پاسخ به:رمان لبخند خورشید
چهارشنبه 22 دی 1389 8:48 PM
آن هفته به بحث و جدل های مداوم و بی وقفه مابین سیاوش و مهتاب گذشت و تنها یک روز از ضرب الاجلی که فروزنده به ان ها داده بود، باقی ماند. سیاوش که می دانست چاره ای جز اخذ یک تصمیم قاطع و محکم ندارد، از مهتاب دعوت کرد تا شام را بیرون از منزل صرف کنند. مهتاب باید تصمیم آخر را بگیرند ولی تا پایان صرف شام جز حرف های معمولی چیزی بینشان رد و بدل نشد. عاقبت زمانی که منتظر سرو دسر بودند سیاوش با لحنی آرام و نافذ به مهتاب گفت:
- مهتاب خانم! یادت که نرفته، فردا آخرین روز باقی مونده از مهلتی یه که پدرت به ما داده، در صورتی که تو هنوز هیچ تصمیمی نگرفتی. خودت می دونی پدرت کسی نیست که از حرفش برگرده و مطمئن باش با پایان ضرب الاجلی که داده، حسابی می افتیم تو دردسر!
مهتاب با چهره ای آرام و خونسرد جواب داد:
- سیاوش، این تو هستی که باید تصمیم بگیری، نه من! من گفتنی هارو گفتم. باور کن با تمام علاقه ای که به رادمینا دارم، نمی خوام حتی به خاطر اون چنین مخاطره ای رو برای خودم بخرم!
سیاوش با چهره ای برافروخته و عصبانی گفت:
- مرغ یه پا داره دیگه!
مهتاب با شاره ی سر و چشم حرف او را تایید کرد و همان وقت به وضوح دید که فک سیاوش چه طور منقبض شد و صدای لرزان از خشمش فضا را شکافت:
- تو اصلا به فکر آبرو و حیثیت من نیستی؟! خودت به این مسئله واقفی که پدرت با این همه اهن تلپی که داره، راضی به یه مراسم ساده و بی سرو صدا نمی شه. حتما تو هم انتظار نداری که بنده با دامب و دومب یه عروسی اشرافی راه بندازم و ظرف چند روز باز تو بوق و کرنا بکنم که چی؟ عروس خانم از دست داماد فراری شده!
مهتاب بی اعتنا به حرصی که سیاوش می خورد با شماتت جواب داد:
- این حرفا چیه می زنی؟ مگه من با تو دشمنی یا خصومتی دارم؟ اتفاقا خودم فکر این قضیه رو کردم. اصلا نیاز نیست که نگران یه عروسی اشرافی و پر سرو صدا باشیم. من قبلا زمزمه هایی زیر گوشه پدرم خوندم، یعنی یه جوری نشون دادم که قبل از سالگرد فوت حاج خانوم نمی تونیم چنین کاری بکنیم. پدرم هم فعلا به یه مراسم ساده تو محضر راضی شده. تا بعد که مثلا یه مراسم آبرومند و مناسب با شئونات دو خانواده برپا کنیم. پس بی جهت جوش نخور!
سیاوش که این بار هم تیرش به سنگ اصابت کرده بود، کمی صاف شد و با صدای دورگه ای پرسید:
- می تونم بپرسم این سند رهایی که تو از من طلب می کنی، به چه کار تو میاد؟! کسی رو زیر سر گذاشتی؟
مهتاب ابرویی بالا انداخت:
- اومدی نسازی ها! من واقعا نمی فهمم این همه اخم و تخم واسه ی چیه؟ خودت بهتر می دونی که تو زندگی من کسی وجود نداره. علاوه بر اون اگه قراره نگران این قضایا باشیم، وضع من که بدتر از توئه و رو حسابش باید روزی دو سه تا سکته ی ناقص رو رد کنم!
بعد تبسمی کرد و با لحن دوستانه ای ادامه داد:
- می فهمم که می ترسی غرور مردونه ات جریحه دار بشه ولی نترس! مطمئن باش من کسی نیستم که با آبروی تو بازی کنم. هر وقت قرار باشه به این زندگی فرمایشی خاتمه بدیم، در کمال احترام و نهایت آرامش بی سروصدا خاتمه اش می دیم، طوری که آب از آب تکون نخوره! باشه؟
سیاوش با صدایی که به گوش خودش هم ناآشنا می رسید جواب داد:
- ترس منم از همینه، کاری که تو می تونی در کمال احترام و آرامش انجام بدی، بیشتر به شبیخون می مونه تا هر چیز دیگه ای!
مهتاب پوزخندی زد:
- ممنون! آدم از این همه اعتمادی که بهش داری به حد جنون می رسه!
و این بار با لحن ملایم تری ادامه داد:
- ببین عزیز من! خیال خلافی تو سرم نیست. فقط نمی خوام اسیر تو باشم، همین! حالا هم دست از این همه ادا و اصول بردار و رضایت بده کار رو تموم کنیم. من فقط یه حق طلاق از تو می خوام!
سیاوش زیر لب به طعنه تکرار کرد:
- عزیز من؟!!
و دیگر کلامی ادا نکرد.
- حق طلاق نمیدی؟!
- نه که نمیدم، از فکر این یه قلم بیا بیرون!
مهتاب ساکت شد و در حالی که قاشقی از بستنی میوه ای خوش رنگی که پیش رو داشت را به دهان میبرد، غرق فکر به چشم های سیاه و مضطرب سیاوش خیره ماند. سیاوش نگاهش را دزدید و خود را سرگرم ور رفتن با بستنی اش نشان داد اما سنگینی نگاه کنجکاو مهتاب هم چنان آزارش می داد. ناچار کمی بعد، بی ان که به او نگاه کند، زیر لب نجوا کرد:
- هر ضمانتی بخوای میدم، غیر از حق طلاق، راضی می شی؟!
- نمی فهمم چرا این قدر لجبازی می کنی!
و سیاوش قاطعانه پاسخ داد:
- لجبازی نیست، گفتم هر ضمانتی که تورو راضی کنه، غیر از اون!
مهتاب غرق فکر سکوت کرد و دیگر تا زمانی که از پشت میز بلند شدند لب از لب باز نکرد. تازه از محوطه ی سرسبز رستوران خارج شده بودند که سیاوش، زیر گوش او نجوا کرد:
- با کمی قدم زدن موافقی؟
مهتاب با تردید جواب داد:
- می ترسم ادی بیدار شه و بدخلقی کنی.
- نگران نباش، یکی دو ساعت می تونه بدون حضور تو سر کنه، زیاد طولش نمی دیم.
مهتاب بی حرف اضافه ای در جهتی که او نشان داده بود، به راه افتاد و سیاوش شانه به شانه ی او قدم بر می داشت. دقایقی بعد صدای بم و مردانه ی سیاوش که در فضای تاریک خیابان طنین عجیبی داشت، زیر گوش مهتاب زمزمه کرد:
- می دونی مهتاب، درسته که هر دوی ما بدون خواست و برنامه ی قبلی وارد این ماجرا شدیم، ولی به هر شکلی که بوده این اتفاق بالاخره برای ما افتاده. طوری که تا خر خره تو این قضیه فرو رفتیم! از چشم من، در حال حاضر ما یک خانواده ی کامل هستیم ومی خوام همه ی سعیمو بکنم تا این خانواده از هم نپاشه! تو هم کمک کن تا بدون شک و شبهه یه شروع خوب داشته باشیم. من نمی تونم به زندگی بدون حضور شیرین رادمینا فکر کنم ولی از اون بدتر زندگی به فکر کردن بدون همراهی توئه! خیلی به این مسئله فکر کردم، می دونم شاید باور نکنی ولی به خاک مادرم قسم من هر دوی شمارو با هم می خوام. نمی دونم چرا ولی به یه شکل کاملا غیر عادی و وحشتناک به شماها وابسته شدم. زندگی سه نفرمون برام یه عادت خیلی خیلی شیرین و جذاب شده که حتی تو خوابم اینو نمی دیدم. خواهش می کنم با بی رحمی منو از این خواب شیرین بیرون نکش!