پاسخ به:رمان لبخند خورشید
چهارشنبه 22 دی 1389 8:39 PM
کمی بعد مهتاب گوشی را مجددا به دست گرفت و با صدایی لرزان و به شدت تحریک شده گفت:
- خب، که چی؟ انکار نمی کنم. کاملا درست به گوشتون رسوندن. من یه دختر دارم! خیلی هم خوشگل و نازه. من و پدرش هم عاشقشیم. توضیحم به اندازه ی کافی روشن بود؟!
ساکت شد، اشک توی چشم هایش تاب می خورد و رعشه ای عصبی بدنش را به شدت می لرزاند. شنیدن آن حرف ها از زبان پدرش به شدت عصبی و گیجش کرده بود. حالت کسی را داشت که دچار شبیخون شده است و بی اراده در بی کران هذیان های ذهن آشفته اش به دنبال منبعی می گشت که این اطلاعات را در اختیار پدرش گذاشته! این بار به مقصد یافتن جواب این معما با حالتی بغض آلود که سعی می کرد روی صدایش اثری نگذارد در برابر پرسش های مکرر و خشم آلود پدرش پاسخ داد:
- بله، دختر من و آریا زند، سیاوش آریازند! دیگه مشروع و نا مشروعش به خودمون مربوطه. فقط برام خیلی جالبه که بدونم این اخبار دست اول چه جوری به دست شما رسیده! انگار سازمان سیا، هم توی رد و بدل کردن اطلاعات زندگی خصوصی من دست داشته. این طور نیست؟!
شنیدن پاسخ پدرش او را به کلی از پا درآورد. آهی سرد و سنگین از سینه اش بیرون داد و با نفرت و انزجار با صدای کش دار و گرفته زمزمه کرد:
- که این طور، پس ما باید از نازنین خانم ممنون باشیم که کار مارو راحت کرده و شما رو در جریان گذاشته. جالب شد!
سیاوش حیرت زده به دهان او چشم دوخته بود. هنوز در اضطراب ناشی از نشیدن جمله ی آخر او دست و پا می زد که باز صدای محکم و قاطع دختر جوانی که روبه رویش نشسته بود به گوشش رسید:
- هر کاری از دستتون بر میاد بکنید ولی اینو بدونید که من هیچ وقت از شما نترسیدم و نمی ترسم. رادمینا دختر منه و هر وقت صلاح بدونم با پدرش ازدواج می کنم. حتی اگه شما مخالف باشید. خودتون می دونید که منم دختر شما هستیم و این قاطعیت توی امور خصوصی زندگیم رو دقیقا از خود شما به ارث بردم. پس مطمئن باشید اگه تصمیم به کاری بگیرم اون کارو انجام می دم. حالا هم شب یا بهتره بگم روز شما بخیر و خوشی و خدانگه دار پدر عزیز نگرانم!
منتظر پاسخی از جانب او نماند، گوشی را به سرعت روی دستگاه گذاشت و صورتش را پشت دست سالمش پنهان کرد.
سیاوش که به شدت بی تاب و کلافه شده بود، برای اطمینان از صحت چیزی که استنباط کرده بود با تاکید پرسید:
- نازنین؟! کار اون بوده؟
مهتاب با چشمانی بارانی فقط به او نگاه کرد و به زحمت سری به نشانه ی تاکید تکان داد.
سیاوش با لحن شماتت باری پرسید:
- تو چرا این طوری باهاش حرف زدی؟! با این رفتار تو، همه چی بدتر از اونی که باید بشه ، می شه!
مهتاب گریان جواب داد:
- می گی چی کار می کردم! یه نفس عربده می کشید و تهدید می کرد. پنهان کاری بی فایده بود. مطمئنم ظرف دو سه روزه آینده سرو کله اش پیدا می شه. می فهمی چی می گم؟!
سیاوش سرگردان و گیج دستی به سرش کشید، پنجه هایش را میان موهایش فرو برد و نفس عمیقی کشید. از شدت حرص و غضب رنگ صورتش مِفرَغی می زد. زیر لب غرید:
- دختره ی احمق دیوونه! اگه دستم بهش برسه... آخه اون شماره ی تماس با پدرتو...
ناگهان برقی در نگاهش آشکار شد.
- مهتاب! موتور سوارا از طرف اون بودن، همه ی این کارا واسه بدست آوردن شماره ی پدرت بوده. تو شماره ی اونو تو گوشیت داشتی، نه؟
مهتاب که تازه پی برده بود چه اتفاقی افتاده، سری تکان داد و با ناامیدی و خشم پرسید:
- تو چه بلائی سر این دختره آوردی که این طوری کینه تورو به دل گرفته؟!
- به اون خدایی که جفتمون قبولش داریم، هیچی! آخه دیوونه، من که برات قسم خوردم چیزی بین ما نبوده. توی مهمونی یکی از دوستام باهاش آشنا شدم. دیگه دست بردار نبود. چندباری باهم رفتیم بیرون ولی از رفتارش اصلا خوشم نیومد. درست سه روز قبل از فاجعه ی بم رابطمو به طور کل باهاش قطع کرده بودم. خودش هم فهمیده بود که نه تنها ازش خوشم نمیاد بلکه حتی نمی تونم تحملش کنم. به خدا راست می گم. به کی قسم بخورم باور کنی؟!
مهتاب کلافه و سردرگم سری تکان داد:
- نمی دونم چی باید بگم، فقط می دونم توی بد مخمصه ای افتادم، در واقع بدبخت شدم رفت پی کارش! تازه قرار بود واسم بیست میلیون حواله کنه. من به اون پول احتیاج دارم.
سیاوش حیرت زده تر از قبل پرسید:
- یعنی واقعا تمام نگرانی تو بابت پوله؟!
- نه، خب به هر حال اون پدرمه ولی این مسئله برام از بقیه ی چیزا مهم تره.
سیاوش پوزخندی زد و پرسید:
- حالا می گی چی، باید چی کار کنیم؟
مهتاب درنگی کرد و غرق فکر به زمین چشم دوخت، عاقبت سربلند کرد و با قاطعیت، محکم و جدی جواب داد:
- بادابا! از بچه و پدرش دفاع می کنم، همین!
- یعنی رادمینا و من، آره؟ ببینم منظورت اینه که پدرت فکر کرده این بچه واقعا مال ما دوتاس؟!
- آره.
- اِ! مگه دیوونه شده، چطوری این فکر وکرده؟ اون که می دونه تو ازدواج نکردی!
مهتاب دندان هایش را بر هم سائید و زیر لب نالید:
- اینم دسته گل نازنین خانم بوده. خودش این طوری برداشت کرده همینو هم به پدر انتقال داده.
- ای بابا! خب بهش می گفتی این حقیقت نداره، شاید...
- سیاوش!! دیگه این حرف تکرار نکن. نازنین با دست خودش راه جلو پامون گذاشته، نباید به بیراهه بریم! پدرم باید به این فکر اشتباهش ادامه بده وگرنه همه چی به هم می ریزه. اون به قدری مغرور و خودخوه و اشرافیه که به هیچ وجه حاضر نیست لطمه ای به یه هم خون خودش، اونم نوه اش برسونه! اما غیر از این باشه، براش هیچ اهمیتی نداره که این بچه چه بلائی سرش بیاد! اون وقته که به ضرب و زور پول و دلار و هر چی فکر کنی منو بر می گردونه کانادا، حتی اگه شده منو بدزده این کارو می کنه!
- مهتاب، می ترسم وضع از اینی که هست بدتر بشه!
- به حرف من اطمینان کن. اون اخلاق خاص خودشو داره و من بهتر از هر کسی اونو می شناسم. ما باید کاری کنیم تا به جای اینکه اعصابشو تحریک کنیم، آرومش کنیم. باید فکر کنم تا از راه خودش بهش پیروز بشیم! تا فردا بهم مهلت بده. صبح اگه خواب موندم بیدارم نکن. امروز و فردا مرخصی استعلاجی گرفتم. می خوام تو خونه استراحت کنم.
بی رمق و خسته از جا بلند شد که صدای سیاوش میخکوبش کرد.
- مهتاب! متاسفم، نباید این طوری می شد. کاش خودم رفته بودم سراغ این دختره!
مهتاب با دلجویی جواب داد:
- خودتو سرزنش نکن. مطمئن باش بی فایده بود، مگه این که زیر بار خواسته اش می رفتی!
- بَه! مگه از زندگیم سیر شدم؟!
- پس دیگه فکرشو نکن، شب بخیر.
- شب تو هم بخیر. فقط،... اگه نصف شب درد داشتی یا دیدی حالت خوب نیست بیدارمون کن!
- از توجهت ممنون، فعلا که خوبم، نگران نباش.
به طرف پله ها رفت و سیاوش را با نگاهی آشفته و نگران پشت سر جا گذاشت