0

رمان عشق ماندگار

 
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:رمان عشق ماندگار
چهارشنبه 22 دی 1389  11:07 PM

فصل بیست و هشتم-3
اردلان برای ساشا جشن تولد مفصلی گرفت و از کل فامیل دعوت کرد.شب هنگامی که به خانه آمد بسته بزرگی در دستش بود.
به طرفش رفتم و گفتم:
- اردلان هدیه ات رو بذار زمین روی میز کنار هدیه سولماز.
- این مال ساشا نیست،مال مامانی ساشاست بیا بگیر عزیزم.
- مرسی چرا زحمت کشیدی.
و جعبه را باز کردم داخل آن یک دست لباس به رنگ سبز یشمی بود .
- سایه جان می شه ازت خواهش کنم برای امشب بپوشیش.
لبخندی زدم و گفتم:
- حتما.
سولماز موهایم را برایم سشوار کرد بعد از اینکه آرایش کردم ،لباسم را پوشیدم.
سولماز نگاهی به من کرد و گفت:
- خیلی ناز شدی لباست ام خیلی قشنگه،مبارکت باشه.می گم اردلان هم خوب سلیقه ای داره ها!
- اگه سلیقه نداشت که منو انتخاب نمی کرد.
- سلیقه که داره البته توی لباس خریدن ولی توی زن گرفتن اصلا سلیقه به خرج نداد.
- خیلی پررویی سولماز.
و به دنبالش دویدم.سولماز از اتاق بیرون دوید که محکم به اردلان خورد.
از همانجا بلند گفتم:
- اردلان نذار فرار کنه باید تنبیهش کنم.
اردلان دست سولماز را گرفت و گفت:
- حالا چه کار کرده ؟ببخشش.
- اصلا و ابدا.
رو کردم به سولماز و گفتم:
- خودت بگو.
و لپش را کشیدم.
اردلان در حالیکه می خندید گفت:
- خب سولماز به جرمت اعتراف کن.
- من که چیزی نگفتم تازه از توام تعریف کردم و گفتم سلیقه خوبی داری.
- سایه این که چیزی نگفته طفلک.
- آره جون خودش قسمت اصلی حرفش رو سانسور کرد.من گفتم اگه سلیقه نداشت که من و انتخاب نمی کرد ولی خانم داداشت گفت فقط توی لباس خریدن سلیقه داره،ولی توی زن گرفتن اصلا سلیقه به خرج نداده.
- سولماز جرمت خیلی سنگینه باید به دست عدالت بسپارمت.سایه بیا بگیرش و مواظب باش فرار نکنه .از اون سابقه داراست.
دستم را دور گردن سولماز انداختم و گفتم:
- دیگه از این حرفای بد نزنیا!وگرنه به لولو می گم بخورت.حالا پاشو برو لباست رو عوض کن و بیا که الان مهمونا می رسن.
سولماز که رفت نگاهی به اطراف انداختم تا ببینم چیزی فراموش نشده باشد که صدای فریاد اردلان را شنیدم .سراسیمه به اتاق ساشا رفتم و گفتم:
- چی شده؟
- ببین پدر سوخته با پیرهنم چه کار کرده؟
سرشانه پیراهنش کمی کثیف شده بود .با دستمال آن را پاک کردم و گفتم:
- حتما این قدر طفلک رو بالا پایین انداختی که این طوری شده.
و به ساشا نگاه کردم، ساشا که در تختش دست و پا می زد برایم خندید .
- مامان فدای اون خنده هات بشه این چه کاری بود با بابا کردی؟
ساشا دوباره خندید اردلان پیراهنش را به دستم داد و گفت:
- سایه یه فکری برای این بکن.
وقتی پیراهن را تمیز و پاکیزه به دستش دادم گفت:
- قربون تو برم که این قدر خوبی ولی این پدر سوخته مثل این که به تو نرفته.
- آره مثل این که شکل و شمایلش به من رفته ،اخلاقش به تو.
لباس ساشا را که عوض کردم دیگر مهمانها از راه رسیدند.ساشا که به شلوغی عادت نداشت بهانه من را می گرفت و می خواست در آغوشم باشد.
ساشا را در آغوشم گرفتم و گفتم:
- وای از دست تو،چرا گریه می کنی عزیزم؟
ساشا برایم خندید و گفت:
- ماما.
بوسیدمش و گفتم:
- فدات بشم.
نشسته بودیم که شاهین آمد و کنارم نشست وگفت:
- با بچه داری چه کار می کنی؟
- نمی دونی شاهین خیلی سخته علی الخصوص که ساشا هم خیلی لوس شده.انتظار داره من فقط بغلش کنم و باهاش حرف بزنم.
- خب این اخلاقش به پدرش رفته .اردلان هم انتظار داره تو فقط به اون توجه داشته باشی.تعجب می کنم چطوری وجود ساشا رو تحمل می کنه؟
خندیدم و گفتم:
- اتفاقا همین دو ،سه ساعت پیش بهش گفتم اخلاق ساشا به اون رفته.
- ولی قیافه اش کاملا شبیه خودته،ناز و مامانی.
نگاهی به ساشا کردم و بوسیدمش.
در همین موقع اردلان آمد و کنارمان نشست و با نگاهی به ساشا گفت:
- دوباره که تو عزیز دوردونه ات رو بوسیدی؟
- می دونی که خیلی لوسه،تا نبوسمش آروم نمی گیره.
- بیخود کرده؛سایه نمی خوای یه دور با پدرش...؟
نگذاشتم حرفش را ادامه بدهد ،گفتم:
- اردلان،ساشا پیش کسی نمی مونه ،متاسفم.
اردلان،ساشا را از آغوشم بیرون کشید و به دست شاهین داد و گفت:
- اگه چند دقیقه نگهش داری ،خیلی ممنون می شم.
و دستم را کشید.
پس از چند دقیقه به اردلان گفتم:
- حالا دیگه کافیه .ساشا داره گریه می کنه.
- وای از دست این ساشای تو، شده بلای جون من.
و به طرف شاهین رفتیم.ساشا با دیدنم گفت((ماما))و خودش را به طرفم کشید.
- جانم؛بیا عزیزم.
از شاهین گرفتمش و گفتم:
- مرسی شاهین،افتادی تو زحمت.
- خواهش می کنم.
اردلان رو به شاهین کرد و گفت:
- شاهین اگه زن گرفتی هیچ وقت بچه دار نشو .چون تجربه دارم بهت می گم وگرنه در واقع کیش و مات شدی.
- اردلان ،یه وقت باور می کنه،مطمئن باش این طوری نیست شاهین.
- شاهین تو که شاهد بودی این پسره چطوری مزاحم منه.حالا باز میل خودت.
و رفت.داشتم رفتن اردلان را نگاه می کردم که صدای ساشا را که می گفت ((ماما)) شنیدم.
شاهین گفت:
- چیه؟مگه نشنیدی پدرت چی می گفت؟
- چه کار داری که هی ماما ،ماما می کنی؟
نگاهی به ساشا کردم.برایم خندید.بوسیدمش و سریع آثار رژم را از صورتش پاک کردم .
صدای شاهین را شنیدم که گفت:
- اگه برای اینکه اردلان نفهمه داری این کارو می کنی،دید دردونه ات رو بوسیدی.
خلاصه جشن تولد به خوبی و خوشی برگزار شد وقتی مهمانها رفتند من آن قدر خسته بودم که بدون آن که به ترکیب خانه دست بزنم فقط لباسم را تعویض کردم و خوابیدم.
صبح که از خواب بیدار شدم اردلان را دیدم که کنارم نشسته و به من خیره شده.
- سلام،ساعت چنده؟
- سلام عزیزم ساعت رو می خوای چی کار؟
- ساشا از دیشب تا حالا چیزی نخورده.
- هول نشو دیشب که داشت گریه می کرد بلند شدم و براش شیر درست کردم و بهش دادم.
- دستت درد نکنه.
اردلان گونه اش را جلو آورد و گفت:
- خب جایزه منو بده.
سریع خواسته اش را برآورده کردم و گفتم:
- اینم جایزه تو،ولی اگه این طور باشه تو باید از صبح تا شب منو ببوسی.
- باشه،من که از خدامه این وظیفه رو به عهده بگیرم.
- آخی تو چقدر وظیفه شناس و فرصت طلبی.
در همین موقع صدای گریه ساشا بلند شد .گفتم:
- خب بسه.ساشا هلاک شد.
- دوباره این از خواب بیدار شد و تو رو از دست من درآورد .
با هم به اتاق ساشا رفتیم.ساشا را بغل کردم و گفتم:
- چیه عزیزم؟چرا داری گریه می کنی؟
- دلش به حال باباش سوخته داره گریه می کنه.
و در حالیکه سعی می کرد قیافه خشمگینی به خود بگیرد گفت:
- ببین چطوری جلوی من قربون ،صدقه این پسره می ره.
خندیدم و گفتم:
- ساشا این پدر دیوونه چی داره می گه؟
برایم خندید .
- چیه عزیزم به چی می خندی؟
اردلان ساشا را از آغوشم گرفت و گفت:
- بده ببینم،چیه یه ساعته داری برای زن من می خندی،شرم نمی کنی؟
ساشا باز هم خندید.
- مامان فدای اون خنده هات بشه عزیزم.
اردلان نگاهی به من کرد لبخندی زدم،رو به ساشا کرد وگفت:
- بابا فدای اون لبخندای مامانت بشه عزیزم.
- اردلان به جای اینکه این قدر سر به سر من و ساشا بذاری برو براش شیر درست کن .
ساشا داشت خودش را به طرف من می کشید دستهایم را باز کردم و گفتم:
- بیا عزیز دلم.
اردلان ساشا را روی تختش خواباند و به طرف من آمد.به حرکت اردلان خنده ام گرفت و گفتم:
- اردلان لوس نشو.
- مگه خودت نگفتی بیا عزیز دلم؟
- مگه با تو بودم؟
اردلان اخم ظریفی کرد و گفت:
- مگه غیر از من عزیز دل دیگه ای هم داشتی و من خبر نداشتم ؟
- نه ،نه ،اصلا.حالا نمی ری براش شیر درست کنی؟
- البته که می رم ولی همراه تو،دلم نمی خواد تو و این پسره با هم توی این اتاق تنها بمونید.
و من را دنبال خودش کشید.
****

پایان فصل بیست و هشتم.

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها