پاسخ به:رمان عشق ماندگار
چهارشنبه 22 دی 1389 10:38 PM
فصل پانزدهم-1
ساعت دو نیم بود که پدر به خانه آمد و از همان جلوی در بلند گفت:
- خانما کجایید؟
پایین رفتم و گفتم:
- سلام بابا،خسته نباشید.
- قربون دختر گلم برم،مامانت کجاست؟
- رفته دوش بگیره،گفت بهتون بگم وسایل شخصیتونو چک کنید که مبادا چیزی فراموش شده باشه.
نیم ساعت بعد سوار ماشین پدر جلوی در خانه عمو بودیم.اردوان آمده بود،ولی آقا و خانم امیری و اردلان هنوز نیامده بودند.همگی جلوی در به انتظار آنها بودیم خلاصه بعد از پنج شش دقیقه ای آنها هم آمدند و درست راس ساعت سه و نیم حرکت کردیم.
در بین راه جلوی قهوه خانه ای ماشینها توقف کردند،عمو برای همه چای سفارش داد پدر و مادر ها روی یک تخت نشسته بودند و ما جوانترها هم روی یک تخت.
اشکان دوباره طبق معمول داشت می گفت و می خندید و جریان تلفن دختری را که او را با دوستش اشتباه گرفته بود با آب و تاب تعریف می کرد.
بعد از اینکه چای خوردیم پدر به من گفت:من حسته شدم تو بشین.
اردوان سرعتش را زیاد کرده بود و همه ما به واسطه سرعت اردوان تند تر می راندیم.موقعی که به ویلا رسیدیم هوا تاریک شده بود.ویلای عمو خیلی بزرگ بود و البته دوبلکس پایین یک سالن بزرگ با آشپزخانه و بالا هم اتاقها و سرویسهای بهداشتی قرار داشتند.
خاله سهیلا اتاقم را نشانم داد و به اشکان گفت:
- اشکان جان چمدان سایه رو به اتاقش ببر.
اشکان چمدانم را به اتاقم آورد و جلوی در گفت:
- تا پول ندی چمدون رو بهت نمی دم!
- واه مسخره،مگه باربر شدی که پول می خوای؟
- تو به این کارا کار نداشته باش پول رو بده.
- می خواستی نیاری بالا من به تو پول بده نیستم.
- جدا پس برات متاسفم خودت چمدونتو بیار بالا و برگشت که برود.
- اشکان اذیت نکن ،بیا.
و از داخل کیفم یک هزاری بیرون کشیدم و گفتم:
- بگیر ولی من راضی نیستم.
- نباش ،خیالی نیست،من به خوردن این جور پولا عادت دارم.
و چمدان را داخل اتاق گذاشت.
و در حالی که با پول می رقصید بیرون رفت.
لباسهایم را از داخل چمدان درآوردم و در کمد آویزان کردم.یک بلوز و شلوار سفید رنگ همراه یک جفت کفش سفید ساده پوشیدم و پایین رفتم.همه نشسته بودند و چای می خوردند.
اشکان با لیوان چای به طرفم آمد ،کنارم نشست و آرام گفت:
- اِاِاِ،دوباره تو جلوی این پیر مرده بزک دوزک کردی که چی؟ببین می تونی یه کاری کنی این مرده رو از سر خونه و زندگیش برداری.
در حالی که می خندیدم گفتم:ببین توام می تونی یه کاری کنی آبروی من بره یا نه؟
- واه خدا به دور،مگه تو آبرو داشتی و من خبر نداشتم؟
- آره بیشتر از تو.
موقعی که چایم را خوردم عمو گفت:
- سایه جان خسته نیستی؟
- نه برای چی؟
- می خواستم ازت خواهش کنم تا شام آماده بشه برامون پیانو بزنی.
- چشم.
و پشت پیانو نشستم و شروع به زدن یک قطعه کردم،بعد از اینکه تمام شد،همه برایم دست زدند.
- از همگی ممنون.
اردلان گفت:
- خیلی خوب پیانو می زنید.
- به نظر خودم اونطوری که باید و شاید ماهر نیستم.
- خب،تو نبایدم باور کنی،اینطوری گفت که تو تشویق بشی و گرنه زیادم خوب نمی زنی.
- تو یکی دیگه درباره پیانو حرف نزن که وقتی خودت پیانو می زنی مرده هام کفناشونو پاره می کنن.
همه به مجادله منو اشکان می خندیدند.
عمو گفت:
- خوبه حداقل از پس هم برمیاید.
خانم امیری گفت:
- ای کاش منم یه دختر مثل سایه جان داشتم.
- نگید خانم امیری،نگید.شما فکر می کنید دختر شیرین و خوبیه،ولی اگه از دل من بدبخت خبر داشتید همچین آرزویی نمی کردید.دلم از دستش دریای خونه.
- اِ اشکان چرا داری علیه من جو سازی می کنی؟
- عزیزم می دونم اشکان داره سر به سرت می ذاره.
در همین موقع گلین خانم آمد و با لهجه شمالی اش گفت:
- غذا آماده است.
سر میز شام دوباره ما جوانترها یک طرف بودیم ،پدر و مادر ها هم یک طرف فمن بین سولماز و اشکان نشسته بودم،اشکان ظرف جوجه را به طرفم گرفت و گفت:
- بفرمایید.
سه تکه که برداشتم،اشکان گفت:مگه نمی دونی آقای امیری از دخترای ترکه ای خوشش میاد،پس سعی کن همین طوری بمونی.
- اشکان اینقدر سر به سر من نذار حالت رو می گیرم ها!
- نگو ،داره بند بند تنم می لرزه.
موقعی که اشکان سرگرم صحبت با اردلان بود از فرصت استفاده کردم و توی نوشابه اش آبلیمو ریختم و منتظر شدم، بعد از چند دقیقه ای اشکان لیوانش را برداشت و یک جرعه خورد،از ترشی آبلیمو چهره در هم کشید و آرام گفت:سایه حسابت رو می رسم.
در حالی که سعی می کردم نخندم گفتم:
- داری درباره چی حرف می زنی؟
لیوانش را جلوی من گذاشت و گفت:
- این.
- به من چه مربوط،شاید کار سولماز باشه.
و برای اینکه کار بالا نگیرد بلند شدم و تشکر کردم،قبل از من آقای امیری میز را ترک کرده بود با دیدن من گفت:
- پس چرا اینقدر زود بلند شدی،منو که می بینی زود پاشدم برای اینه که پیر شدم.
- اولا شما هنوز جونید ثانیا دیگه میل نداشتم.
- قربون تو دختر خوب،می دونی اون موقع که پروانه گفت کاش دختری مثل تو داشتم دلم می خواست بگم منم دوست داشتم یه دختر مثل تو خوشگل و شیطون و مهربون داشته باشم ولی خجالت کشیدم شاید اگه من یه دختر مثل تو داشتم الان بهتر مونده بودم.
- ولی شما در عوض دوتا پسر خوب دارید.
- اون که درسته ولی دختر یه چیز دیگه اس.من به پدرت حسودیم میشه،پدرت با وجود تو خیلی خوشبخته.
- خب منو مثل دختر خودتون بدونید.
در همین موقع اردلان اومد و درحالیکه می نشست گفت:
- مزاحمتون که نشدم؟
- نه عزیزم خوب شد اومدی.سایه مجبور شده با من پیر مرد صحبت کنه.
- اصلا این طور نیست شما مصاحب خوبی هستید.
- این نظر لطف توئه عزیزم.
بعد رو به اردلان کرد و ادامه داد:
- داشتم به سایه می گفتم دوست داشتم دختری مثل تو داشته باشم،تو چی اردلان دوست نداشتی یه خواهر ناز مثل سایه داشتی؟
اردلان به من نگاه کرد و گفت:
- یه خواهر مثل سایه.
و جوابی نداد.
بعد از چند دقیقه آرام گفت:
- خوب یواش یواش شیطونی می کنی.
- من که کاری نکردم.
- جدا!پس من بودم توی نوشابه اشکان آبلیمو ریختم ،بیچاره دلم براش سوخت.
- دلتون برای اشکان نسوزه،معجونای بدتر از اینو به خورد من داده.
بعد از اینکه همه آمدند اشکان به همه چای تعارف کرد و بعد با دولیوان چای آمد و کنارم نشست و گفت:
- سایه خدا به زمین گرم بزنت حالم خیلی بده.
- من که قبلا گفته بودم توی تعطیلات ویزیت نمی کنم.
اشکان می خواست جوابم را بدهد که گلین خانم آمد و گفت:
- آقا اشکان قهرمانی با شما کار داره.
اشکان که رفت سریع چایم را با چایش عوض کردم.اشکان بعد از چند دقیقه ای آمد.چایش را برداشتو یک جرعه خورد و به من نگاه کرد.
- خود کرده را تدبیر نیست.
و خندیدم.برخاست و لیوان چایش را برد،بعد از چند لحظه با یک لیوان چای برگشت،لبخندی به لب داشت انگار نه انگار چای به آن بدمزگی را نوشیده.
- چیه نکنه یه نقشه دیگه برام کشیدی؟
- ببین اگه من فردا یا پس فردا گریه تو رو در نیاوردم اسممو عوض می کنم.
- حالا چرا گریه می کنی؟برو یه قدمی بزن هوایی بخور اعصابت آروم می شه.در ضمن این چایی بود که تو برای من ریختی ولی از قضای روزگار نصیب خودت شد.