0

کليله و دمنه

 
amuzesh2005
amuzesh2005
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1387 
تعداد پست ها : 6524
محل سکونت : آذربایجانشرقی

پاسخ به:کليله و دمنه
سه شنبه 21 دی 1389  2:29 PM

قسمت نهم

و ميان من و تو راه محبت بچه تاويل گشاده تواند بود ؟ که من طعمه تام و اهرکگز از طمع تو ايمن نتوانم زيست . زاغ گفت :بعقل خود رجوع کن و نيکو بيند يش فکه مرا درايذای تو چه فايده و از خوردن تو چه سيری ، و بقای ذات و حصول مودت تو مرا در حوادث روزگار دست گير ، و کرم عهد و لطف طبع تو در نوايب زمانه پای مرد . و از مروت نسزد که چون در طلب مقاربت تو راه دور پس پشت کنم روی از من بگردانی و دست رد بر سينه من نهی که حسن سيرت و پاکيزگی سريرت تو گردش ايام بمن نمود . و هنر خود هرگز پنهان نماند اگر چه نمايش زيادت نرود ، چون نسيم مشک که بهيچ تاويل نتوان پوشانيد و هرچند در مستور داشتن آن جد رود آخر راه جويد و جهان معطر گرداند
بد توان از خلق متواری شدن ، پس برملا
مشعله دردست و مشک اندر گريبان داشتن
و در محاسن اخلاق تو در نخورد که حق هجرت من ضايع گذاری و مرا نوميد از اين در بازگردانی و از ميامن دوستی خود محروم کنی . موش گفت هيچ دشمنايگی را آن اثر نيست که عداوت ذاتی را ازيرا که چون دو تن را با يک ديگر دشمنايگی افتاده باشد ، و بروزگار از هر دو جانب تمکن يافته و قديم و حديث آن بهم پيوسته و سوابق بلواحق مقرون شده ، پيش از سپری گشتن ايشان انقطاع آن صورت نبندد ، و عدم آن به انعدام ذاتها متعلق باشد . و آن دشمنايگی بر دو نوع است : اول چنانکه ازان شير و پيل ، که ملاقات ايشان بی محاربت ممکن نباشد ، و اين هم شايد بود که مرهم پذيرد ، که نصرت دران يک جانب را مقرر نيست و هزيمت بر يک جانب مقصور نه ، گاه شير ظفر يابد و گاه پيل پيروز آيد . و اين جنس چنان متاصل نگردد که قلع آن در امکان نيايد ، و آخر بحيلت بلا بندی توان کرد و گربه شانی در ميان ارود . ودو م چنانکه ازان موش و گربه ، و زاغ و غليواژ و غير آنست ، که دران مجاملت هرگز ستوده نيامده است ، و جايی که قصد جان و طمع نفس ازيک جانب معلوم شد ، بی از آنچه از ديگر جانب آن را در گذشته سابقه ای توان شناخت يا در مستقبل صورت کند ، مصالحت بچه تاويل دل پذير تواند بود ؟ و بحقيقت ببايد دانست که اين باب قوی تر باشد و هرروز تازه تر ، که نه گردش روزگار طراوت آن را بتواند ستد و نه اختلاف شب وروز عقده آن را واهی تواند گردانيد ، که مضرت و مشقت يک جانب را براطلاق متعين است و راحت و منفعت ديگر را متوجه
و جايی که عداوت حقيقی چنين تقرير افتاد ثابت گشت صلح در وهم نگنجد ، و اگر تکلفی رود در حال نظام آن گسلد و بقرار اصل باز رود . و فريفته شدن بدان از عيبی خالی نماند ، و هرگز ثقت خردمند بتاکيد بنلاد آن مستحکم نگردد ، که آب اگر چه خالی نماند ، دير بماند تا بوی و طعم بگرداندن چون برآتش ريخته شود از کشتن آن عاجز نيايد . و مصالحت دشمن چون مصاحبت مار است ، خاصه که از آستين سله کرده آيد . و عاقل را بر دشمن زيرک چون الف تواند بود ؟
زاغ گفت :شنودن سخنی که از منبع حکمت زايد از فوايد خالی نباشد ، لکن بکرم و سيادت و مردمی و مروت آن لايق تر که بر قضيت حريت خويش بروی و سخن مرا باور داری ، و اين کار در دل خويش بزرگ نگردانی و ازاين حديث که «ميان ما طريق مواصلت نامسلوکست.» درگذری ، وبدنی که شرط مکرمت آنست که بهره نيکيی راه جسته آيد . و حکما گويند که دوستی ميان ما ابرار و مصلحان زود استحکام پذيرد و دير منقطع گردد ، و چون آوندی که از زر پاک کنند ،دير شکند و زود راست شود ، و باز ميان مفسدان و اشرار دير موکد گردد زود فتور بدو راه يابد ، چون آوند سفالين که زود شکند و هرگز مرمت نپذيرد ، و کريم به يکساعته ديدار و يک روزه معرفت انواع دل جويی و شفقت واجب دارد ، دوستی و بذاذری را بغايت ببلطف و نهايت يگانپگی رساند ، و باز لئيم را اگرچه صحبت و محبت قديم موکد باشد ازو ملاطفت چشم نتوان داشت ، مگر در يوبه اميد و هراس بيم باشد . و آثار کرم تو ظاهر است و من بدوستی تو محتاج ، و اين در را لازم گرفته ام و البته بازنگردم و هيچ طعام و شراب نچشم تا مرا بصحبت خويش عزيز نگردانی . موش گفت: موالات و مواخات ترا بجان خريدارم ، و اين مدافعت در ابتدای سخن بدان کردم تا اگر غدری انديشی من باری بنزديک خويش معذور باشم ، و بتوهم نگويی که او را سهل القياد و سست عناد يافتم.والا در مذهب من منع سائل ، خاصه که دوستی من برسبيل تبرع اختيار کرده باشد ، محظور است
پس بيرون آمد و بر در سوراخ بيستاد.زاغ گفت :چه مانع می باشد از آنچه در صحرا آئی و بديدار من موانست طلبی ؟ مگر هنوز ريبتی باقی است ؟ موش گفت : اهل دنيا هرگاه که محرمی جويند و نفسهای عزيز و جانهای خطير فدای آن صحبت کنند ، تا فوايد و عوايد آن ايشان را شامل گردد و برکات و ميامن آن بر وجه روزگار باقی ماند ، ايشان دوستان بحق و برادارن بصدق باشند ، و آن طايفه که ملاطفت برای مجازات حال و مراعات وقت واجب بينند و مصالح کارهای دنياوی اندران برعايت رسانند مانند صيادانند که دانه برای سود خويش پراگنند نه برای سيری مرغ.و هر که در دوستی کسی نفس بذل کند درجه او عالی ترازان باشد که مال فدا دارد
و پوشيده نماند که قبول موالات گشادن راه مواخات و ملاقات با تو مرا خطر جانی است ، و اگر بدگمانيی صورت بستی هرگز اين رغبت نيفادی . لکمن بدوستی تو واثق گشته ام و صدق تو در تحری مصداقت من از محل شبهت گذشته است ، و از جانب من آن را باضعاف مقابله می باشد .اما ترا طارانند که جوهر ايشان در مخالفت من چون جوهر توست ، و رای ايشان در مخالصت من موافق رای تو نيست . ترسم که کسی ازيشان مرا بيند قصدی انديشد .
زاغ گفت :علامت مودت ياران آنست که با دوستان مردم دوست ، و با دشمنان دشمن باشند . و امروز اساس محبت ميان من و تو جنان تاکيدی يافت که يار من آن کس تواند بود که از ايذای تو بپرهيزد و طلب رضای تو واجب شناسد . و خطری ندارد نزديک من انقطاع از آنکه با تو نپيوندد و اتصال بدو که از دشمنايگی تو ببرد . بعزايم مرد آن لايق که اگر از چشم و زبان ، که ديدبان تن و ترجمان دل اند ، خلافی شناسد بيک اشارت هر دو را باطل گرداند ، و اگر از آن وجهی رنجی بيند عين راحت پندارد .
عضوی زتو گر دوست شود با دشمن
دشمن دو شمرد تيغ دو کش زخم دو زن
و باغبان استاد را رسم است که اگر در ميان رياحين گياهی ناخوش بيند برآرد .موش قوی دل بيرون آمد و زاغ را گرم بپرسيد ، و هرد و بديدار يک ديگر شاد گشتند .
چون روز چند بگذشت موش گفت :اگر همين جای مقام کنی ، و اهل و فرزندان را بياری از مکرمت دور نيفتد و منت هچرت متضاعف گردد. و اين بقعت نزهت تمام دارد و جايی دل گشای است . زاغ گفت : همچنين است و در خوشی اين موضع سخنی ندارم . لکن مرعی و لا کالسعدان . مرغزاری است فلان جای که اطراف او پرشکوفه متبسم و گل خندان است ،و زمين او چون آسمان پرستاره تابان.
زبس کش گاو چشم و پيل گوش است
چمن چون کلبه گوهر فروش است
و باخه دوست من آنجا وطن دارد ، و طعمه من در آن حوالی بسيار يافته شود . و نيز اين جايگاه بشارع پيوسته است ، ناگاه از راه گذريان آسيبی يابيم . اگر رغبت کنی آنجا رويم و درخصب و امن روزگار گذاريم . موش گفت :
کدام آرزو بر مصاحبت و مجاورت تو برابر تواند بود ؟ و اگر ترا موافقت واجب نبينم کجا روم ؟ و بدين موضع اختيار نيامده ام ، و قصه من دراز است و دران عجايب بسيار ، چندانکه مستقری متعين شود با تو بگويم .
زاغ دم موش بگرفت و روی بمقصد آورد .چون آنجا رسيد باخه ايشان را از دور بديد ، بترسيد و در آب رفت ، زاغ موش را آهسته از هوا بزمين نهاد و باخه را آواز داد . بتگ بيرون آمد و تازگيها کرد و پرسيد که :از کجا می آيی و حال چيست ؟ زاغ قصه خويش از آن لحظت که بر اثر کبوتران رفته بود و حسن عهد موش در استخلاص ايشان مشاهدت کرده ،و بدان دالت قواعد الفت ميان هردو موکد شده و روزها يکجا بوده ، وانگاه عزيمت زيارت او مصمم گردانيده ، برو خواند . باخه چون حال موش بشنود و صدق وفا و عزيمت زيارت او مصمم گردانيده ، برو خواند . باخه چون حال موش بشنود و صدق وفا و کمال مروت او بشناخت ترحيبی هرچه بسزاتر واجب ديد و گفت :سعادت بخت ما کمال مروت او بشناخت ترحيبی هرچه بسزاتر واجب ديد و گفت :سعادت بخت ما ترا بدين ناحيت رسانيدو آن را بمکارم ذات و محاسن صفات تو آراسته گردانيد
و للبقاع دول
زاغ ، پس از تقرير اين فصول و تقديم اين ملاطفات ،موش را گفت :اگر بينی آن اخبار و حکايات که مرا وعده کرد بودی بازگويی تا باخه هم بشنود ، که منزلت او در دوستی تو همچنانست که ازان من .موش آغاز نهاد و گفت :
منشا و مولد من بشهر ماروت بود در زاويه زاويه زاهدی. و آن زاهد عيال نداشت ، و از خانه مريدی هر روز برای او يک سله طعام آوردندی ، بعضی بکار بردی و باقی برای شام بنهادی . و من مترصد فرصت می بودمی چون او بيرون رفتی چندانکه بايستی بخوردمی و باقی سوی موشان ديگر انداخت. زاهد در ماند ، و حيلتها انديشيد ، و سله از بالاها آويخت ، البته مفيد نبود و دست من ازان کوتاه نتوانست کرد .
تا شبی او را مهمانی رسيد . چون از شام بپرداختند زاهد پرسيد که :از کجا می آيی و قصد کجا می داری ؟ او مردی بود جهان گشته و گرم و سرد روزگار چشيده . درآمد و هرچه از اعاجيب عالم پيش چشم داشت باز می گفت . و زاهد در اثنای مفاوضت او هر ساعت دست برهم می زد تا موشان را برماند . ميهمان در خشم شد و گفت :سخنی می گويم و تو دست برهم می زنی ! با من مسخرگی می کنی ؟ زاهد عذر خواست و گفت :دست زدن من برای رمانيدن موشانست که يکباگری مستولی شده اند ، هرچه بنهم برفور بخوردند . مهمان پرسيد که : همه چيره اند ؟ گفت :يکی از ايشان دليرتر اس ت. مهمان گفت :جرات او را سببی بايد . و حکايت او همان مزاج دارد که آن مرد گفته بود که «آخر موجبی هست که اين زن کنجد بخته کرده بکنجد با پوست برابر می بفروشد .» زاهد پرسيد :چگونه است آن؟ گفت:
شبانگاهی بفلان شهر در خانه آشنايی فرود آمدم.چون از شام فارغ شديم برای من جامه خواب راست کردند ، و بنزديک زن رفت و مفاوضت ايشان می توانستم شنود ، که ميان من و ايشان بوريايی حجاب بود.زن را می گفت که :می خواهم فردا طايفه ای را بخوانم و ضيافتی سازم که عزيزی رسيده است . زن گفت :مردمان را چه می خوانی و در خانه کفاف عيال موجود نه ! آخر هرگز از فردا نخواهی انديشيد و دل تو بفرزندان و اعقاب نخواهد نگريست ؟ مرد گفت :
اگر توفيق احسان و مجال انفاقی باشد بدان ندامت شرط نيست ، که جمع و ادخار نامبارکست ، و فرجام آن نامحمود ، چنانکه ازان گرگ بود . زن پرسيد که :چگونه است آن ؟ گفت :
آورده اند که صيادی روزی شکار رفت و آهوی بيفگند و برگرفت و سوی خانه رفت . در راه خوگی با او دو چهار شد و حمله ای آورد ، و مرد تير بگشاد و بر مقتل خوگ زد ،و خوگ هم در آن گرمی زخمی انداخت . و هردو برجای سرد شدند . گرگی گرسنه آنجا رسيد ،مرد و آهو و خوگ بديد ، شاد شد و بخصب و نعمت ثقت افزود ، و با خود گفت : هنگام مراقبت فرصت و روز جمع و ذخيرتست ، چه اگر اهمالی نمايم از حزم و احتياط دور باشد و بنادانی و غفلت منسوب گردم ، و بمصلحت حالی و مآلی آن نزديک تر است که امروز بازه کمان بگذرانم ، و اين گوشتهای تازه را در کنجی برم و برای ايام محنت و روزگار مشقت گنجی سازم . و چندانکه آغاز خوردن زه کرد گوشهای کمان بجست ، در گردن گرگ افتاد ، و برجای سرد شد .
و اين مثل بدان آوردم تا بدانی که حرص نمودن برجمع و ادخار نامبارکست و عاقبت وخيم دارد . زن گفت :الرزق علی الله . راست می گويی . و در خانه قدری کنجد و برنج هست ، بامداد طعامی بسازم و شش هفت کس را ازان لهنه ای حاصل آيد .هرکرا خواهی بخوان .ديگر روز آن کنجد را بخته کرد ، در آفتاب بنهاد و شوی را گفت:مرغان را می ران تا اين خشک شود ، و خود بکار ديگر پرداخت .مرد را خواب در ربود . سگی بدان دهان دراز کرد . زن بديد ، کراهيت داشت که ازا ن خوردنی ساختی . ببازار برد و آن را با کنجد با پوست صاعا بصاع بفروخت . و من در بازار شاهد حال بودم . مردی گفت :اين زن بموجبی می فروشد کنجد بخته کرده بکنجد با پوست.
و مرا همين بدل می آيد که اين موش چندين قوت بدليريی می تواند کرد .تبری طلب تا سوراخ او بگشايم و بنگرم که او را ذخيرتی و استظهاری هست که بقوت آن اقدام می تواند نمود.در حال تبر بياوردند ، و من آن ساعت در سوراخ ديگر بودم و اين ماجرا می شنودم . و در سوارخ من هزار دينار وبد . ندانستم که کدام کس نهاده بود ، لکن بران می غلتيد می و شاد یدل و فرح طبع من ازان می افزود ،و هرگاه که ازان يا دمی کردمی نشاط در من ظاهر گشتی . مهمان زمين بشکافت تا بزر رسيد ، برداشت و زاهد را گفت :بيش آن تعرض نتواند رسيد.من اين سخن می شنودم و اثر ضعف و انکسار و دليل حيرت و انخزال در ذات خويش می ديدم ، و بضرورت از سوراخ خويش نقل بايست کرد .
و نگذشت ، بس روزگاری که حقارت نفس و انحطاط منزلت خويش در دل موشان بشناختم ،و توقير و احترام و ايجاب و اکرام معهود نقصان فاحش پذيرفت ، و کار از درجت تبسط بحد تسلط رسيد ،و تحکمهای بی وجه در ميان آمد ، و همان عادت بر سله جستن توقع نمودند ، چون دست نداد از متابعت و مشايعت من اعراض کردند و بايک ديگر گفتند «کار او بود و سخت زود محتاج تعهد ما خواهد شد.» در جمله بترک من بگفتند و بدشمنان من پيوستند ، و روی بتقرير معايب من آوردند و در نقص نفس من داستانها ساختند و بيش ذکر من بخوبی بر زبان نراندند.
و مثل مشهور است که من قل ماله هان علی اهله.پس با خود گفتم :هر که مال ندارد او را اهل و تبع و دوست و بذاذر و يار نباشد ، و اظهار مودت و متانت رای و رزانت رويت بی مال ممکن نگردد ، و بحکم اين مقدمات می وان دانست که تهی دست اندک مال اگر خواهد که در طلب کاری ايستد درويشی او را بنشاند ، و هراينه از ادراک آرزو و طلب نهمت باز ماند ، چنانکه باران تابستان در اواديها ناچيز گردد ، نه بآب دريا تواند رسيد و نه بجويهای خرد تواند پيوست ، چه او را مددی نيست که بنهايت همت برساند . و راست گفته اند که «هرکه بذاذر ندارد غريب باشد ، ذکر او زود مدروس شود ، هرکه مالی ندارد از فايده رای و عقل بی بهره ماند ،در دنطا و آخرت بمرادی نرسد .»چه هرگاه که حاجتمند گشت جمع دوستانش چون بنات نعش پراگنند ، و افواج غم و اندوه چون پروين گرد آيد ، و بنزديک اقران و اقربا و کهتران خودخوار گردد
نه بذاذر بود بنرم و درشت
که برای شکم بود هم پشت
چو کم آمد براه توشه تو
ننگرد در کلاه گوشه تو
و بسيار باشد که بسبب قوت خويش و نفقه عيال مضطر شود بطلب روزی از وجه نامشروع ، و تبعت آن حجاب نعيم آخرت گردد و شقاوت ابدی حاصل آيد . خسر الدنيا و الاخرة.و حقيقت بداند که درخت که در شورستان رويد و از هر جانب آسيبی می يابد نيکو حال تر از درويشی است که بمردمان محتاج باشد ، که مذلت حاجت کار دشوار است . و گفته اند :عزالرجل استغناوه عن الناس . » و در ويشی اصل بلاها ، و داعی دشمنايگی خلق و ، رباينده شرم و مروت ، و زايل کننده زور و حميت و ، مجمع شر و آفت است ، و هرکه بدن درماند چاره نشناسد از آنکه حجاب حيا از ميان برگيرد .
و چون پرده شرم بدريد مبغوض گردد، و بايذا مبتلا شود و شادی در دل او بپژمرد ، و استيلای غم خرد را بپوشاند ، و ذهن و کياست و حفظ و حذاقت براطلاق در تراجع افتد ، و آن کس که بدين آفات ممتحن گشت هرچه گويد و کند برو آيد ، و منافع رای راست و تدبير درست در حق وی مضار باشد ، و هرکه او را امين شمردی در معرض تهمت آرد فو گمانهای نيک دوستان در وی معکوس گردد ، و بگناه ديگران ماخوذ باشد ، و هرکلمتی و عبارتی که توانگری را مدح است درويشی را نکوهش است :اگر درويش دلير باشد برحمق حمل افتد ، و اگر سخاوت ورزد باسراف و تبذير منسوب شود ، و اگر در اظهار حلم کوشد آن را ضعف شمرند ، وگر بوقار گرايد کاهل نمايد ،و اگر زبان اوری و فصاحت نمايد ، و اگر زبان آوری و فصاحت نمايد بسيارگوی نام کنند ، و گر بمامن خاموشی گريزد مفحم خوانند
و مرگ بهمه حال از درويشی و سوال مردمان خوشتر است ، چه دست دردهان اژدها کردن . و از پوزشير گرسنه لقمه ربودن بر کريم اسانن تر از سوال لئيم و بخيل . و گفته اند «اگر کسی بناتوانيی درماند که اميد صحت نباشد ، يا بفراقی که وصال بر زيارت خيال مقصور شود ، يا غريبيی که نه اميد باز آمدن مستحکم است و نه اسباب مقام مهيا ، يا تنگ دستيی که بسوال کشد ، زندگانی او حقيقت مرگ است عين راحت . »
و بسيار باشد که شرم و مروت از اظهار عجز و احتياج مانع می آيد و فرط اضطرار برخيانت محرض ، تا دست بمال مردمان دراز کند ، اگرچه همه عمر ازان محترز بوده است .و علما گويند «وصمت گنگی بهتر از بيان دروغ ، و سمت کند زفانی اولی تر از فصاحت بفحش ، و مذلت درويشی نيکوتر از عز توانگری از کسب حرم.»
و جون زر از سوراخ برداشتند و زاهد و مهمان قسمت کردند من می ديدم که زاهد در خريطه ای ريخت و زيربالين بنهاد . طمع در بستم که چيزی ازان بازآرم . مگر بعضی از قوت من بقرار اصل باز شود و دوستان و بذاذر باز به دوستی و صحبت من ميل کنند . چون بخفت قصد آن کردم . مهمان بيدار بود چوبی بر من زد . از رنج آن پای کشان بازگشتم و بشکم در سوراخ رفتم و توقفی کردم تا درد بياراميد . آن آز مرا بازبرانگيخت و بار ديگر بيرون آمدم .مهمان خود مترصد بود ، چوبی بر تارک من زد چنانکه از پای درآمدم و مدهوش بيفتاد.بسيار حيلت بايست تا بسوراخ باز رفتم و با خود گفتم:
و بحقيقت درد آن همه زخمها همه مالهای دنيا بر من مبغض گردانيد فو رنج نفس و ضعف دل من بدرجتی رسيد که اگر حمل آن برپشت چرخ نهند چون کوه بيارامد ، وگر سوز آن در کوه افتد چون چرخ بگردد
و در جمله مرا مقرر شد که مقدمه همه بلاها و پيش آهنگ همه آفتها طمع است ، و کلی رنج و تبعت اهل عالم بدان بی نهايت است ،که حرص ايشان را عنان گرفته می گرداند ، چنانکه اشتر ماده را کودک خرد بهرجانب می کشد . و انواع هول و خطر و موونت حضر و مشقت سفر برای دانگانه بر حريص آسان تر که دست دراز کردن برای قبض مال برسخی.و بتجربت می توان دانست که رضا بقضا و حسن مصابرت در قناعت اصل توانگری و عمده سروریا ست .

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها