0

رمان عشق ماندگار

 
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:رمان عشق ماندگار
چهارشنبه 22 دی 1389  10:55 PM

فصل بیست و سوم-1
روز دهم فروردین بود که همگی راهی ویلای عمو شدیم همه چیز مثل دفعه قبل بود،با این تفاوت که این دفعه من ازدواج کرده بودم و با اردلان سوار یک ماشین بودم.
- سایه هر سال تعطیلات این قدر طولانی بود که من دعا می کردم هر چه زودتر این سیزده روز تموم بشه و بره پی کارش،ولی امسال انگار همین یه دقیقه پیش بود سال تحویل شد.
- مثل اینکه خیلی بهت خوش گذشته؟
دستم را در دستش گرفت و گفت:
- سایه،وقتی پیش توام گذر زمان رو احساس نمی کنم.
و نگاهم کرد.
- اردلان جلو رو نگاه کن،منو بعدا هم می تونی ببینی.
- نگران نباش رانندگی من حرف نداره.
- می دونم،ولی کار از محکم کاری عیب نمی کنه.
- چشم ،هر چی شما بگی.
و جلو را نگاه کرد.بعد از چند دقیقه گفتم:
- اردلان،می گم....
اردلان سرش را به طرفم برگرداند و گفت:
- جان بگو.
- اِاِاِ؛من همین الان بهت تذکر دادم،دوباره داری منو نگاه می کنی؟
- جون تو دست خودم نیست تا صدات رو می شنوم دوست دارم صورتتو ببینم.حالا چی می خواستی بگی؟
- هیچی یادم رفت چی می خواستم بگم.
موقعی که به ویلا رسیدیدم اردلان گفت:
- سایه دفعه قبل که به اینجا اومدیم من خیلی خوشحال بودم که دو روز پیش توام.
- برای همین بود که دو بار عصبانی شدی؟
- خب چیکار کنم از بس عاشقت بودم.
- یعنی حالا دیگه نیستی؟
اردلان یکی از آن نگاههای مخصوصش را به من کرد و گفت:
- سایه تو دلت میاد از این تهمتها به من بزنی؟
- خب خودت گفتی از بس عاشقت بودم.
- منظورم این بود که....
نگذاشتم ادامه دهد و گفتم:شوخی کردم حالا اگه اجازه بدید من برم لباسمو عوض کنم و برگردم.
داشتم از پله ها بالا می رفتم که سولماز پشت سرم آمد و گفت:
- ببینم شما دو تا چی برای هم تعریف می کنید؟
- عزیزم،اگه وقت داشتی یه کم فضولی کن.
- منتظر بودم تو اجازه اشو صادر کنی،خب نگفتی؟
- حرفای معمولی،تازه مگه شما دو تا با هم حرف نمی زنید؟
- دست روی دلم نذار که خونه،یک کلام از دهنم پرید گفتم:قدیما.....چشمت روز بد نبینه دیگه نذاشت بقیه حرفمو بزنم تا اینجا یکسره داشت درباره تاریخ اقوام و ملل قدیم صحبت می کرد.
خنده ام گرفت گفتم:
- بده؟می خواسته لِوِلِت رو ببره بالا.
لباس عوض کردیم و با سولماز پایین رفتیم کنار هم روی کاناپه نشستیم و دست در گردن هم انداختیم.اشکان آمد و یک صندلی گذاشت رو به روی ما و نشست و به ما خیره شد.
سولماز گفت:
- وا!اشکان ،یعنی چی؟
- چی،یعنی چی؟
سولماز چپ چپ نگاهش کرد .
- ببینم شما دو تا سالمید؟
- می بینی که.
- نه سولماز جان از نظر جسمی نمی گم،از نظر عقلی می گم؟
با هم گفتیم:
- هرچی باشه از تو دیوونه تر نیستیم.
- شاید قبلا نبودید ولی از اون موقع که زن این دو تا جونور عجیب شدید فهمیدم که از من دیوونه ترید.
در همین موقع اردلان آمد .اشکان آرام گفت:
- اسمش رو که میاری مثل جن ظاهر می شه.
و بلند شد و رو به اردلان کرد و گفت:
- بفرمائید خواهش می کنم.
- نه مزاحم نگاه کردنت نمی شم.
- پسر تو چرا این قدر به من تیکه می اندازی؟
اردلان کنار من نشست و گفت:
- بشین دیگه،اینقدرم حرف مفت نزن.
اشکان نشست و گفت:
- اردلان به نظر تو این دو تا از نظر عقلی مشکلی ندارن؟
اردلان نگاهی به ما کرد و گفت:
- فکر می کنم هنوزم از تو عاقل تر باشن.
- نه بابا علتش رو به خودشون گفتم،ولی نگاه کن ببین چطوری عاشقانه دست در گردن هم انداختن انگار عاشق و معشوقن.
من که خنده ام گرفته بود زدم زیر خنده که اشکان گفت:
- آخه سایه،سولماز به این خوشگلی و ظریفی چطوری با اردلان اشتباه گرفتیش؟
- اشکان اینقدر حرف مفت نزن.
- سولماز تو چه خواهری هستی که نشستی تا جاریت به من توهین کنه؟
در همین موقع اردوان آمد و گفت:
- به به جَمعتون ،جَمعه.
اشکان گفت:
- آره فقط جای تو خالی بود دکتر جون که اومدی حالام که اومدی دیگه صلاح نیست من اینجا بمونم.
اردوان در حالیکه دست در گردن اشکان انداخته بود گفت:
- پاشید بریم قدم بزنیم.
- دکتر جان پس توام آره؟
- متوجه نمی شم.
- همون دیگه،توام به مرض سایه مبتلا شدی.این طفلک سولماز و با اردلان اشتباه گرفته بود.حالا توام منو با سولماز اشتباه گرفتی.تو می گی اشکال از سولمازه یا شما دو تا؟....اِاِ،اردلان تو پاشو این مرض واگیر داره پسر،چون همه اینا این مرض رو گرفتن تو رو باید قرنطینه کنم.
اردلان که بلند شد اشکان پشت سر اردوان سنگر گرفت و گفت:
- آقا ببخشید!
- تو که این قدر می ترسی پس چرا این حرفا رو می زنی؟
اشکان از پشت سر اردوان طوری که اردلان متوجه نشود رو کرد به من و گفت:
- این عقل درست و حسابی نداره وگرنه من اصلا ترسو نیستم.
بلند شدم و گفتم:اردلان ببخشش بچه که زدن نداره.
اشکان از پشت سر اردوان آمد و گفت:آخیش.
- چی شد؟هنوز که اردلان نبخشیدت،چرا از توی سنگر بیرون اومدی؟
- پسر تو چطور برادری هستی که اخلاق داداشت هنوز دستت نیومده وقتی سایه چیزی بخواد کار تمومه.اردلان در این مواقع می گه چون تو می خوای باشه عزیزم می بخشمش.
اردلان رو کرد به اشکان و گفت:
- حیف که سایه خواست وگرنه....
اشکان نگذاشت اردلان بقیه حرفش را بزند و گفت:
- حالا که خواست.
و در حالیکه برای خودش می رقصید گفت:
- خب بریم قدم بزنیم.
در راه اشکان مدام سر به سر من می گذاشت و می گفت:
- سایه جوی پاتو نگاه کن،دوباره کار دستمون ندی.
- تو نمی خواد نگران من باشی،مواظب خودت باش که نخوری زمین.
- اِ،این دفعه نوبت منه بخورم زمین،یه بار دیدی منم پام پیچ خورد و بختم باز شد خدا رو چه دیدی.
همه به حرفهای اشکان می خندیدیم.
در راه بازگشت،نزدیکیهای ویلا آقای قهرمانی را دیدیم،با لهجه شمالی اش گفت:
- پس چرا این قدر دیر اومدید؟همه برای شام منتظرتون هستن.
وقتی که به ویلا رسیدیم میز شام چیده شده بود ،من کنار اردلان نشستم ،اشکان هم آمد و در طرف دیگرم نشست که اردلان گفت:
- پسر تو عجب روی داری،مگه یادت رفت اون دفعه چه بلایی سرت آورد که دوباره اومدی کنارش بشینی؟
- متوجه نمی شم.
- از بس خنگی.جریان آبلیموی توی لیوان نوشابه رو می گم.
- نامرد،پس تو فهمیدی و به من چیزی نگفتی.
اردلان در حالیکه می خندید گفت:
- تازه تعویض چایی ام فهمیدم ولی بهت نگفتم.
- پسر تو روی هرچی نامرده سفید کردی ولی اگه اینارو برای این می گی که من کنار سایه نشینم باید بگم سخت دراشتباهی.
- صلاح کار خویش خسروان دانند.
بعد از شام اردلان گفت:
- یادته اون دفعه داشتی با پدر صحبت می کردی که من اومدم؟
- خب آره.
- یادته پدر به من گفت دوست داشتی یه خواهر ناز مثل سایه داشتی؟
- آره توام جواب ندادی.
- می خواستم جواب بدم ولی نتونستم.
- حالا چی؟می تونی بگی؟
- آره همون موقع هم دلم می خواست بگم مثل سایه آره،ولی نه به عنوان خواهر بلکه به عنوان همسر.

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها