پاسخ به:رمان پاییز نفرین شده
پنج شنبه 23 دی 1389 1:16 AM
قسمت دوم
سر کلاس نشسته بودم و داشتم حرفای استادو مینوشتم که یه نفر از پشت گفت:خانوم زبردست خودکار اضافه دارید؟
فهمیدم که رضا پشت سرم نشسته.بدون اینکه بهش نگاه کنم یه خودکار بهش دادم و دوباره مشغول نوشتن شدم.
رضا_ممنون خانوم.
مریم که بغل دستم نشسته بود خیلی آروم بهم گفت:عماد امروز باهات کار داره.
_چی شده همه ی رفیقای من میخوان باعث پیوند من و عماد بشن.
رضا از پشت سر گفت:باور کن بچه ی خوبیه.
مریم به رضا گفت:هیس.تو چی میگی این وسط.
رضا_خب باید از حقوق موکلم دفاع کنم دیگه.خودش که نیست رفیقش که من باشم هست که.
توجهی به حرفش نکردم و دوباره مشغول نوشتن شدم که مریم گفت:شیما چرا نمیخوای باهاش حرف بزنی؟مگه اون چی کم داره.خونوادش خیلی ثروتمنده.
_فعلا ساکت.بعدا حرف میزنیم.
رضا_بادابادا مبارک بادا ایشالا...
برگشتم به سمت رضا و گفتم:تو هم ساکت لطفا.
دهنش بسته شد و با عصبانیت نگاهم کرد.
_بیا منو بخور.قیافه رو.
استاد_زبردست،خسروی بلندشین برید بیرون حرفاتونو بزنین.
رضا_استاد معذرت میخوایم.شما ببخشید.
همه ی نگاه ها به سمت ما برگشت.با غیظ به مریم نگاه کردم که دیدم مظلومانه نگاهم میکنه.
استاد_نخیر.بفرمایید بیرون.خسروی خیلی اذیت میکنی سر کلاسا.زبردست رو هم سر حرف آوردی.
دخترای کلاس با نگاهی تمسخرآمیز به من نگاه کردن که رضا خیلی آروم گفت:ببین چیکار کردی دختره خیره سر.سر این استاد نرفته بودم بیرون که به لطف تو دارم دیپورت میشم.
استاد_نشنیدین چی گفتم؟برین یه دوری بزنین حرفاتونو بزنین بعد بیاین.
بدون گفتن هیچ حرفی از جام بلند شدم و کیفمو برداشتم.
رضا_کجا میری دیوونه.بشین بابا.
بی توجه به حرفش از کلاس اومدم بیرون و وسط راهرو ایستادم.بعد از چند ثانیه رضا هم از کلاس اومد بیرون و گفت:ببین چی کردی زبردست؟
_چی کردم؟
رضا_از بس حرف زدی استاد منم پرت کرد بیرون.
_واقعا که پررویی.تو بودی که هی حرف میزدی نه من.
رضا_من داشتم به خاطر تو جان فشانی میکردم.
_برو بابا دلت خوشه.
رضا_اگه استاد نمره مو کم کنه ها...
_چیکار میکنی؟تو که همه ی نمره هات کمه خسروی.
رضا_هان؟!
_هیچی بابا.برو دیگه دنبال من میای چیکار؟
رضا_بده دارم اسکورتت میکنم؟همه ی دخترا آرزوشونه که من اسکورتشون کنم.
_واسه اینه که دیوونه ان.من نمیخوام.برو.
از راهرو کلاس ها بیرون اومدم که دیدم عماد داره میاد به سمتم.نگاهی به رضا کردم که دیدم با لبخندی شیطنت آمیز نگاهم میکنه.
_پس اینا هم نقشه بود؟
رضا_نه باور کن.نقشه چیه.خود به خود جور شد.
_دعا میکنم استاد این ترم بندازتت.
رضا_ای بابا چرا؟مگه چه هیزم تری بهت فروختم؟
عماد بهمون رسید و با لبخند گفت:سلام چطورین؟
رضا_سلام همخونه.خوبیم.یعنی خوب بودیم شما رو که دیدیم بهتر تر شدیم.
_سلام.ممنون...ببخشید من باید برم.
رضا_کجا زبردست وایسا ببینم.
_کار دارم باید برم.
رضا_چه کاری؟
_فضولیش به تو نیومده.
رضا_نه بگو باید بدونم.من باید از موکلم حمایت کنم.
عماد_موکل چیه رضا؟
رضا_تویی دیگه خره.
عماد خندید و گفت:خانم زبردست میشه چند لحظه وقتتونو بگیرم.باور کنین که فقط چند لحظه.شما همش از دست من در میرین چرا؟
_باشه.بگو.
رضا_آره بگو عمادجون.اگه چیزی یادت رفت من کمکت میکنم.رودروایسی نکنا...
عماد_رضا برو شیطونی نکن.آخه پسر چرا انقدر تو فضولی؟
رضا_هی بگو فضول.به جان تو فضول نیستم.فقط میخوام سرت کلاه نره.
_آقا عماد اگه حرفی ندارین من برم.
عماد_میخواین بریم بوفه؟
_باشه.
رضا_ببین عماد شانس آوردی.اصل اول اینه که طرف حرف گوش باشه.خدا بهت شانس داده ها.
_خسروی برو سر یکی دیگه رو با حرفات ببر.من حوصله ی تو یکی رو ندارما.
رضا_دلتم بخواد زبردست.
عماد_رضا مرگ من برو.یه بار با خانم زبردست تنها شدما.
رضا_باشه باشه.انقدر التماسم نکنین.اجازه میدم بهتون صحبت کنین.اما شیطونی نکنینا.
_خسروی عصبیم نکن.
رضا_باشه رفتم...اصلا من چرا برم شما برید.
رضا واقعا کلافه ام کرده بود.بدون هیچ حرفی به سمت پله ها رفتم و عماد هم دنبالم اومد.
رضا_زبردست وایسا کارت دارم.
دوباره ایستادم که بهم رسید و خودکارو بهم پس داد.
رضا_خودکارتو بگیر نگی خوردمش.
عماد_رضا میذاری بریم؟
رضا_باشه.ولی قول دادین مثل دوتا آدم با هم باشین.شیطونی هم نداریما.من تحت نظر دارمتونا.
_اه تو هم که منو دیوونه کردی.
عماد_مرگ من رضا اذیت نکن.خواهش میکنم.ببین یه کاری میکنی خانوم زبردست از دست منم عصبی بشه.
رضا_باشه چون اصرار داری برین.
بالاخره رضا تنهامون گذاشت تا عماد حرفشو بزنه.
***
عماد_چرا چاییتو نمیخوری؟
_منتظرم حرفاتو بزنی.
عماد_راستش خانم زبردست من میخواستم باهاتون بیشتر آشنا بشم.شخصیت و طرز رفتارتون برام جالبه.
_فقط جالبه؟
عماد_خب نه فقط این نیست.از بچه ها شنیدم که دختر خوبی هستید و کاملا با دوستتون یعنی مریم فرق دارید.
_خب؟
عماد_خب یعنی اینکه میخوام شما بیشتر راجع به من فکر کنین.
_من با کسی دوست نمیشم.
عماد_منم نمیخوام با شما دوست باشم.برای ازدواج میخوام.میخوام باهات بیشتر آشنا بشم.
_امادگی ازدواجو هم ندارم.
عماد_خیلی دارین سخت میگیرین.
_سخت نمیگیرم.اصلا برام مهم نیست شما چی فکر میکنین.
عماد_خانوم زبردست چی میشد شما با من راحت بودین درست مثل رضا.
_چه ربطی داره؟
عماد_من فقط میخوام شما با من راحت باشید.مثل دوستاتون.مثل رضا.
_من با خسروی دوست نیستم.
عماد_اما الان دیدم که خیلی با هم جورید.
_جور نیستیم.بیشتر شبیه کل کله.
عماد_خب پشت این کل کل یه دوستی عمیقه.
لیوان یک بار مصرف چایی رو گذاشتم روی میز و گفتم:الان بحث ما شمایید یا رضا؟
عماد_خانوم زبردست بیشتر از اونی که فکر میکنم سرسختید.
_حوصله ی این بحثا رو ندارم.
عماد_یذره بیشتر فکر کنین خواهش میکنم.
_گفتم که نه.بهتره سعیتو بذاری برای یکی دیگه.ممنون بابت چایی.خداحافظ.
از جام بلند شدم و به سمت کتابخونه رفتم که دوباره پشت سرم اومد.
عماد_من این جوابتو ندیده میگیرم.بیشترفکر کن.
_بهتره بری دانشکده ی خودتون دنبال یه کیس مناسب بگردی.
از پیچ راهرو میخواستم عبور کنم که یکدفعه رضا پرید جلوم و گفت:سلام زبردست.چی شد؟
یکه ای خوردم و یه قدم به عقب برداشتم.عماد هم از اینکار رضا شوکه شد.
عماد_چته رضا؟این چه کاریه؟
رضا_هیچیم نیست.میزون میزونم.اومدم ببینم چی شد؟مبارکه؟
عماد_آره بابا مشکلی نیست.
با تعجب به عماد نگاه کردم که گفت:درسته دیگه خانوم زبردست.شما قبول کردین.
_چی؟
عماد_قبول کردین درخواستمو.
رضا_واقعا ؟چه حرفا.خانوم زبردست چه زود جواب دادید.
_همچین چیزی نیست.رفیقت رفته توی توهم.من گفتم نه.مزاحمم نشید.
رضا_چی؟عماد زبردست چی میگه؟
عماد_والا چی بگم...
_من رفتم.خداحافظ.
***