0

رمان خاطرات پوسیده کامل

 
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:رمان خاطرات پوسیده کامل
چهارشنبه 22 دی 1389  1:00 AM

قسمت بیستم
از پشت گلهای توی گلدون که روی میز بود نگاهش کردم و لبخندی زدم . همون لبخندی که لجوجانه لبهام رو به بازی فرا خونده بود . نگاهش هنوز متعجب بود . حرفی از این موضوع نزده بود اما کاملاً از رفتارش مشخص بود که گیج شده .
-شامت خیلی خوشمزه بود عزیزم .
دوباره اون لبخند سر کش روی لبهایم نشست .
-نوش جونت .
-یه ماهی می شد که قرمه سبزی درست نکرده بودی.
اخم شیرینی ابروهاش رو بهم گره زد .
-عوضش امشب به خاطر عزیز دلم درستش کردم .
لبهاش به خنده ای شیرین باز شد و ردیف دندون های سفیدش مشخص شد .
-حالا می شه یه سوال ازت بپرسم؟
دستهاش رو در هم گره زد و مشتاق به صورتم زل زد .
-البته....
-قبلش می خوام بگم رنگ موهات فوق العاده قشنگه . اما یه گله کوچولو دارم.
با تعجب دوباره از لابه لای گلها نگاهش کردم و منتظر ایستادم .
-چرا اینقدر موهات رو کوتاه کردی؟
-به نظرم حتی موهام هم به تغییر و تحول احتیاج داشت .
بعد دوباره لبخند شیطنت باری به لبهام نشست و در حالی که قصد داشتم سر به سرش بزارم گفتم:
-چی بود مثل دم جارو....
با قه قه ای بی موقع غافل گیرم کرد و در حالی که دستش رو جلوی دهانش می گرفت گفت:
-خیلی جالب بود .... اما ... خیلی قشنگ شدی عزیزم...
نگاه کشدار و زیبایی به صورتم دوخت ....
-حالا سوالت رو بپرس!!
-این تغییر و تحول برای چیه؟
دیگه از لبخند سرکش و لجوجم خبری نبود . سرم رو انداختم پایین و در حالی که آرام آرام ظرفها رو جمع می کردم ، نگاهی زیر چشمی بهش انداختم . هنوز مشتاق داشت نگاهم می کرد .
گونه هام گر گرفته بود . از روی صندلی بلند شدم و در حالی که هنوز سرم پایین بود گفتم:
-به نظر من تو پدر خوبی برای بچه مون می شی..........
سریع ظرفها رو برداشتم و تقریباً به حالت دو به آشپزخونه گریختم . ظرفها رو روی ماشین گذاشتم و با دستام دو طرف صورتم رو که از حرارت داشت گر می گرفت رو گرفتم و به لبخندی که دوباره داشت به سراغم میومد اجازه ورود به روی لبهای صورتی رنگم رو دادم .
دستی دور کمرم گره خورد . چشمام رو بسته بودم و از گرمای تنش لذت می بردم . خودم رو بهش چسبوندم و زیر لب اسمش رو صدا کردم .
سرم رو روی سینه ی ستبرش گذاشتم و با آرامش خیال به موسیقی زیبای صداش گوش کردم .
-باورم نمی شه که قصد داری من رو بابا کنی ماندانا جونم ، عزیزم ، عاشقتم.
چشمام رو باز کردم و در حالی که زیر لب موسیقی رو زمزمه می کردم با صدای نیمه بلندی گفتم:
-یه نگاه بارونی می ریزه رو صورتم ، دیگه بسه می دونی که تمومه طاقتم ، بگو از من چی می خوای ، مرد خوب و خواستنی ؟ نمی دونی عمریه توی رویای منی ........
نیما کمرم رو محکم به خودش فشرد و گفت:
-دیگه باورم شده شب به سپیده می رسه ، من و تو مال همیم ، عشق تو در پیشه...
***
سرم رو از روی شونه ی نیما برداشتم و به ساعت روی دیوار نگاه کردم . چقدر معصوم و زیبا خوابیده بود ، مثل پسر بچه ای که ساکت و بی ریا بعد از شیطنتی طولانی در رخت خواب فرو رفته بود . چشمام رو مالیدم و دوباره بهش خیره شدم . به یاد خوشحالی شب گذشته اش که افتادم لبخندی شاد روی لبهام نقش بست . موفق شده بودم که زندگیم رو نجات بدم . این زندگی زیبا حق من و نیما بود ........
دستی به صورت معصومش که موهای رهاش نیمی از پیشونیش رو پوشونده بود کشیدم و از روی تخت بلند شدم .
صدای شادش باعث شد سر از چمدان بردارم و نگاهش کنم.
-حالا چه زود می خوای بری ماندانا جونم....
-عزیزم ما دیشب با هم صحبت کردیم . فکر می کنم من به این استراحت نیاز دارم .....
مثل پسر بچه ای لجوج روی تخت نشست و با اخم به چمدون لباسهام خیره شد .
-چرا اینهمه لباس می بری ؟
-خوب هنوز یک هفته تا عروسی مونده
-خوب اینایی که تو برداشتی مال یه ماهه ماندانا.....
ناراحتی در نگاهش معلوم بود.
-من که نمی خوام ترکت کنم عزیزم چرا اینقدر ناراحتی؟
با کلافگی سر برگردوند و از روی تخت بلند شد و گفت:
-من خودم می رسونمت.
-مگه نمیری شرکت؟
یک قدم از من دور شده بود . روی پاشنه پاش چرخید به سمتم و نگاهم کرد
نگاهی قشنگ و کشدار .
دلم برای هر حرکتش ضعف می رفت
دستش رو به روی شکمم کشید و گفت:
-قول بده مواظب خودت هستی....
با صدای نیمه بلندی خندیدم و گفتم:
-ای بی معرفت هنوز نیومده بیشتر از من نگران اونی.؟؟؟؟
- اِ .... دیونه چی می گی تو؟
خندیدم و گونه اش رو بوسیدم.
- شوخی کردم دیونه .....
ادامه دارد .....

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها