پاسخ به:رمان دالان بهشت
جمعه 24 دی 1389 6:33 AM
http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ١۵
کسی رو پیدا کنه، بهش گفته می خوان براش زن بگیرن و بهتره تا زوده دست بالا کنن. محمد هم
اول زیر بار نرفته و گفته حالا نمی خواد زن بگیره، وقتی موقعش شد خودش می گه. حاج آقا هم
«. شک کرده و آن قدر پاپی شده تا بالاخره به زور از زیر زبونش کشیدن که مهناز رو می خواد
پس محمد دوستم » ضربان قلبم چند برابر شد و از شوق ناخودآگاه لبم را گاز گرفتم. با خود گفتم
یاد چهره اش افتادم. معصومیتی خاص توي صورتش بود که بیشتر از زیبایی چهره اش آدم را « دارد
خدا براي پدر و مادرش نگهش داره، اصلا گل این بچه » : می گرفت و آقاجون همیشه می گفت
« گیراست
محمد فقط چهار سال از من بزرگ تر بود. تازه بیست سالش داشت تمام می شد، ولی شاید به خاطر
رفتار موقرش بود که سن و سالش بیشتر به نظر می آمد. دانشجوي سال دوم رشته الکترونیک بود. در
درس هایش خیلی جدي و موفق بود.به امیر هم براي قبول شدن توي کنکور خیلی کمک کرد و حتی
به خود من و زري، مخصوصا من که همیشه توي ریاضی خنگ بودم، با چه حوصله اي درس می داد
و بیشتر وقت ها هم من از ترس اینکه فکر نکند کودنم، به دروغ می گفتم، یاد گرفتم و آن وقت که
نمره هایم کم می شد هی به زري التماس می کردم که راستش را به محمد نگوید. نمی دانم؟! شاید
خودم هم نمی دانستم دوستش دارم. یعنی شاید، اصلا تا آن روز نمی دانستم دوست داشتن یعنی چی؟!
خیلی فرق است بین چیزي که انسان گمان می کند که می فهمد، با چیزي که واقعاً می فهمد و درك
می کند.
wWw.98iA.Com