0

رمان دالان بهشت

 
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت
شنبه 25 دی 1389  8:26 PM

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٧۶
- چه فرقی می کنه ؟
- خیلی فرق می کنه شما اول بگو کدومش ؟ تا فرقش رو بگم. دستهایم را از زیر چانه ام برداشتم
همان طور که صاف می نشستم زانوهایم را بغل کردم و خیلی راحت گفتم: دیگه حوصله ندارم اصلا
چیزي از درس ها نمی فهمم حواسم جمع نمی شه . دلم نمی خواد دیگه برم... در حالی که اخم هایش
را در هم کرده بود پرید وسط حرفم و با دست اشاره کرد که ادامه ندهم. از پشت میز بلند شد و
جلوي من نشست و خیلی جدي گفت: چرا؟
- اصلا اگه دیگه نخوام درس بخونم چی می شه؟ با چشم هاي عصبانی چنان نگاهی کرد که ترسیدم
بعد خیلی محکم و جدي گفت: این حرفو دفعه آخر باشه که می شنوم. تو باید درس بخونی باید دیپلم
بگیري و باید بري دانشگاه می فهمی؟ من از زن هایی که فکر می کنن شوهر کردن و بچه آوردن
نهایت هنر شونه حالم به هم می خوره. الان دیگه اون زمان مرده که دختره کوچیک شوهر می کرد
و پشت سر هم بچه می آورد و جز بغل شوهر خوابیدن و پخت و پز و بچه داري هیچی نمی فهمید.
اگه هم نمرده من همچین زنی نمی خوام نمی خوام مادر بچه هایم همچین زنی باشه می فهمی؟ من این
قدر که توي کله تو و افکارت برایم مهمه زیبایی ظاهریت برایم اهمیت نداره. صورت زیبایی که
پشتش فکر و اندیشه و شعور نباشه شاید براي خیلی ها جذاب باشه ولی براي من نیست. مهناز همه
زیبایی و قشنگی تو وقتی برام ارزش داره که بدونم پوسته یک مغز داناست. نه مثل طبل تو خالی فقط
یک صورتک قشنک و خوش آب و رنگ می فهمی؟ این که من با تو زود ازدواج کردم فقط براي
این بود که خاطرم جمع باشه مال خودمی و با تو دنبال خواسته هام باشم نه این که بگم خوب من یک
زن جوون خوشگل دارم دوستش هم دارم. باباهامون هم که وضعشون خوبه پس دیگه زهی سعادت
wWw.98iA.Com

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها