پاسخ به:رمان دالان بهشت
شنبه 25 دی 1389 8:09 PM
http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ۴٩
«. خانم کوچولو، نخوري زمین » : با دست هایم دامنم را گرفتم که از جلوي پایم کنار برود. گفت
صیغه رو که » خندان دویدم. چقدر مهرش در دلم جا باز کرده بود. پس خانم جون راست می گفت
«!؟ می خونن، آدم عاشق و شیدا می شه
وارد اتاقم که شدم، نگاهم به خودم توي آینه افتاد. به نظرم آمد چقدر قیافه ام عوض شده و فکر
کردم راستی راستی خیلی خوشگل شده ام. چند لحظه محو تماشا شدم، ولی صداي در اتاق خانم جون
که آمد، دوباره یاد محمد افتادم. با عجله لباسم را عوض کردم، ته مانده هاي آرایش صورتم را هم با
پنبه پاك کردم. احساس کردم موهایم از ریشه درد گرفته. سنجاق هاي موهایم را هم باز کردم و با
زحمت بالاخره شانه شان کردم. بدون آرایش چقدر صورتم کم سن و سال تر بود.
وقتی برگشتم، دیدم محمد سرش را به پشتی مبل تکیه داده و چشم هایش را بسته. به نظر می آمد در
آرامش کامل و راحت خوابیده. فکر کردم از خستگی خوابش برده. پاورچین نزدیکش شدم تا از
کنار دستش کتش را بردارم و بیندازم رویش. با این که تابستان بود، ولی نسیم صبح هواي اتاق را
کاملا خنک کرده بود. همین که خواستم کت را بیندازم رویش، چشم هایش نیمه باز شد. سرش را از
پشتی برداشت و خندید. نمی دانم چرا؟ به خاطر گرمی لبخندش بود یا محبت بی نهایت چشم هایش
که به من می خندید، تمام وجودم گرم می شد.
- ببخشید بیدارت کردم! فکر کردم خوابی، خواستم سردت نشه.
محمد انگار اصلاً حرفم را نشنیده باشد، صاف نشست و همان طور که خیره نگاه می کرد، گفت:
- چقدر خوشگل تر شدي. حیف صورت به این قشنگی نیست که رویش نقاشی می کنن؟!
wWw.98iA.Com