0

رمان دالان بهشت

 
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت
جمعه 24 دی 1389  6:34 AM

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ١٩
- ماشا الله، این قدر حرف توي حرف می آد حواس آدم پرت می شه. آقا بالاخره شما چی می
«!؟ گی
ولی «. اول به خودش بگین، من که حرفی ندارم. بیان، حرف بزنن، تا خدا چی بخواد » : آقاجون گفت
ایشاالله که خیر می » : از چهره اش معلوم بود که خوشحال است. مادر و خانم جون هر دو با هم گفتن
ما به خودش حرفی نزدیم، گفتیم اول به شما بگیم، اگه اجازه دادین از » : و مادر ادامه داد «. خواد
خودش بپرسیم. مبادا شما بگین نه. اونم بی خود فکر بیفته توي سرش، بالاخره چشم تو رو هستیم،
«. همدیگه رو می بینن درست نیست
نه من که حرفی ندارم، توي این دوره و زمونه آدم به کی می تونه ندیده و نشناخته » : آقاجون گفت
«!؟ دختر بده
آره مادر، حرف منم همینه. در ضمن جلوي امیر نخواستم بگم، بایست اگه » : خانم جون فوري گفت
« قرار شد عقد کنن شرط کنیم که، این امانت باشه تا ایشاالله برن خونه ي خودشون
آقاجون در حالی که سرش را زیر می انداخت چیزي نگفت و من هم که از این حرف آخر سر در
«!؟ من پاشم برم ببینم خودش چی می گه » : نیاورده بودم از جا پریدم، چون خانم جون گفت
فوري نشستم سر جایم و سرم را باز به همان سجاف کذایی گرم کردم. خانم جون آرام آرام نزدیک
می شد و من خدا خدا می کردم که رنگ و رویم خبر از حال درونم ندهد. وقتی خانم جون دم در،
خانم، خیاطی تموم نشد؟! مادر، لباس عروسیت چند روز طول می » : روي صندلی نشست و گفت
wWw.98iA.Com

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها