پاسخ به:رمان دالان بهشت
جمعه 24 دی 1389 3:22 AM
بزرگش آقا مهدي و حتی عروس تازه شان الهه و برادر کوچکش مرتضی که تقریبا هم سن و سال
خود ما، یعنی یک سال و نیم از من زري بزرگتر بود، همه به چشم من مثل برادر و خواهر هاي خودم
بودند. فقط محمد بود که هر وقت می دیدمش دستپاچه می شدم. آن هم از بس زري می گفت:
محمد بدش می آد آدم حرف هاي بی خودي بزند یا بی خودي و زیاد بخنده، می گه دختر، باید »
خانم باشه و متین نه سر به هوا و جلف، باید رفتارش طوري باشه که همه مجبور بشن بهش احترام
«. ... بگذارن و
و تشکر و خداحافظی « چشم حتماً، من امشب به حاج آقا می گم » توي این فکرها بودم که با صداي
محترم خانم به خودم آمدم. می خواستم بپرم بیرون و از مادر بپرسم موضوع چیه؟ ولی رویم نمی شد.
وا خدا مرگم بده، چشم ها رفته مغز سر. دختر که » : می دانستم در آن صورت خانم جون می گوید
«.... این قدر پررو نمی شه تو باید الان هزار رنگ بشی
این تجربه را از اولین خواستگاري که برایم پیدا شده بود به دست آورده بودم. وقتی که یکی از هم
جلسه اي هاي مادرم از من براي برادرش خواستگاري کرد و مادرم براي خانم جون ماجرا را تعریف
آن وقت بود که سرزنش هاي خانم جون حسابی «؟ مامان کی » : می کرد با کنجکاوي پرسیده بودم
پشیمانم کرد و فهمیدم این جور وقت ها باید خجالت بکشم و به روي خودم نیاورم. این بود که حالا
هم که دیگر نه حواسم جمع بود که کارم را اداه بدهم، نه کنجکاوي امانم می داد که صبر کنم، داشتم
دیوانه می شدم.