0

رمان دالان بهشت

 
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت
جمعه 24 دی 1389  6:36 AM

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٢٧
خدا مرگم بده، تو کی اومدي اینجا؟! نگاش کن روي زمین که » با صداي خانم جون که می گفت
چشم هایم را نیمه باز کردم. خانم جون که براي نماز بیدار شده بود گفت: «! استخون هات خورد شد
«!؟ پاشو مادر، حالا که بیداري پاشو نمازت رو بخون، دارن اذون می گن. واسه چی اومدي اینجا »
خندیدم و دوباره چشم هایم را بستم. ولی خانم جون دست بردار نبود.
- پاشو حتماً که نبایس آفتاب که زد نماز بخونی! یک بارم سروقت نماز بخون، گناهش گردن من!!
د پاشو دیگه.
می دانستم دیگر فایده ندارد. حالا که چشم هایم را باز کرده بودم، دیگر خانم جون دست بردار نبود.
به ناچار نشستم و سلام کردم. خانم جون گفت:
- سلام به روي ماهت، قراره عروس بشی سحر خیزم شدي؟!
دوباره یادم افتاد. انگار خواب کاملاً از سرم پرید. یاد دیشب و محمد افتادم. در عرض چند ساعت
زندگی آدم چقدر می تواند تغییر کند. تا همین دیروز صبح با اینکه از سر شب می خوابیدم، به هزار
زور براي نماز بلند می شدم و فقط فکر این بودم نماز را که خواندم، بپرم توي تخت و دوباره خواب.
نه فکري، نه خیالی، ولی حالا؟!....
آب که به صورتم زدم چه حس خوبی داشتم. نسیم خنک صبح، صداي خروس ها، صداي اذان که از
مسجد دور می آمد. بوي یاس ها که هنوز از توي حیاط می آمد و چشم هاي من که امروز همه چیز
را طوري دیگر می دید. یادش بخیر. هیچ حسی توي این دنیا قشنگتر از این نیست که بدانی به کسی
تعلق داري و براي کسی عزیزي. این که آدم بداند یک نفر به او فکر می کند، یک نفر دوستش
wWw.98iA.Com

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها