0

رمان عشق ماندگار

 
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:رمان عشق ماندگار
چهارشنبه 22 دی 1389  11:05 PM

فصل بیست و هفتم-3
اردلان نفس عمیقی کشید و گفت:
- این موضوع برمی گرده به سیزده سال پیش ،بیست و یک سالم بود یه روز که از دانشگاه می اومدم سر کوچه خودمون با دختری تصادف کردم .
وحشت زده گفتم:
- کشتیش؟
- نه،ولی ای کاش کشته بودمش.
دوباره به فکر فرو رفت .
- خب ادامه بده.
- سایه،خواهش می کنم توی حرفام نپر فقط گوش کن تا زودتر بگم و راحت بشم.
سرم را به علامت موافقت تکان دادم .
بعد از چند دقیقه گفت:
- از ماشین پیاده شدم ببینم چی شده؟با داد و فریاد گفت((حواست کجاست؟الان منو کشته بودی.))
گفتم((ولی شما پریدید جلوی ماشین ،تقصیر خودتون بود.حالا اگه مشکلی دارید می تونم ببرمتون بیمارستان.))
دوباره داد زد((چقدرماز خود راضی تشریف دارید.))
متعجب نگاهش کردم،وقتی که دید دارم نگاهش می کنم گفت((چیه،مگه می خوای بخریم که این طوری نگام می کنی؟))
بی حوصله گفتم((احتیاجی به کمک من ندارید؟))
گفت((پام درد می کنه منو تا یه مسیری برسونید.))در عقب رو باز کردم که سوار بشه ،بعد پرسیدم ((از کدوم طرف؟))
گفت((دور بزن.))خونه کار داشتم.به ساعتم نگاه کردم گفت((مثل اینکه مزاحمتون شدم.))
پیش خودم گفتم،مثل اینکه نه،حتما.بعد از طی مسیری گفت((ببخشید می شه بفرمایید افتخار آشنایی با چه کسی رو دارم.))به نظرم دختر بی ادبی اومد و برای اینکه حالش را بگیرم،گفتم((نه نمی شه.))
گفت((شما بچه پولدارا همه تون خودتون رو می گیرید.حالا تو که خوش قیافه و خوش تیپ هم هستی،پس بایدم بیشتر خودتو بگیری.))
دوست داشتم زودتر برسونمش تا از شرش راحت بشم،برای همین سرعتم را زیاد کردم بعد از چند لحظه گفت((می دونی من تا حالا پسر به خودخواهی تو ندیدم؟))خونسرد گفتم((حالا که دیدی چشمت روشن.))
گفت((چقدرم زبونت درازه!))
گفتم((به زبون درازی تو نمی رسم.))
خندید و گفت((دیدی بالاخره به حرف آوردمت.))
((من تا خودم نخوام هیچ کس نمی تونه به حرفم بیاره تو که دیگه ....))
با فریاد گفت((من که دیگه چی؟حتما می خواستی بگی آدم نیستی؟))حرفی نزدم که گفت((نگهدار،می خوام پیاده بشم.))از خدا خواسته پارک کردم پیاده شد و در و محکم کوبید.
فردای اون روز طرفهای غروب بود از خونه بیرون زدم و توی پارک نزدیک خونه قدم می زدم که صدای سالم دختری رو از پشت سر شنیدم،برگشتم و با دیدن همون دختر دیروزی با تعجب گفتم((شمائید؟))
خندید و گفت((نه خودمم،نمی خوای جواب سلامم رو بدی؟))
((سلام))
((حالم رو نمی پرسید خوبم یا نه؟))
((این که دیگه پرسیدن نداره.ولی از اینکه پاتون خوب شده خوشحالم.))
حوصله نداشتم بنابراین گفتم((خداحافظ))
و خواستم برگردم که گفت((صبر کنید ،کارتون دارم.))
با تعجب گفتم((چی؟))
((دستکشام دیروز توی ماشین شما جا مونده.))
((توی ماشین؟یعنی شما برای یک جفت دستکش دوباره تا اینجا اومدید یا...))
((یا چی؟))
((هیچی،صبر کنید تا براتون بیارم.))
((مزاحمت نمی شم،فردا میام ازت می گیرم.))
((نه الان براتون میارم.))به خونه رفتم و دستکشها رو برداشتم و آوردم و بهش دادم و سریع رفتم.
دوباره پس فردام دیدمش،این دفعه توی کوچه بود من بدون توجه بهش ماشین رو داخل خونه بردم،می خواستم در رو ببندم که گفت((سلام))ا
خمی کردم و گفتم((توی ماشین من چیز دیگه ای جا نمونده.))
گفت((می دونم .این دفعه اومدم تو رو ببینم .))
از شدت تعجب داشتم می مردم که گفت((برای چی این همه تعجب کردی؟))
گفتم((شما دارید مزاحم من می شید لطفا از اینجا برید.))
از جاش تکون نخورد و همین طوری بهم خیره شد با اخم گفتم((پس چرا دست بردار نیستید؟))
گفت((چه کار کنم دست خودم نیست دلم برات تنگ شده ))
از صراحت کلامش تعجب کردم خودم آدم صریحی بودم ولی این دیگه خیلی نوبر بود. ((یعنی می خوای بگی کسی تا حالا بهت ابراز علاقه نکرده؟))
گفتم((چرا،خیلیا،ولی به جایی نرسیدن.شما دیگه نمی خواد امتحان کنید.))
((اجازه بدید منم شانسم رو امتحان کنم))
گفتم((نه اجازه نمی دم.شما به چه حقی اومدید انجا؟))
گفت((قلبم این حق رو به من داد))
گفتم((براتون متاسفم،من قلبی ندارم که به شما بدمش از این جا برید.))
و در را بستم .اردلان سکوت کرد و بعد از چند دقیقه گفت:
- سایه یه دونه سیگار بده ،سرم از درد داره می ترکه.
سیگاری آتش زدم و به دستش دادم.پک عمیقی به سیگارش زد و گفت:
- دست بردار نبود،هر روز جلوی راهم سبز می شد وی بهش اهمیتی نمی دادم .فکرمی کردم بالاخره خودش خسته می شد و میره دنبال کارش ولی اشتباه می کردم.یک ماه این طوری گذشت تا این که یک روز در خونه اومدو گفت((کارت دارم))
جلوی در رفتم و با عصبانیت گفتم((دنبالم بیا))
اون قدر تند راه می رفتم که معلوم بود به دنبالم می دود.به پارک که رسیدم ،روی اولین نیمکت نشستم و عصبانی گفتم((آخه تو چی از جون من می خوای؟چرا ول کن نیستی؟))
گفت((نمی تونم ،عاشقت شدم))
گفتم((بس کن،عشق و عاشقی چیزی نیست که با گدایی و سماجت بتونی به دستش بیاری.))
((یعنی تو یه ذره هم به من علاقه نداری؟))
بدون لحظه ای تردید گفتم((نه حتی یه انس.حالا دیگه مزاحم نشو.))
زد زیر گریه.چنان گریه ای می کرد که انگار کسی و از دست داده.با عصبانیت گفتم((چراداری آبرو ریزی می کنی؟ساکت شو دیگه،وای خدای من !))
فورا اشکاش رو پاک کرد و گفت((باشه به خاطر تو گریه نمی کنم .))
سرم رو تکون دادم و بهش گفتم((اگه منو دوست داری دست از سرم بردار.))
گفت((نمی تونم.))
((چرا نمی تونی،مگه عاشق من نیستی؟پس باید به خاطرمن هر کاری بکنی.))
گفت((نه این یکی رو نخواه))
پرسیدم((هدف تو از نزدیک شدن به من چیه نکنه دنبال پولی؟))
گفت ((از دست شما مردها!من خودتو می خوام))
گفتم((ولی این غیر ممکنه،چون من به تو علاقه ندارم.))
در حالی که اشک می ریخت گفت((آخه چطور همچین چیزی ممکنه؟اگه یه ذره ام به من علاقه داشته باشی کافیه))
گفتم((تو بگو یک انس به خدا علاقه ای بهت ندارم،دیگه ام نمی خوام از این حرفا بشنوم.))
دوباره زد زیر گریه.عصبانی گفتم((من نمی فهمم این گریه تو برای چیه؟))
گفت((پس حداقل اجازه بده باهم دوست باشیم.))
گفتم((نه،بهتره منو فراموش کنی.))
گفت((نمی تونم وگرنه این قدر بهت التماس نمی کردم))
گفتم((من دیگه باید برم،تو هم بار آخرت باشه که در خونه اومدی.))
گفت((دلم برات تنگ شده بود،مجبور شدم.))
با عصبانیت گفتم((تو اصلا واژه خجالت رو شنیدی؟))
در حالیکه بهم خیره شده بود گفت((تو چی؟واژه عشق به گوشت خورده؟))
گفتم((آره ولی من عاشق تو نیستم اینو بفهم.))و ترکش کردم اونقدر عصبانی بودم که حد نداشت.
- اردلان تو واقعا دوستش نداشتی؟
اردلان محکم چانه ام را محکم گرفت و گفت:
- سایه همه حرفام عین حقیقته .خیلی بی انصافی اگر باور نکنی.می دونستم اگه لب از لب باز کنم تو دیگه به همه چیز شک می کنی حتی به عشق من نسبت به خودت.
- نه به خدا،باور کن من به عشق تو شک نکردم.چطور ممکنه کسی بتونه نقش یه عاشق رو به دروغ بازی کنه؟
اردلان به من تکیه کرد.دلم برایش سوخت.بعد از چند لحظه با شرمندگی گفتم:
- اردلان من فقط یه سوال کردم ،همین باور کن عزیزم.
بغضی که یک ساعت در گلویش نشسته بود شکست.تا حالا ندیده بودم مردی گریه کند.از آن دختری که اردلان را به این روز انداخته بود بدم آمد.
بعد از اینکه کمی آرامتر شد گفتم:
- اردلان مگه با تو چیکار کرده که آن قدر داغونی؟
- این قدر بهم التماس کرد تا بالاخره رضایت دادم هفته ای یک ساعت ببینمش.نمی دونی وقتی پیشنهادش رو قبول کردم داشت از خوشحالی گریه می کرد.روزهای پنج شنبه ساعت چهار بعد از ظهر توی پارک می دیدمش در عوض قول داده بود که بقیه روزهای هفته مزاحمم نشه.توی اون یک ساعت اون قدر بهم ابراز علاقه می کرد که آخرش کفری می شدم و یک ساعت نشده از پیشش فرار می کردم.دیگه به نگار عادت کرده بودم،هر وقت می دیدمش می پرسید هنوز به من علاقه پیدا نکردی؟ و وقتی جوابم رو می شنید،اشکاش جاری می شد.می گفت در حسرت یه نگاه یا یک کلمه عاشقانه دارم می میرم ولی تو عین خیالت نیست.امیدوارم روز عاشق یه دختری بشی تا اونم،همین رفتاری رو که تو الان با من داری باهات داشته باشه تا حال منو درک کنی.یه روز که دیدمش طبق معمول داشت به من ابراز علاقه می کرد که حرف ازدواج رو پیش کشید.با عصبانیت حرفش را قطع کردم و گفتم((نگار حرف ازدواج رو نزن،این اولین و آخرین باری باشه که بهت گفتم))
ناگهان بلند شد ،مثل دیوونه ها دور خودش می چرخید و می خندید بعد از چند دقیقه که نشست به من که با تعجب نگاهش می کردم گفت((وای تو برای اولین بار اسمم رو صدا کردی دلم می خواد از خوشحالی پرواز کنم ))
باورم نمی شد که نگار این قدر عاشق من باشه ولی وقتی حال و روزش رو دیدم باور کردم،چند لحظه خودمو جای نگار گذاشتم ،از این که طرف مقابلم حتی یه ذره ام دوستم نداشت می خواستم دیوانه بشم.با خود گفتم((پس هنوز نگار خوب تونسته مقاومت کنه.اگه من جای اون بودم تا حالا مرده بودم.))
دلم برایش سوخت بلند شدم و بدون خداحافظی ترکش کردم.در تمام طول هفته به نگار فکر می کردم.حس عجیبی داشتم که نمی دونستم چیه؟ولی مطمئن بودم عشق نبود،چون هنوزم دوستش نداشتم ،خیلی با خودم کلنجار رفتم ولی چیزی نفهمیدم.آخر هفته که دیدمش فهمیدم اون حس عجیب ترحمه برای اولین بار با دقت به نگار نگاه کردم می خواستم ببینم چه شکلیه؟زیاد خوشگل نبود،می شه گفت قیافه ای تقریبا معمولی داشت.همین طوری که نگاهش می کردم ،پرسید((هنوز هیچ احساسی نسبت به من پیدا نکردی؟))
برای اولین بار به چشماش نگاه کردم.تمنا توی چشماش موج می زد .جوابش رو ندادم،اشکی که توی چشماش حلقه بسته بود ،روی گونه هاش جاری شد.با عصبانیت گفتم((چشمه هم بود تا حالا خشک شده بود.بسه دیگه،پا می شم می رم ها!))
با گریه گفت((نه،نه ،دیگه گریه نمی کنم،بمون.))خیلی کلافه بودم،ما بین عقل و احساس گیر کرده بودم.عقلم می گفت به دختری که دوستش نداری توجهی نکن ولی احساسم می گفت پس تکلیف عشق این دختر چی می شه؟دختری که تمام غرورش رو زیر پا گذاشته و از تو عشق و علاقه گدایی می کنه.تموم هفته فکر کردم روز پنج شنبه که شد ،سردر گم بودم.نمی دونستم چیکار باید بکنم؟اعصابم به هم ریخته بود،ساعت سه از خونه بیرون زدم.تصمیمم رو گرفته بودم ولی برای اینکه اعصابم آروم بشه ،می خواستم کمی قدم بزنم.همین طور که توی پارک قدم می زدم نگار رو دیدم که کنار مرد تقریبا سی ساله ای نشسته بود و می گفت و می خندید.چیزی رو که دیده بودم نمی تونستم باور کنم .آخه چطور تونسته بود نقش یه دختر عاشق رو برای من بازی کنه من که به اون علاقه ای نداشتم؟چه دلیلی داشت چنین کاری کنه؟حالت تهوع داشتم حالا که من می خواستم به خاطر عشق نگار پا روی علایقم بگذارم،این چه معامله ای بود که با من کرده بود.اون قدر از نگار نفرت پیدا کردم که حد نداشت،دلم می خواست همه اینا رو توی خواب دیده باشم ولی متاسفانه واقعیت داشت،دلم می خواست نصف عمرم رو بدم ولی سر از کار نگار در بیارم.پس عاشقتم عاشقتم یعنی این؟اگه عاشق من بود با اون مرد چیکار داشت؟صبح شنبه حال و حوصله دانشگاه رفتن نداشتم .یقه پالتومو بالا کشیدم و عینک آفتابی زدم و به پارک رفتم،چند دقیقه بعد نگار و دوستش ساناز به پار اومدن.هنوز چیزی نگذشته بود که سر و کله همون مرد پیدا شد.بعد از چند لحظه ساناز اون دوتا را ترک کرد و رفت نگار با اون شروع به صحبت کرد.گاهی صدای خنده نگار رو می شنیدم،بعد از نیم ساعتی که اونا با هم صحبت کردن سوار ماشین همون مرد شدند و رفتند،پریدم توی یه تاکسی به راننده گفتم((این تویوا آبی رو تعقیب کن))
راننده اول قبول نکرد ولی تا چشمش به پول افتاد سایه به سایه تویوتا رفت تا بالاخره به خونه ای رسیدند و پیاده شدند.حدس می زدم برای چی رفتن.همونجا منتظر شدم هنوز چند دقیقه ای نگذشته بود که مرد با قیافه ای عصبانی از خونه بیرون آمد و لگد محکمی به در زد و رفت،سه ،چهار روزی در خونه کشیک می دادم.روزانه شاید ده مرد و پسر به در اون خونه می رفتن و بعضی از اونا با قیافه درهمی برمی گشتن و بعضی ها شاد و خوشحال بعد از یک ساعتی بیرون می اومدن.دیگه شکم به یقین تبدیل شد که نگار چه کارست.روز پنج شنبه مثل همیشه رفتم ببینمش.مثل همیشه دم از عشق و عاشقی زد.اگه دفعه های قبل وقتی این مزخرفات رو می شنیدم عصبانی می شدم این دفع داشت حالم به هم می خورد.دلم می خواست نگار رو غافلگیر کنم و برای این کار به یه نفر احتیاج داشتم که سر راه نگار قرار بگیره.جریان را برای سیاوش تعریف کردم،اونم قبول کرد که بیاد و نقش خاطرخواه رو بازی کنه نگار رو بهش نشون دادم وگفتم((برو ببینم چی کار می کنی؟))
خلاصه سیاوش بعد از یک هفته به خونه نگار راه پیدا کرد.قرارمون این بود که سیاوش به اونجا بره و اگه تونست برای من کلیدی چیزی بیاره تا من بتونم وارد خونه بشم.سیاوش رفت و بعد از یک ربعی با دست پر برگشت .وقتی کلید رو دیدم برای اولین بار در طول این دو هفته خندیدم.قرار بعدی سیاوش با نگار سه روز بعد بود با سیاوش قرار گذاشتیم وقتی که سرفه کرد من برم تو.یک ربع انتظار کشیدم تا بالاخره انتظارم به سر اومد ،آروم در رو با کلید باز کردم با دیدن نگار توی اون وضع نزدیک بود حالم به هم بخوره.نگار انگار روح دیده باشد بیهوش شد،با کمک سیاوش از خونه بیرون رفتم.به خونه که رسیدیم سیاوش کلی باهام حرف کرد ولی من احساس می کردم که جز یه آدم احمق چیز دیگه ای نبودم.من چهار ماه وقتم رو برای نگار تلف کرده بودم.از نگار متنفر شده بودم اول جوونی روحم رو پژمرده و دلم شکسته بود.
بعد از دو روز سیاوش به دیدنم اومد و نامه ای به دستم داد و گفت((بخون!))
بی حوصله گفتم((از طرف کیه؟))
گفت((نگار))
با عصبانیت گفتم((اسم اون دختره کثافت رو پیش من نیار.))
گفت((بهتره بخونیش،شاید آروم بگیری،نگار اصرار داشته تو اینو بخونی.))
داد کشیدم((نگار غلط کرده با تو.حالا برو که حوصله ندارم))
سیاوش عصبانی به طرفم اومد و بازوهام رو گرفت و گفت((اینو امروز ساناز به من داد و گفت حتما بخونیش))
گفتم((تو نگار و ساناز هرسه تایی باهم برید به جهنم!))
با ناراحتی گفت((حالا که فقط نگار رفته))با شنیدن این جمله رنگ از رویم پرید و نامه رو از دستش قاپیدم و بازش کردم.نوشته بود:
به نام خداوندی که عشق را آفرید.
سلام.
می دونم الان که داری این نامه رو می خونی چقدر از من بدت میاد هر چند قبلا هم از من خوشت نمی اومد.
از همون روز اولی که با تو تصادف کردم عشقت توی قلبم خونه کرد وقتی دیدم اصلا برات مهم نیستم دلم می خواست خودمو بکشم،ولی تصمیم گرفتم نهایت تلاشمو بکنم تا توام به من علاقه مند بشی ولی تو سر سخت تر از این حرفا بودی می دونم من دختر کثیفی بودم و لایق تو نبودم ولی دل این چیزا سرش نمی شه.از وقتی تو رو دیدم ،دلم می خواست همه کارهایی رو که قبلا می کردم ترک کنم ولی این دیگران بودند که نمی گذاشتن و تهدید می کردن در صورتی که نپذیرمشون جریان رو برای تو تعریف می کنن.چند بار می خواستم بگم من چه کاره ام ولی نمی تونستم.می دونستم اگه لب از لب باز کنم دیگه تو حتی به من نگاه هم نمی کنی ولی از اونجایی که ماه پشت ابر نمی مونه تو فهمیدی.اون روز که تو رو توی خونه دیدم،دیگه هیچی نفهمیدم وقتی به هوش اومدم ،شماها نبودید،اون قدر گریه کردم که دوباره بیهوش شدم،فهمیدم تورو برای همیشه از دست دادم این نامه رو برای این نوشتم که فکر نکنی بازیچه بودی.نه،من با تمام وجودم عاشقت شده بودم وگرنه این قدر بهت التماس نمی کردم.
امیدوارم منو ببخشی.یادته بهت گفتم دلم می خواد توام یه روز عاشق یه دختری بشی که بهت علاقه نداشته باشه تا حال منو درک کنی؟ولی حالا پشیمونم و دلم نمی خواد که خداچنین سرنوشتی رو برای تو رقم بزنه.
ای که دل بردی ز دلدار من آزارش مکن
آنچه او در کار من کرده است در کارش مکن
عاشقت:نگار.

خودمو به خاطر مرگ نگار مقصر می دونستم ،اصلا فکر می کردم من کشتمش،دیگه به مرز دیوانگی رسیده بودم.چطور این دختر با زندگی من بازی کرد ،مگه من چه گناهی کرده بودم که باید این طور عذاب می کشیدم؟
با خوندن نامه نه تنها آروم نگرفتم بلکه حالم بدتر شد،چون نگار خودشو به خاطر من کشته بود.یه آدم دیگه شده بودم هر شب کابوس می دیدم حتی برای شروع ترم جدید نرفتم ثبت نام کنم مامان هر روز پشت در اتاقم گریه می کرد که در رو باز کنم ولی من از همه بریده بودم،پدرم با تمام غرورش پشت در اصرار می کرد که برای یه دقیقه اجازه بدم منو ببینه ولی فایده نداشت،اردوان پشت در ضجه می زد ولی اینا هیچ کدوم در من اثری نداشتن. هر کس برایم تلفن می کرد جواب نمی دادم.
حتی سیاوش هم نمی پذیرفتم.فقط یه غذایی می خوردم چون دلم نمی خواست بمیرم و برم پیش نگار.داغون داغون شده بودم.از همون موقع بود که سیگاری شدم روزی یه بسته می کشیدم ولی دردم تسکین پیدا نمی کرد .شده بودم یه مرده متحرک،فقط می نشستم و به یک جا خیره می شدم و فکر می کردم ولی به جایی نمی رسیدم.کار نگار تو روحیه من تاثیر منفی گذاشته بود.پنج ماهی به همین طریق سپری شد تا این که یه روز که خواب بودم با ضرباتی که به در می خورد از خواب بیدار شدم .اردوان بود که پشت در گریه می کرد و التماس می کرد که اجازه بدم یه دقیقه منو ببینه.دلم برایش سوخت.بعد از پنج ماه دلم برایش تنگ شده بود .در رو باز کردم.اردوان با دیدنم تعجب کرد .باورش نمی شد در رو براش باز کردم .پرید توی بغلم و شروع کرد به بوسیدنم.خلاصه اون قدر روی من کارکرد تا تونستم پیله ای رو که به دور خودم تنیده بودم ،پاره کنم و بعد از شش ماه از حصار اتاقم بیرون بیام..............

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها