنگی و نیاز را نمی شناختم، نیاز به دوست داشتن و عشق، نیاز به حامی و همفکر، نیاز به پناه
و همراه و نیاز به امنیت خاطر. من بی زحمت صاحب گنجی بودم که نمی دانستم باید با آن چه کنم؟
چطور حفظش کنم یا از آن بهره ببرم. و بدبختانه آن قدر به تملکش مطمئن بودم که لزومی هم براي
تقلا کردن و نگهداري اش نمی دیدم. شاید اگر محمد هم مثل من فکر می کرد قضیه به همان روال
معمول و همیشگی پیش می رفت، عشق سوزان و التهاب، وصل جسمانی، فروکش احساس و تمام ...
ولی از آن جا که نه محمد خام بود و کوتاه فکر نه من عاقل و با درایت، این عدم تعمق و تامل و
ساده انگاري و فراموشکاري ها، آرام آرام مرا به بی راهه اي دور برد که وقتی چشم باز کردم براي
بازگشت خیلی دیر شده بود.
wWw.98iA.Com

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها