0

رمان عشق ماندگار

 
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:رمان عشق ماندگار
چهارشنبه 22 دی 1389  10:17 PM

فصل سوم
قرار بود آخر هفته همراه مامان و بابا و سولماز به شیراز بریم،اما روز یکشنبه عمو تماس گرفت و اطلاع داد شاهین روز چهارشنبه ساعت شش بعد از ظهر به ایران برمیگردد.به همین دلیل مامان و بابا از رفتن به شیراز منصرف شدند.
من از یک طرف از آمدن شاهین خوشحال بودم ،چرا که او هم مثل من تنها فرزند عمو بود و عمو وهمسرش از دوری شاهین ناراحت بودند،ولی از طرف دیگر به خاطر به هم خوردن برنامه سفر ناراحت بودم.
با انصراف بابا و مامان تصمیم بر این شد که ما با هواپیما به شیراز برویم،پدر برای صبح روز چهارشنبه ساعت هشت و نیم برای ما بلیط رزرو کرده بود.
عصر روز سه شنبه وقتی با سولماز از دانشگاه خارج شدیم،یکراست به خوابگاه رفتیم تا سولماز وسایلش را جمع کند،خلاصه یک ساعتی در خوابگاه معطل شدیم تا بالاخره سولماز رضایت داد و به خانه برگشتیم و بی هیچ حرف و حدیثی هر کدام به سراغ کارهایمان رفتیم.
صبح من و سولماز ساعت شش و سی دقیقه از خواب بیدار شدیم،تا برای رفتن به فرودگاه آماده بشویم.
تا هنگامی که من و سولماز آماده می شدیم چند بار پدر صدایمان کرد.بالاخره چمدان به دست از خانه خارج شدیم پدر با دیدنمان گفت:
- چه عجب بالاخره آمدید،زود باشید چمدونا رو بذارید صندوق عقب و سوار شید.
مامان در طول راه مدام به من سفارش می کرد((مواظب خودت باش)).
و من هر بار می گفتم:
- به خدا من بزرگ شدم بیست و دو سالمه شما هنوز فکر می کنید من بچه چهار ساله ام.
- عزیزم تو هنوز مادر نشدی و حال منو نمی فهمی بچه برای پدر مادرش همیشه بچه است ،حتی اگه شصت سالش بشه.
- چشم،خیالتون راحت باشه من شنبه عصر صحیح و سالم بر می گردم.
مادر خوشبختانه سفارش دیگری نکرد.هنگامی که به فرودگاه رسیدیم شماره پرواز ما اعلام شده بود مامان و بابا را بغل کردم و بوسیدم و از آنها خداحافظی کردم و همراه سولماز به راه افتادیم.
زمانی که هواپیما از روی زمین بلند شد سولماز با لبخند گفت:
- خب،بالاخره رفتیم.
- مگه قرار بود نریم؟
- من وقتی می خوام با هواپیما جایی برم تا هواپیما از روی زمین بلند نشه باورم نمی شه رفتنی ام.
- نه خدا نکنه تو هنوز برای رفتن خیلی جوونی.
- تو دوباره وقتی من جدی حرف زدم شوخی کردی!
- من کی شوخی کردم؟آخه تو برای چی می خوای اول جوونی بری؟
- سایه بسه دیگه،خفه می شی یا خفت کنم.
- خب چکار کنم یه بلیط یه سره به جهنم بگیر و گورتو گم کن.
- تا تورو کفن نکنم محاله از این دنیا برم.
- زبونتو گاز بگیر الهی خودم زبونتو با تبر قطع کنم.
سولماز که از این حرف من خنده اش گرفته بود گفت:
- اگه جواب ندی اتفاقی نمی افته ها.
- از کجا معلوم؟یه بار دیدی هواپیما سقوط کرد.
پیرزنی که بغل دست من نشسته بود ناگهان گفت:
- چی هواپیما داره سقوط می کنه؟
من و سولماز زدیم زیر خنده،پیرزن بعد از اینکه کلی چپ چپ نگاهمون کرد ،خوابید.
سولماز کتابی از سهراب سپهری از کیفش بیرون آورد و گفت:
- بیا شعر بخونیم.
- تو بخون من گوش می کنم.
سولماز شروع کرد به خواندن شعر:
اهل کاشانم .
روزگارم بد نیست.
تکه نانی دارم، خرده هوشی ،سر سوزن ذوقی.
مادری دارم، بهتر از برگ درخت....
چشمهایم را بسته بودم و در حالیکه گوش می دادم بعضی قسمتها را با سولماز زمزمه می کردم.من از بین شاعران معاصر به شعر های سهراب و نیما و فروغ علاقه داشتم،وقتی شعر تمام شد سولماز کتاب را بست و من گفتم:
- خیلی قشنگ خوندی آفرین.
- خواهش می کنم.
- خواهش می کنم،خواهش نکن.
سولماز چپ چپ نگاهم کرد.
- چیه؟خدای نکرده برای چشمات مشکلی پیش اومده عزیزم؟
- از کی متخصص چشم شدی؟
- به حضورتان عارضم که من مادرزادی چشم پزشک به دنیا اومدم.در سن پنج سالگی موفق یه اخذ تخصص دراین رشته شدم،مشوقای من پدر و ....
نگذاشت جمله ام را تمام کنم و گفت:
- خجالت نکش،کنتور که نداره هر چی می خوای بگو.
- نه،تا این حد مجازه،آخه می دونی اگه یه کم دیگه ادامه بدم ممکنه سقف هواپیما سوراخ بشه.
سولماز نگاهم کرد و لبخند زد.
- همین لبخندات منو کشته فدات شم.
سولماز دهانش را باز کرد تا حرف بزند ه گفتم:
- هیس،اگه شلوغ کنی می دم این خانم پیره بخورتت!
سولماز قهقهه ای زد و همین باعث شد که پیرزن از خواب بپرد و دوباره چپ چپ نگاهمان کرد و زیر لب غرید:
- اَه اَه دخترای امروز چقدر وقیح شدن!
ما که از حرف پیرزن خیلی ناراحت شده بودیم دیگر نخندیدیم،ولی من اگر جوابش را نمی دادم دلم آرام نمی گرفت.برای همین بلند گفتم:
- سولماز چرا ناراحت شدی؟آخه آدم به خاطر هر حرفی که خودشو ناراحت نمی کنه،به قول معروف شنونده باید عاقل باشه.
با خود گفتم((مگه ما چکار کریدم؟برای اینکه خانم را از خواب بیدار کردیم وقیح بودیم.خودت برای چی اینقدر ناراحتی؟تو که لالایی بلدی چرا خوابت نمی بره؟))
- یعنی تو ناراحت نشدی؟از خواب بیدار شده برای من نظریه ارائه می ده.
- ول کن سه روز می خوایم خوش باشیم ،از اولش اعصابتو خورد نکن.
در همین موقع میهماندار هواپیما اعلام کرد که تا چند لحظه دیگر هواپیما فرود می آید ،لطفا کمربند های خود را ببندید.
بعد از اینکه هواپیما نشست پیاده شدیم.کمی صبر کردیم تا چمدان هایمان را تحویل گرفتیم،در سالن انتظار در جست و جوی خاله سهیلا اطراف را نگاه کردیم بعد از چند دقیقه ای خاله سهیلا را پیدا کردیم سولماز به طرف مادرش دوید و او را در آغوش کشید.وقتی آن دو از هم جدا شدند جلو رفتم و گفتم:
- سلام خاله جون.
- سلام عزیزم خیلی دلم برات تنگ شده بود.
خاله مرا هم در اغوش کشید و بوسید.گفتم:
- منم دلم برای شما یه ذره شده بود شما که نمیاید مارو ببینید.
- عزیزم کارو گرفتاری به من مهلت سرخاروندن نمیده.
حدود دوسالی می شد که خاله سهیلا،عمو و اشکان به شیراز آمده بودند .حال پدر بزرگ سولماز (پدر عمو)بد بود و از آنجا که یک کارخانه بزرگ فرش داشت آنها مجبور شده بودند به شیراز بروند تا عمو هم اوضاع کارخانه را سرمان دهد و هم به پدرش که تنها زندگی می کرد رسیدگی کند.هرچند عمو تنها فرزند خانواده نبود و یک برادر دیگر هم درشیراز داشت ولی پدرش تنها به او اعتماد داشت.صدای سولماز رشته افکارم را از هم گسست.
- مامان حال پدر بزرگ چطوره،خوبه؟
- نه زیاد،تعریفی نداره.
- بداخلاق تر که نشده؟
- خب چکار کنه،دو ساله تو بستر افتاده خب هر کی باشه بد اخلاق می شه ولی من و اون با هم کنار میایم می دونی پدر بزرگت خیلی عاشق مادر بزرگت بود برای همین وقتی اون فوت کرد دیگه نتونست تحمل کنه و از پا افتاد.طفلک به من می گه دعا کن زودتر برم پیش گوهر.
وقتی خانه رسیدیم خاله سهیلا گفت:
- توی اتاق بغلی اشکان دوتا تخت براتون گذاشتم بهتره برید استراحت کنید،برای ناهار صداتون می زنم.
من و سولماز چمدان به دست بالا رفتیم.اتاقی که به ما اختصاص داده بودند اتاق بزرگی بوود که دو پنجره رو به حیاط داشت اثاثیه اتاق اکثرا قدیمی و عتیقه بودند و دیوار اتاق به دو تابلو فرش قیمیت مزین شده بود.
لباسهایم را از داخل چمدان بیرون آوردم و در کمد آویزان کردم،یک دست بلوز و شلوار سبز کمرنگ انتخاب کردم و پوشیدم و موهایم را با کشی همرنگ لباسم در طرف راست سرم بستم.به سولماز گفتم:
- بریم پیش خاله.
- نمی خوای استراحت کنی؟
- واه مگه چکار کردم،از تهران تا شیراز دویدم که به استراحت نیاز داشته باشم؟
سولماز بلند شد و گفت:
- خب پس تا پایین پله ها باهات مسابقه می دم.
- هر چند از الان نتیجه معلومه ولی خب بهت اجازه می دم شانست و امتحان کنی.
- وقتی گفتم سه شروع کنیم.
بعد در اتاق را باز کرد و گفت:یک ،دو، سه.
دوتایی شروع به دویدن کردیم بالاخره من اول شدم و رو به سولماز کردم و گفتم:
- دیدی من اول شدم،تو برای همیشه تاریخ بازنده ای جانم.
یکی دو ساعتی که گذشت اشکان و عمو آمدند،سولماز پشت در قایم شد وقتی عمو داخل شد با دیدن من گفت:به به دختر گلم.
- سلام عمو جون ،حالتون خوبه؟
- سلام به روی ماهت،خوبی سعید و سارا خوبن؟
- مرسی،خیلی دلشون می خواست بیان ولی نشد.
در همین موقع سولماز از پشت چشمهای پدرش را گرفت،عمو گفت:
- سولماز عزیزم تویی؟
سولماز دستهایش را برداشت و همدیگر را بغل کردند و بوسیدند.بعد از چند لحظه اشکان وارد اتاق شد و گفت:
- سلام به همگی.
و به طرف من آمد و گفت:
- به به علیک سلام خانم حالتون خوبه؟
- سلام،خوبی؟
- شکر ،یه نفسی میاد و میره.
- الحمدالله،امیدوارم دفعه دیگه که رفت دیگه برنگرده.
آمد جوابم را بدهد که سولماز توی بغلش پرید و گفت:
- اشکان خیلی دلم برات تنگ شده بود.
- عین من،فقط سر راه دادم برام گشادش کردن.خب بسه دیگه می گن محبت زیاد هم سرطان زاست!
- خیلی بی احساسی اشکان،بعد از دو ماه که منو دیدی،این چه طرز برخورده؟
- حالا چرا ناراحت می شی ،نکنه انتظار داشتی بهت دروغ بگم،خب چکار کنم دست خودم نیست،دلم نه برای تو تنگ می شه نه برای سایه.
در حالیکه می خندیدم گفتم:
- برای همینه که گفتن دل به دل راه داره.ما هم چشم دیدن تورو نداریم.
- کور بشه هر کسی که نمی تونه منو ببینه.
عصر منو سولماز به همراه اشکان بیرون رفتیم،اشکان در حین رانندگی ترانه ای را زمزمه می کرد.
- اَه اشکان پخش و روشن کن،یه ساعته داری مویه می کنی،انگار خون کردیم با تو بیرون آمدیم.
اشکان با حالت سوزناک تری به خواندن ادامه داد.سولماز نگاهی به من کرد و گفت:
- نه خیر مثل اینکه ول کن نیست،نکنه عاشق شدی اشکان؟
اشکان بدون اینکه جوابی بدهد باز به خواندن ادامه داد،سولماز که حسابی کنجکاو شده بود رو به اشکان کرد و گفت:
- آره اشکان ،نکنه خبریه و به ما نمی گی؟
اشکان آهی کشید و گفت:
- روزگارم با ما سر ناسازگاری داره!
- اشکان ،جون من بگو.
- آخه چی بگم.
- اَه بگو دیگه ،حالا ببین چقدر خودشو لوس می کنه،حالا کی هست ؟من می شناسمش یا نه؟چند وقته بهش علاقه پیدا کردی؟
- ای بابا دوباره تو یه چیزی پیدا کردی بهش گیر بدی؟
- اشکان اسمش چیه؟
- اسمشو نمی دونم.
- کجا باهاش آشنا شدی،اصلا دفعه اول کجا دیدیش؟
- اشکان لازمه بدونی هرچیزی که الان می گی ممکنه بعدا توی دادگاه بر علیه خودت استفاده بشه،حالا می تونی اعتراف کنی.
سولماز که از حرف من خنده اش گرفته بود گفت:
- زودباش بگو دیگه.
- توی کار خونه.
- خوشگله؟
- آره خیلی،هر وقت می رم کارخونه نمی تونم ازش چشم بردارم.
گفتم:
- پس بگو،توی کارخونه خبریه که ازش دل نمی کنی.
اشکان در حالی که می خندید گفت:
- اِ قرار نشد از حالا بهم متلک بپرونید.
سولماز دوباره گفت:
- خب باهاش حرف زدی؟
- نه آخه نمی تونم.
- یعنی چی نمی تونم،مگه لالی!
- نه ولی اون با من حرف نمی زنه هرچی باهاش حرف می زنم فقط نگاهم می کنه.
- نکنه لاله؟
- قرار نشد بهش توهین کنی ها!
- اُه اُه از حالا داری ازش طرفداری می کنی،کاری نکن نذارم به هم برسید!
- سولماز هنوز هیچی نشده داری خواهر شوهر بازی در میاری...بگو اشکان جان داشتی تعریف می کردی.
اشکان نگاهی به من کرد و گفت:
- دیگه چی بگم؟
سولماز نگذاشت من حرفی بزنم و گفت:
- به بابا گفتی؟
- نه.من اصلا خجالت می کشم درباره اون با کسی حرف بزنم چه برسه به این که به بابا بگم.
با تعجب گفتم:
- این که خجالت نداره!
- راست می گه،در ضمن توأم که خیلی پرویی،راحت به بابا و مامان بگو دیگه.
- عجب حرفی می زنی؟آخه چه جوری برم بگم من عاشق شدم.
- مگه تو اولین آدمی هستی که عاشق شدی؟خیلیا قبل از تو عاشق شدن.
- آره ولی هیچ کس مثل من عاشق نشده!
- اشکان دیگه خیلی داری شلوغش می کنی ها،مگه تو چه جوری عاشق شدی؟این دختره چه شکلیه؟پولداره یا فقیر.
- از سرو وضعش معلومه که پولداره.
- ما فردا میایم کارخونه ببینیمش.
- خیلی دوست داری ببینیش؟
- خب معلومه می خوام ببینم این کیه که دل داداش منو برده؟
- اگه بخوای فردا میارمش خونه؟
من و سولماز با تعجب نگاهی به هم کردیم و یک صدا گفتیم:
- چی،خونه؟!
- خب آره ،دیگه این اداها چیه از خودتون در میارید؟
با تعجب پرسیدم:
- پس راست می گن عشق عقل و کور می کنه!
- ولی مال من یه کم ضعیف شده هنوز کور نشده.
- لوس نشو اشکان یه بار دیوونه نشی برداری بیاریش خونه مامان و بابا از این کارا خوششون نمیاد.
- جدی میگی،ولی من تصمیم خودمو گرفتم فردا میارمش.
سولماز چپ چپ نگاهش کرد و من گفتم:
- حالا از کجا می دونی اون با تو میاد خونه؟....یعنی به همین راحتی همراه تو میاد؟
- آره بلندش می کنم ،می ذارمش توی ماشین و میارمش،به همین راحتی.
من از تعجب دهان باز مانده بود اشکان با نگاهی به من و سولماز گفت:
- چیه مگه تا حالا آدم ندیدید؟
- واقعا که،یعنی این تویی که داری این حرفها رو می زنی یا کس دیگه ای که فقط شبیه توئه،اون اشکانی که من می شناختم اینقدر راحت درباره یه دختر حرف نمی زد.چطور دختری که تا حالا با تو یک کلمه هم حرف نزده همرات میاد خونه؟
اشکان خونسرد لبخندی زد و گفت:
- حالا چرا تو اینقدر جوش می زنی؟بابا و مامان حرفی ندارن.اصلا فکر کنم بابا خودش می دونه می خوام بیارمش خونه،آخه نمی دونی خیلی خوشگل و ظریفه،اگه تو هم ببینیش مطمئنم که عاشقش می شی.
- پس بهتره به مامان و بابا بگی برات برن خواستگاری.
- چی خواستگاری؟دست بردار،می دونستم هیچ کس باور نمی کنه،من که بهت گفتم،اصلا خجالت می کشم درباره اش حرفی بزنم.
من و سولماز با گیجی به اشکان نگاه می کردیم که گفت:
- آخه من....چطوری بگم....من عاشق یه تابلو فرش شدم.
با شنیدن این حرف آن قدر خندیدم که دلم درد گرفت،ولی سولماز خیلی عصبانی شده بود.
- حالا چرا اینقدر عصبانی شدی من فکر کردم خودت فهمیدی دارم شوخی می کنم.
سولماز سرش را برگرداند و حرفی نزد در حالیکه سعی می کردم نخندم گفتم:
- آخه اشکان تو خیلی با احساس حرف می زدی،منم باورم شده بود.
- پس حسابی گذاشتمتون سرکار ،آره؟
وبا صدای بلند خندید.
- اشکان به خدا یه بلایی سرت بیارم که تو کتابا بنویسن.
- ای بابا،سولماز به جان خودت می خواستم یه کمی شوخی کنم،بخندیم.
من که دوباره خنده ام گرفته بود بلند خندیدم،سولماز کمی به من نگاه کرد و شروع کرد به خندیدن و گفت:
- پس ،فردا میاریش خونه!
اشکان در حالی که می خندید گفت:
- آره جمعش می کنم،می ذارمش توی ماشین و میارمش خونه. اول می خواستم بگم دارم شوخی می کنم ولی وقتی دیدم شما دوتا حسابی باورتون شده گفتم بذار یه کم سر کار باشن،کاش دوربین داشتم و از قیافه حیرت زده تون عکس می گرفتم.
- باشه اشکالی نداره یه بار من و سولماز همچین سرکارت بذاریم که حظ کنی.
شب که به خانه رفتیم سولماز با آب و تاب جریان را برای خاله و عمو تعریف کرد.آنها هم اول مثل ما باور کردند اما بعد از اینکه فهمیدند اشکان عاشق چی شده آنقدر خندیدند که حد نداشت.

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها