0

خاطرات/ درد نوشان بلا

 
amirpetrucci0261
amirpetrucci0261
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 27726
محل سکونت : http://zoomstar.ir/

خاطرات/ درد نوشان بلا
سه شنبه 21 دی 1389  2:18 PM

شهید حسن صابری از زبان پدر
از سه سالگی حسن بگویم ،که عاشق نماز و ولایت بود . به خاطر داریم یک دفعه وارد منزل شدم و صدای « ای خدا، ای خدای » او را از پشت در شنیدم . وقتی در را باز کردم ، دیدم حسن جانماز انداخته و نشسته و دست ها رو به آسمان ، و هی می گوید ای خدا ، پرسیدم: پسرم چه می کنی ؟

جواب داد : نماز می خوانم و دیگر به من هم توجهی نکرد و ادامه داد ای خدا ، ای خدا ، با آن صغر سنی ، چنین علاقه ای در او بود و در مدرسه هم که هر وقت از طرف مدرسه مرا می خواستند ، گمان می کردم شکایتی از او دارند . ولی وقتی در مدرسه حاضر می شدم ، جوایز او را تحویلم می دادند . از دبستان تا دبیرستان این چنین بود تا پایان تحصیلش که رشته ریاضی خواند ، پس از اتمام دبیرستان از او پرسیدم آیا در کنکور شرکت می کنی ؟ گفت: بابا من یک امتحان دارم یا از دانشگاه امام حسین (ع) ، که در جبهه هاست یا از دانشگاه تهران ؟ به هر حال قبول خواهم شد .


در اولین جبهه اش ، که 5 ماهی در جبهه بود ، وقتی باز می گشت نماز خود را در مساجد به جماعت می خواند ، در دعای کمیل شرکت می کرد و با بچه های مسجد و در تمامی مراسم و مجالس شهدا ، حضور داشت . دوازده روزی هم که از کردستان آمده بود خیلی ناراحت بود که چرا دوستانش را کومله ها به شهادت رسانده اند و در فراق آنها فکر و ذکرش این بود، که به سنگر دوستانش برگردد و شب ها از ناراحتی اشک می ریخت . یک سری نیز بعد از عملیات پیروزمندانه کربلای 5 از شلمچه که برگشت ، گریه او را دیدم . صبح که از راه رسیدم ، خودم در را به رویش باز کردم . پس از رو بوسی داخل منزل شد ، ولی اندهگین و ناراحت بود .


وقتی جویای حال شدم ، گفت : ما با خط شکنان گردان حضرت علی اصغر (ع) در عملیات بودیم ، که دوستان زیادی از جمع ما به شهادت رسیدند ، ولی من لیاقت شهادت نداشتن . دوباره عازم شد 2،  ماه و اندی که در منطقه بود دوباره بازگشت ، که یازده روزی از ماموریتش مانده بود ، گفتم : پسرم این چند روز را هم می ماندی ، گفت : نه بابا دوباره بر می گردم و در پایان ماموریت، تسویه می گیرم و روزی که پوتین هایش را می پوشید . گفتم : بابا دیگر ماموریت تو پایان یافته چرا باز نمی گردی ؟ یواشکی در گوشی گفت : بابا الان به من احتیاج دارند، اگر امروز نرویم پس کی برویم و دو ماهی که در منطقه بودیم زمزمه عملیات بود .


حال وقت آن رسیده و من باید بروم ، گفتم : حال که چنین است برو در امان خدا . حتی در اولین سری  که به جبهه می رفت ، گفتم :  تو که دوره ندیدی ، گفت : چرا سه ماهی آموزش نظامی دیده ام ( هر چند به من نگفته بود ) گفتم : الان تو چهارده سال داری ، برگشت و گفت: حالا که می گویی جبهه نرو عیبی ندارد ، ولی فردای قیامت برای تو الگو می آورم، حضرت علی اصغر شش ماهه بود . طفلان حضرت زینب (س) . طفلان امام حسن مجتبی و تماما 7-8 ساله بودند و آن هم با شمشیر می جنگیدند و الان ما با تفنگ می جنگیم و خواهم گفت : که بابای من نگذاشت بروم . دیگر تسلیم بودم که ، گفتم : نه ! نمی گویم نرو ، خنده ای کرد و رفت ، بالاخره در آخرین وداعی که قبل از عملیات بیت المقدس 2 با من داشت . خیلی احساسی بود و با دفعات پیش فرق می کرد . همین اتاق نشسته بودم و نگاهی عمیق به چهره او می کردم و صورت او گویای رفتنی بودن او بود ، عباس را سفارش می کنم ، که اگر عضو بسیج هم شده بایستی درسش را ادامه دهد .


با این صحبت از خانه خارج شدم و تا سر پل رفتم که یک دفعه دلم گواهی داد که برگردم ، انگار از چیزی ناراحت بودم به سوی منزل برگشتم و باز سفارش عباس را کردم. باز رفتم دفعه سوم که خواستم برگردم ، حسن شک می کند که لابد بابا خوابی دیده چرا که همیشه خداحافظی راحتی می کردیم،  سفارش می کردیم نیت خدا ، فرمان امام ، یادتان نرود ولی حالا هی بر می گردد و  ما را نگه می کند ، فلذا با خود گفتم : سر پل بایستم وقتی از خانه خارج شد می بینم ، مثل اینکه برایم الهام شده که حسن سفر آخرش است . چند دقیقه ای ایستادم ، دلم راضی نشد که حسن در حال سفر از این حرکت من ناراحت شود و رفتم همچنان چشم به راه ایشان و یک ماهی رفت.


من همچنان ناراحت او بودم تا اینکه چند نفر از همسایه ها آمدند و گفتند : حسن آقا به آنجایی که دوست داشت رفته ، دیگر فهمیدم که حسن شهید شده است ، بعد هم که همسنگرش آمد و جریان شهادتش را تشریح کرد که با حسن آقا وضو گرفته بودیم و برای نماز آماده می شدیم که با صدای سوت موشک کاتیوشا ، حسن مرا کنار زد ولی خودش مورد اصابت ترکش قرار گرفت و شدیدا جراحت برداشت و خواستیم او را به اورژانس برسانیم. گفت : مرا نبرید که کار من تمام است و در نفس های آخر عمر ، فقط یا زهرا (س)  می گفت ، که یک دفعه صدایش خاموش شد و جان به جان آفرین تسلیم کرد .

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها