0

کليله و دمنه

 
amuzesh2005
amuzesh2005
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1387 
تعداد پست ها : 6524
محل سکونت : آذربایجانشرقی

پاسخ به:کليله و دمنه
سه شنبه 21 دی 1389  2:41 PM

قسمت بیست ویکم

باب الزاهد والضعيف
رای گفت برهمن را :شنودم مثل بدکردار متهور که درايذا غلو نمايد ، و چون بمثل آن مبتلا شود در پناه توبت و انابت گريزد.اکنون بازگويد مثل آنکه پيشه خود بگذارد و حرفی ديگر اختيار کند ، و چون از ضبط آن عاجز آيد رجوع او بکار خود ميسر نگردد و متحير و متاسف فروماند .
برهمن جواب داد که : لکل عمل رجال ؛ هر که از سمت موروث و هنر مکتسب اعراض نمايد و خود را در کاری افگند که لايق حال او نباشد و موافق اصل او ، لاشک در مقام تردد و تحير افتد و تلهف و تحسر بيند و سودش ندارد و بازگشتن بکار او تيسير نپذيرد ، هرچند گفته اند که : الحرفة لاتنسی ولکن دقائقها تنسی . مرد بايد که بر عرصه عمل خويش ثبات قدم برزد و بهر آرزو دست در شاخ تازه نزند و بجمال شکوفه و طراوت برگ آن فريفته نشود ، چون بحلاوت ثمرت و يمن عاقبت واثق نتواند بود . قال النبی عليه الصلوة و السلم . من رزق من شیء فليلزمه . و از امثال اين مقدمه حکايت آن زاهد است . رای پرسيد که :چگونه است آن ؟ گفت:
آورده اند که در زمين کنوج مردی مصلح و متعفف بود ؛ در دين اجتهادی تمام و بر طاعت و عبادت مواظبت بشرط ، نهمت براحيای رسوم حکما مصروف داشت و روزگار بر امضای خيرات مقصور ، و از دوستی دنيا و کسب حرام معصوم و از وصمت ريا و غيبت و نفاق مسلم .
روزی مسافری بزاويه او مهمان افتاد . زاهد تازگی وافر ، واجب داشت و باهتزاز و استبشار پيش او باز رفت . چون پای افزار بگشاد پرسيد که : از کجا می آيی و مقصد کدام جانب است ؟ مهمان جواب داد که : بر حال عاشقان و صادقان بسماع ظاهر بی عيان باطن وقوف نتوانی يافت . و هرکه بی دل وار قدم در راه عشق نهاد و مقصد او رضای دوست باشد لاشک سرگردان در باديه فراق می پويد و مقامات متفاوت پس پشت می کند تا نظر برقبله دل افگند ، و چندانکه اين سعادت يافت جان از برای قربان در ميان نهد ، و اگر از جان ، عزيزتر جانانی دارد هم فدا کند . يا بنی انی اری فی المنام انی اری فی المنام انی اذبحک . در جمله قصه من دراز است و سفر مرا بدايت و نهايت نی .
چون ازين مفاوضت بپرداختند زاهد بفرمود تا قدری خرما آوردند و هردو ازان بکار می بردند . مهمان گفت :لذيذ ميوه ای است ، و اگر در ولايت ما يافته شدی نيکو بودی ، هرچند ثقلی دارد و نفس آدمی را موافق نيست . و در آن بلاد انواع فواکه و الوان ثمار که هر يک را لذتی تمام و حلاوتی بکمال است . بحمدالله يافته می شود و رجحان آن بر خرما ظاهر است . زاهد گفت :با اين همه ، هرچند که هرچه طبع را بدو ميلی تواند بود وجود او بر عدم راجح است . نيک بخت نشمرند آن را که آرزوی چيزی برد که بدان نرسد ، چه تعذر مراد و ادراک سعادت پشت بر پشت اند ؛، و اگر فرانموده شود که قناعت با آن سابق است هم مقبول خرد نگردد ، چه قناعت از موجود ستوده ست و از معدوم قانع بودن دليل وفور دناءت و قصور همت باشد.
و اين زاهد سخن عبری نيکو گفتی و دمدمه ای گرم و محاورتی لطيف داشت . مهمان را سخن او خوش آمد و خواست که آن لغت بياموزد . نخست بر وی ثنا کرد و گفت :جشم بد دور باد! نه فصاحت ازين کامل تر ديده ام ونه بلاغت ازين بارع تر شنوده .
بگداخت حسود تر چو در آب شکر زانک
در کام سخن به ز زبانت شکری نيست
اين التماس را چنانکه از مروت تو سزد باجابت مقرون گردانی ، چه بی سابقه معرفت در اکرام مقدم من ملاطفت واجب ديدی ودر ضيافت ابواب تکلف تکفل کردی ؛ امروز که وسيلت مودت و دالت صحبت حاصل آمد اگر شفقتی کنی و اقتراح مرا باهتزاز تلقی نمايی سوالف مکرمت بدو آراسته گردد و محل شکر و منت اندران هرچه مشکورتر باشد.
زاهد گفت :فرمان بردارم و بدين مباسطت مباهات نمايم ، و اگر اين رغبت صادق است و عزيمت در امضای آن مصمم آنچه ميسر گردد از نصيحت بجای آورده شود ، و اندر تعليم و تلقين مبالغت واجب ديده آيد .
مهمان روی بدان آورد و مدتی نفس را دران رياضت داد . آخر روزی زاهد گفت :کاری دشوار و رنجی عظيم پيش گرفته ای .
خواهی که چو من باشی و نباشی
خواهی که چو من دانی و ندانی
و هر که زبان خويش بگذارد و اسلاف را در لغت و حرفت و غير آن خلاف روا بيند کار او را استقامتی صورت نبندد.
مهمان جواب داد که :اقتدا بآبا و اجداد در جهالت و ضلالت از نتايج نادانی و حماقت است . و کسب هنر و تحصيل فضايل ذات نشان خرد و حصافت ودليل عقل و کياست .
همچو احرار سوی دولت پوی
همچو بدبخت زاد و بود مجوی
زاهد گفت :من شرايط نصيحت بجای آوردم و می ترسم از آنچه عواقب اين مجاهدت بندامت کشد چنانکه آن زاغ می خواست که تبختر کبگ بياموزد. مهمان پرسيد که :چگونه است آن ؟ گفت :
آورده اند که زاغی کبگی را ديد که می رفت . خراميدن او در چشم او خوش آمد و از تناسب حرکات و چستی اطراف او آرزو برد ، چه طباع را بابواب محاسن التفاتی تمام باشد و هراينه آن را جويان باشند .
در جمله خواست که آن را بياموزد ، يکچندی کوشيد و بر اثر کبگ پوييد ، آن را نياموخت و رفتار خويش فراموش کرد چنانکه بهيچ تاويل بدان رجوع ممکن نگشت .
و اين مثل بدان آوردم تا بدانی که سعی باطل و رنجی ضايع پيش گرفته ای و زبان اسلاف می بگذاری و زبا نعبری نتوانی آموخت .و گفته اند که :جاهل تر خلايق اوست که خويشتن در کاری اندازد که ملايم پيشه و موافق نسب او نباشد .
و اين باب بحزم و احتياط ملوک متعلق است . و هر والی که او را بضبط ممالک و ترفيه و رعايا و ترتيب دوستان و قمع خصمان ميلی باشد در اين معانی تحفظ و تيقظ لازم شمرد ، و نگذارد که نااهل بدگوهر خويشتن را در وزان احرار آرد و با کسانی که کفاءت ايشان ندارد خود را هم تگ و هم عنان سازد ، چه اصطناع بندگان و نگاه داشتن مراتب در کارهای ملک و قوانين سياست اصلی معتبر است ، و ميان پادشاهی و دهقانی برعايت ناموس فرق توان کرد ، و اگر تفاوت منزلتها از ميان برخيزد و اراذل مردمان در موازنه اوساط آيند ، و اوساط در مقابله اکابر ،حشمت ملک و هيبت جهان داری بجانبی ماند و ، خلل و اضطراب آن بسيار باشد ، و غايلت و تبعت آن فراوان . مآثر ملوک و اعيان روزگار بر بتسانيدن اين طريق مقصور بوده ست .
زيرا که باستمرار اين رسم جهانيان متحير گردند و ارباب حرفت در معرض اصحاب صناعت آيند و اصحاب صناعت کار ارباب حرفت نتوانند کرد و لابد مضرت آن شايع و مستفيض گردد ، و اسباب معيشت کار ارباب حرفت نتوانند کرد و لابد مضرت آن شايع و مستفيض گردد ، و اسباب معيشت خواص و عوام مردمان براطلاق خلل پذيرد و نسبت اين معانی باهمال سايس روزگار افتد و اثر آن بمدت ظاهر گردد .
اينست داستان کسی که حرفت خويش فروگذارد و کاری جويد که دران وجه ارث و طريق اکتساب مجالی ندارد . و خردمند بايد که اين ابواب از جهت تفهم برخواند نه برای تفکه ، تا از فوايد آن انتفاع تواند گرفت ؛ و اخلاق و عادات خويش از عيب و غفلت و وصمت مصون دارد . والله ولی التوفيق.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها