پاسخ به:رمان پاییز نفرین شده
پنج شنبه 23 دی 1389 1:17 AM
قسمت پنجم
با رضا وارد سالن شدیم که رضا با صدای بلند گفت:خب اینم خانوم زبردست.آوردمش.داشت موش آبکشیده میشد.بچه ها یالا...
به بچه ها نگاه کردم.عمق نگاه همشون یک نوع حسادت یا تمسخر بود.هرچند که به زبون ازم معذرت خواستن اما میدونستم در باطن هنوز فکر میکنن من و رضا با هم دوستیم.عماد اما چشماش غمگین بود و پشیمون.وقتی دید نگاهش میکنم به سمتم اومد و گفت:امیدوارم منو ببخشی.عذر میخوام.
رضا_تا شما حرف بزنین منم برم کمک بچه ها.
کنار آیینه قدی که توی سالن بود ایستادم و عماد هم روبروم ایستاد.سرمو انداختم پایین که گفت:منو میبخشی؟
_نه.
عماد_یعنی ازم دلخوری؟
_آره.
عماد_منکه معذرت خواستم.
_مهم نیست.
عماد_برای من مهمه.
_نمیخوام با تو حرف بزنم.
بعد کتشو از تنم در آوردم و به دستش دادم.
_ممنون بابت این.
خواستم از کنارش رد بشم که دستشو کنار سرم روی آینه گذاشت و گفت:وایسا یه لحظه.
از ترس نگاهی به اطراف کردم.مریم داشت بهمون نگاه میکرد.وحشت زده ازش فاصله گرفتم و گفتم:زشته.بچه ها چه فکری میکنن.من نمیخوام با تو حرفی بزنم.
حس میکردم گونه هام سرخ شده.اولین بار بود که انقدر نزدیک به خودم حسش میکردم.حتی گرمای نفسش توی صورتم خورد.به مریم که رسیدم بهم با شیطنت گفت:چی گفت بهت انقدر سرخ شدی؟
دستمو روی گونه ام گذاشتم و گفتم:من؟من نه.چیزیم نیست.
مریم_عین لبو شدی شیما.میدونم که میدونی.
_بس کن مریم.
مریم_دوسش داری؟
_نه به خدا.
مریم_پس چرا انقدر دستپاچه ای؟
_نمیدونم.به خدا نمیدونم.
مریم_شاید هنوز از احساست خبر نداری.
_چی میگی؟
مریم_دخترا وقتی عاشق میشن اولش انکار میکنن.میخوان غرورشون حفظ بشه.مخصوصا تو که خیلی خودسری.
_نه اینجوری نیست.
مریم_هرجور راحتی.اما من بهت گفتم.نگی نگفتم.
دوباره سرگرم درست کردن میز برای بریدن کیک شد و من ناخودآگاه با نگاهم دنبال رضا گشتم.کنار عماد وایساده بود و داشت زیر گوشش چیزی میگفت.عماد پسری بود با موهایی روشن و چشم هایی عسلی.چهره ی قشنگی داشت اما رضا شرقی بود.چشم و ابروی مشکی.هرچند چشماش به نظرم مشکی بود اما هرلحظه به رنگی در میومد.خاکستری یا روشن.شاید در نظر من اینطوری بود.از چشماش شیطنت میبارید.قیافه ی خیلی جذابی داشت.به نظرم حتی جذاب تر از عماد.ته ریشی که گذاشته بود چهره شو مردونه تر کرده بود اما همچنان جذاب بود.
مریم_به عماد خیره نشو اونطوری دیوونه.زشته.
_هوم؟
مریم_میگم بهش خیره نشو.
همچنان به رضا نگاه میکردم.نمیدونم چرا هر لحظه که میگذشت بیشتر از شخصیتش خوشم میومد.
مریم_هوی با توام؟
مریم جلوم وایساد و با تعجب گفت:چت شده تو؟چرا اونجوری به پسر مردم زل میزنی؟
سرمو تکون دادم و گفتم:کی زل زدم؟حرف در نیار.
مریم_وا؟!حالت خوبه؟حتی پسرا هم فهمیدن.بیا بهم کمک کن چشم چرونی نکن.
برای اینکه از اون حال بیام بیرون شروع کردم به مریم کمک کردن.اما حواسم پیش رضا بود.خودمم نمیدونستم چه مرگم شده.حرف های بچه ها راجع به دوستی ما شاید باعث شده بود بهش فکر کنم.اما یادمه از ترم اول که دیدمش جذب نگاهش شده بودم هرچند که همیشه باهاش سر جنگ داشتم و مثل خروس جنگی به هم میپریدیم.
خوشبختانه مریم فکر کرده بود دارم به عماد نگاه میکنم وگرنه درباره من چه فکری میکرد.
مریم_میدونی چیه شیما؟دخترا میگن تو و رضا خیلی با هم عیاقین.یادته از اون اول چقدر با هم دعوا میکردین؟
_چه ربطی داره؟
مریم_میدونی چیه؟فتانه یه مدت با رضا دوست بود؟
_چی میگی؟
مریم_باور کن.مخفیانه با هم دوست بودن.من میدونستم و با مرضیه.هیچکس دیگه نمیدونست.
_نمیفهمم هنوز.
مریم_میدونی چیه؟وقتی یکی از دخترای کلاس با یکی از پسرای هم کلاسی دوست میشه باید روابطتو با دختره محدود کنی.راستش توی اون مدتی که فتانه و رضا با هم بودن فتانه همه جیک و پوک ما رو به رضا گفته بود.رضا هم به رفقاش.
_باورم نمیشه.حتی درباره من؟
مریم_تو که نفر اول بودی.وقتی نیم ساعت پیش زد به سرت رفتی فتانه اومد پیش من.میگفت که رفتار رضا مشکوکش کرده بود وقتی با هم دوست بودن.میگفت که مدام درباره تو میپرسیده.مثلا اخلاق و تیپش توی خوابگاه چجوریه.
_مستقیم؟
مریم_نه دیوونه.مثلا به فتانه میگفته که دخترای کلاسمون چجورین توی خوابگاه.با کیا هم اتاقن.میدونی چیه؟دوست پسرای بچه هایی که توی خوابگاه شمان از همه چی خبر دارن.مثلا میدونن تو کدوم اتاقی یا فلانی چی میخوره یا چیکار میکنه.
_باورم نمیشه.یعنی دخترا چطوری میتونن...
مریم_اینا رو ولش کن دارم راجع به رضا میگم.
_دوستیشون چقدر طول کشیده؟
مریم_دو ماه پیش بود با هم دوس شدن جمعا فکر کنم یه ماه.
_چرا انقدر زود تموم شده؟
مریم چشمکی بهم زد و گفت:خب دیگه همه که مثل تو پخمه نیستن.
_یعنی میخوای بگی اونا با هم ...
مریم_آره.
_اه حالم بد شد بسه دیگه.
واقعا هم حالم بد شده بود.احساس میکردم فتانه تبدیل به یه شیطان شده.نگاهی به فتانه کردم که دیدم گرم صحبت با امید یکی دیگه از بچه های کلاسه.
_نکنه الان با امید دوسته؟
مریم_نمیدونم.فکر نکنم.امیر میگفت دیروز فتانه رو با یه پسر دیده توی خیابون دست توی دست هم میرفتن.
_وای مریم بس کن.دارم سنگکوپ میکنم.
مریم_تو چرا؟اون باید بمیره که عین خیالش نیست...حالا اینا مهم نیست داشتم تو و رضا رو میگفتم.راستش فتانه میگفت به تو حسادت میکنه چون وقتی با رضا دوست بوده میدیده که رضا همش دنبال توئه تحمل نداشته که رضا به تو توجه کنه.
_چرا من؟این همه دختر هست توی این دانشکده لعنتی.من چرا؟
مریم دست از کار کشید و بهم نگاه کرد.
_چرا اینجوری نگام میکنی؟!
مریم دستامو بین دستاش گرفت و گفت:مواظب خودت باش شیما.مواظب زیبایی و نجابتت باش.من از مرز همه چی گذشتم اما تو هنوز پاکی مثل برگ گل.نمیخوام برای تو هیچ اتفاقی بیفته.تو انقدر خوشگلی که هرکی از در دانشکده میرسه دلش میخواد یجوری با تو باشه.گاهی اوقات بهت حسودیم میشه ها.
_دیوونه.
مریم_دیوونه تویی که نمیدونی دور و برت چی میگذره.هیچ میدونی اگه من نباشم همین داریوش درسته قورتت میده؟
_چی میگی تو مریم؟کم کم داری منو میترسونی.
مریم_دارم بهت میگم بیشتر مواظب خودت باشی.انقدر نسبت به همه چیز و همه کس بی تفاوت نباش.
بعد بغلم کرد و برای چند لحظه منو توی بغلش فشار داد.
_دارم خفه میشم بسه.
مریم_اه با تو هم که نمیشه دو دقیقه رمانتیک بود.
_دارم به عقلت شک میکنما.
از بغلش بیرون اومدم و گفتم:از بس حرف زدیم کارا موند.بیا تمومش کنیم.خیلی خسته ام.
***
مشغول خوردن کیک تولد بودم و داشتم به بچه ها نگاه میکردم.هر کدوم گوشه ای با یه نفر نشسته بودند و گرم صحبت بودند.فقط من تنها بودم.حتی رضا و عماد هم با مریم و فتانه صحبت میکردند.حس میکردم کسی حوصله ی منو نداره.با حرص کیک رو تیکه میکردم و توی دهنم میذاشتم.یاد حرفی که پشت سر من و رضا بود می افتادم خونم به جوش میومد.نمیخواستم بهش فکر کنم اما نمیتونستم.حرفی نبود که بشه از کنارش ساده گذشت.
سرمو آوردم بالا و به رضا نگاه کردم که دیدم اونم به من نگاه میکنه.از نگاهش خجالت کشیدم و دوباره به بشقابم نگاه کردم.دوباره داشتم به چشمای خاص رضا فکر میکردم که چطور بهم نگاه میکرد.از نگاهش لذت میبردم.حس میکردم اونم طور دیگه ای نگاهم میکنه.وقتی به اولین روزهای دانشگاه فکر میکردم به معنی نگاه هاش پی میبردم.