پاسخ به:رمان عشق ماندگار
چهارشنبه 22 دی 1389 10:50 PM
فصل بیست و یکم-1
روز شنبه ساعت نه و پانزده دقیقه صبح بود که تلفن زنگ زد،گوشی تلفن را برداشتم و گفتم:
- بله.
صدای اردلان را شنیدم که گفت:
- الو،سلام.
- سلام،خوبی،خوشی؟
- نه بدون تو که به من خوش نمی گذره،من فقط وقتی با توام خوشم.
- مثل اینکه از من دل پری داری؟
- خب معلومه،تو که پیش من نیستی،من اینجا از دلتنگی می میرم.
- خدا نکنه،اصلا ببینم مگه ما دیروز تا ساعت هفت بعد از ظهر پیش هم نبودیم؟
- سایه کی قراره بری دانشگاه؟
- دو و نیم کلاسم شروع می شه تا چهار بعد از ظهر.
- ای داد بیداد پس من چه کار کنم؟
- مگه کارخونه نیستی؟
- نه حال و حوصله نداشتم.می خوای بیام برسونمت؟
- نه،تو بیای دیرم می شه.
- تو نگران نباش دیر نمی شه.
- آخه با استاد سرمدی کلاس دارم.می دونی که بعد از خودش کسی رو راه نمی ده.
- تو الان کجایی؟
- توی اتاقم.
- یه لحظه بیا دم پنجره.
به طرف پنجره رفتم و پرده را کنار زدم و اردلان را دیدم که به ماشین تکیه داده بود و با همراهش با من صحبت می کرد. من را که دید دستی تکان داد.
- از کی اینجایی؟
- از همون موقع که تلفن زدم.
- پس چرا نیومدی تو؟
- آخه از مامانت خجالت می کشم.
پرده را انداختم و گفتم:
- بیا تو،مامان خونه نیس.حالا کی خجالتیه من یا تو؟
- معلومه تو.
در را باز کردم.اردلان داخل آمد و گفت:
- خیلی دلم برات تنگ شده بود تو چی؟
- آخه این پرسیدن داره؟
- پس یعنی توام برای من دلتنگی می کنی؟
- خب معلومه.
- من یه فکری دارم.
خندیدم و گفتم:
- چه فکری؟
- زودتر جشن عروسی رو بگیریم و بریم سر زندگیمون.
- اردلان ما سه روز نشده که عقد کردیم.تو خسته شدی؟
- خب به من سخت می گذره.
- عروسی باشه برای بعد از امتحانات من ،یعنی مرداد.
- جدی نمی گی؟!
- مگه از اولش همین قرارمون نبود؟
- یعنی شش ماه دیگه؟بابا یه کم تخفیف بده.مثلا برای دوم و سوم فروردین.
چپ چپ نگاهش کردم و گفتم:
- اردلان نه و نیم شد ،دیرم می شه.
- خب بیا برسونمت.
و در را باز کرد.
- این طوری بیام،با این سر و وضع؟
خندید و گفت:
- تو که برای من حواس نذاشتی برو آماده شو.
پنج دقیقه بعد حاضر و آماده پایین رفتم.اردلان کنار در ایستاده بود و فکر می کرد.
- چیه؟خیلی تو فکری.
در را پشت سرم بست و گفت:
- هیچی،دارم فکر می کنم من اگه تو این شش ماه دیوونه نشم ،شاهکار کردم.
- همچین می گی شش ماه انگار قراره شش سال عقد کرده بمونیم.چشمت رو روی هم بذاری شش ماه تموم شده حالا یه کم سریعتر برو.
- چشم خانم ،اینم تند تر ولی سایه بیا و خانمی کن و قبول کن زودتر عروسی بگیریم.
ار قیافه اش خنده ام گرفت تصمیم گرفتم کمی سر به سرش بگذارم گفتم:اردلان می خوای منو همین الان ببر آرایشگاه خودتم برو دنبال بقیه کارها تا برای شب جشن عروسی راه بندازیم.
- آخ اگه تو پای حرفت می موندی که من مشکل نداشتم.
جلوی در دانشگاه گفتم:
- خب،خیلی خوشحال شدم دیدمت.
- قربانت،ساعت چهار منتظرتم.
- مزاحمت نمی شم،اگه کار داری خودم می رم.
- نه،مگه منو تو با هم از این حرفا داریم؟
- اردلان یه سری هم برو کارخونه.
- اطاعت امر.
- خب پس فعلا خداحافظ.
و پیاده شدم.به کلاس که رفتم دورو بر سولماز شلوغ بود،جلو رفتم و گفتم:
- بچه ها،همایشه؟
بچه ها با دیدن من ساکت شدند.سولماز گفت:
- خب خود عروس خانم تشریف آوردن.بقیه سوالات رو می تونید از خود ایشون بپرسید.
بچه ها دست زدند و برایم جایی کنار سولماز باز کردند تا بنشینیم،همگی تبریک گفتند نسترن پرسید:
- سایه سولماز راست می گه با هم جاری شدید؟
- آره دوست بودیم کم بود حالا دیگه فامیلم شدیم.
هر کسی چیزی می گفت و منو سولماز هم جوابشان را می دادیم خلاصه کلاس را روی سرمان گذاشته بودیم که صدای استاد سرمدی که می گفت((اون ته کلاس چه خبره))را شنیدیم همه بچه ها ساکت شدند و سرجایشان نشستند.
- چه خبره؟دخترای به این بزرگی هر کدومتون حداقل نوزده سال رو دارید یه کم سنگین باشید.به جای اینکار ها به درساتون برسید به خدا گناه نمی کنید.
یکی از پسرها گفت:
- استاد شما مطمئنید؟
استاد که عصبانی شده بود گفت:
- کی دوباره مزه پروند؟
یکی از دخترها گفت:
- استاد شما به بزرگی خودتون ببخشید و لطف کنید تدریس رو شروع کنید.
استاد سرمدی خوشبختانه کوتاه آمد و حضور و غیاب کرد.سولماز ضربه ای به دستم زد و گفت:
- چه خبره؟از اون موقع که نامزد کردی کم پیدا شدی؟نمی دونستم اینقدر شوهری هستی؟
- لطفا خفه،تقصیر برادر شوهر خودته که وقت سرخاروندن برام نذاشته.
سولماز آمد جوابم را بدهد که استاد نامم را خواند.
- بله.
استاد سرش را بالا آورد و گفت:
- خانم معتمد بهتون تبریک می گم.
- ممنون استاد.
- دکتر امیری واقعا جوان برازنده ای هستن،درست مثل برادرشون ،انتخاب درستی کردید.
- متشکر.
الهام برگشت و گفت:
- اِ پس شوهر تو هم دکتره؟
- با اجازه شما.
- خواهش می کنم حالا دکترا چی داره؟
- با اجازه شما شیمی.
- آفرین پس دوتا برادر دکترن؟
هر دو با هم گفتیم:
- با اجازه شما.
الهام اخمی کرد و گفت:
- شما دوتا چقدر لوسید!
آمدم جوابش را بدهم که استاد سرمدی گفت:
- خانم،کلاس از این طرفه .برگرد جانم.
من و سولماز سرمان را پایین انداختیم و خندیدیم.
ساعت بعد با دکتر بقایی کلاس داشتیم.من سر کلاس خیلی معذب بودم.نمی دانم چرا دلم برای استاد می سوخت،احساس می کردم که دل پری از من دارد و دوست ندارد من سر کلاس حضور داشته باشم.
استاد بقایی طبق معمول حضور و غیاب کرد و درس را شروع کرد.من اصلا به استاد نگاه نمی کردم ،سرم را پایین انداخته بودم و خودم را با نوشتن سرگرم کرده بودم.د. سه باری هم که اتفاقی سرم را بلند کردم دیدم استاد به من نگاه می کند.
استاد مثل همیشه ده دقیقه آخر را تنفس داد،با سولماز صحبتمی کردم که سنگینی نگاهی را بر روی صورتم حس کردم سرم را بلند کردم و دیدم استاد بقایی به من خیره شده.سولماز در حالیکه می خندید گفت:
- جای اردلان خالیه.اگه بفهمه چشماشو در میاره.
مستاصل گفتم:
- سولماز،تازه این سومین جلسه اس.تا آخر ترم چه کار کنم؟
- زیاد خودتو ناراحت نکن.این طفلک دو سه ترم به تو خیره شده حالا نمی تونه یک دفعه دیگه نگاهت نکنه.
کلاسم که تمام شد با هم از کلاس بیرون آمدیم به ساعتم نگاه کردم،سولماز گفت:
- جایی می خوای بری؟
- اردلان منتظرمه.
- پس بگو عجله داری.برو خوش بگذره.
- به تو هم همین طور.
و با هم دست دادیم و خداحافظی کردیم