0

رمان پاییز نفرین شده

 
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:رمان پاییز نفرین شده
پنج شنبه 23 دی 1389  1:18 AM

قسمت هشتم
از اتاق عرفان اومدم بیرون که مهین رو دیدم.هنوزم وقتی به چهره اش نگاه میکردم حالت بدی بهم دست میداد.به بابا نگاه کردم که روی صندلی نشسته بود و داشت فکر میکرد.
مهین_بهش نگفتی که.
_چیو؟
مهین_که اگه پاش خوب نشه فلج میشه.
_نه.
مهین_خدارو شکر.
_فکر کردی انقدر احمقم که به اون طفل معصوم اینو بگم.فکر کردی همه مثل خودت سنگدلن.
به سمت بابا رفتم و کنارش نشستم.نگاهم کرد و با شرمندگی گفت:از وقتی این اتفاق افتاده همش فکر میکنم نکنه دارم تاوان گذشته رو میدم.شیما بهم بگو که اینجوری نیست.
نمیدونستم چه جوابی بهش بدم.خودم هم به همین موضوع فکر کرده بودم.اما چرا عرفان؟چرا خود مهین بلایی به سرش نیومده بود؟کاش مهین فلج میشد تا من عقده ام خالی میشد اما عرفان...
بابا_از گذشته پشیمونم اما نمیتونم کاری کنم.همش تقصیر من بود که مادرت خودشو کشت و حالا دارم تقاص پس میدم.
_به این چیزا فکر نکن بابا.فکر نکن.
بعد از مدت ها دستشو گرفتم و با خوشرویی گفتم:بابا من بخشیدمت مامان هم میدونم که بخشیدتت.این اتفاق هم چیزی نیست جز بی احتیاطی.خودتو زجر نده.آروم باش.
***
لحظات سختی بود.منتظر بودن پشت در اتاق عمل.از ته دل دعا کردم که عمل عرفان خوب پیش بره.دلم روشن بود.میدونستم که عرفان چیزیش نمیشه.احساسم هیچوقت بهم دروغ نمیگفت.خوشبختانه احساسم درست بود.عمل عرفان موفقیت آمیز بود.فقط باید استراحت میکرد تا حالش خوب بشه.با اینکه از مهین متنفر بودم اما دلم براش میسوخت.توی مدتی که عرفان بستری بود خیلی سختی کشید.بابام ناراحتیش بیشتر بود.مدام به گذشته ش فکر میکرد و به عرفان.بیچاره پدرم که گیر عفریته ای به اسم مهین افتاده بود.
***
مریم_سلام عزیزم.خوبی ؟
_سلام.چطوری ؟چه خبر؟دلم برات تنگ شده.
مریم_بی معرفت نباید میگفتی چه اتفاقی برات افتاده که رفتی؟
_ببخش مریم.بخدا نمیفهمیدم دارم چیکار میکنم.
مریم_شوخی کردم.حالا خوبی؟داداشت خوبه؟
_آره خوبه.تازه از بیمارستان مرخص شده.منم دیگه فردا میام.
مریم_خداروشکر.خیلی خوشحال شدم.
_دیگه چه خبر؟از درس و دانشگاه؟
مریم_خب راستش هیچی.کلاسا که برگزار میشه.مثل همیشه.فقط استادا سراغتو گرفتن گفتم که برات مشکلی پیش اومده رفتی.
_ممنون.
مریم_خواهش میکنم...راستی رضا احوالتو پرسید.
_احوال منو؟
مریم_آره.بهت سلام رسوند.
_آهان.
مریم_با عماد حرف میزنی؟
_نه ازش خبری ندارم.نمیخوام باهاش حرف بزنم.
مریم_چرا؟
_هیچی..ازش خوشم نمیاد.
مریم_شیما خودت میدونی داری چیکار میکنی؟
_آره.میدونم.از عماد خوشم نمیاد.
مریم_خب پس میخوای چیکار کنی؟
_هیچی.به زندگیم ادامه میدم.
مریم_باشه.
_باید برم کاری نداری؟
مریم_نه عزیزم بیا به سلامت.خداحافظ.
_خداحافظ.
گوشی رو قطع کردم و خواستم از اتاقم برم بیرون که دوباره گوشیم زنگ خورد.با تعجب به شماره نگاه کردم.برام آشنا نبود.اول نمیخواستم جوابشو بدم اما حس فضولیم گل کرده بود.
_بله؟
_سلام شیما خوبی؟
_شما؟!
_نمیشناسی؟
_نه.
_یه دوست.
_صدات برام آشناست.
_رضام.
_آخ تویی خسروی؟خوبی؟
رضا_ممنون.تو خوبی شیما؟
تعجبم بیشتر شد.سابقه نداشت منو با اسم کوچیک صدا بزنه.همیشه بهم میگفت زبردست.
_مرسی خسروی.ممنونم.
رضا_شنیدم برای برادرت اتفاق بدی افتاده.گفتم که یه زنگی بزنم.شمارتو از فتانه گرفتم.زنگ زدم دیدم اشغاله با کی حرف میزدی؟
از اینکه بهم زنگ زده بود خوشحال شدم اما وقتی یاد برخورد سردش توی سایت افتادم ترجیح دادم باهاش سرسنگین باشم.
_آره.تصادف کرده بود.ممنون.
رضا_نگفتی با کی حرف میزدی؟با عماد؟
_نه.مریم.
رضا_آهان.
بینمون سکوت برقرار شد.من به نگاه سردش فکر میکردم ولی اون به چی فکر میکرد؟
رضا_هستی؟
_آره.
رضا_یه چیزی بپرسم؟
_بگو.
رضا_به خاطر عماد دارم میپرسم.
_بگو.
رضا_کس دیگه ای رو به جز عماد دوست داری؟
نزدیک بود پس بیفتم.کف دستام عرق کرده بود.این چه سوالی بود؟نکنه به احساسم پی برده بود؟
_نه.
رضا_اما چشمات یه چیز دیگه ای رو میگه.
_گفتم که نه.چشمای من چیزی رو نشون نمیده.
رضا_چرا نمیخوای بگی؟
_چیو؟
رضا_که کسی رو به جز عماد دوست داری.
یاد حرف عماد افتادم.شرطبندی روی دخترها.ترس برم داشت.حس میکردم عماد هم بغلش نشسته و داره گوش میده.
_من کسیو دوست ندارم.از عماد هم خوشم نمیاد.
رضا_چرا؟
_عماد به دلم نمیشینه.
رضا_من چی؟من به دلت میشینم نه؟
_خفه شو خسروی.
گوشیو قطع کردم و پرتش کردم روی زمین.گوشیم شکست مثل قلبم.مثل یه عروسک توی دست رضا و عماد بودم.هرکدوم به یه نحوی داشتن باهام بازی میکردن.از اینکه انقدر راحت احساسمو بروز داده بودم.از دست خودم لجم گرفته بود.مات و مبهوت ایستاده بودم و به گوشی داغونم که روی زمین بود نگاه میکردم.صدای باز شدن در منو از فکر آورد بیرون.
مهین_چیزی شده شیما؟
به سمت مهین برگشتم.نگاهش دیگه اون حالت خصمانه سابق رو نداشت.میتونستم پشیمونی رو توی چشماش ببینم.
_نه.هیچی نیست.
نگاهش به گوشیم افتاد.
مهین_مطمئنی؟
_آره.
مهین_برات بستنی گرفتم.میدونم دوست داری.عرفان منتظره تا بری پیشش با هم بخورین.
_ممنون.میام الان.

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها