0

رمان رازم را نگهدار

 
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:رمان رازم را نگهدار
سه شنبه 21 دی 1389  11:44 PM

فصل25

وقتي وارد سالن مي شديم،دچار دلهره و هراس بودم.خدايا،اين چه كاري بود كرده بودم؟عجب غلطي كرده بودم!
من ارزشمندترين راز جك را به باد فنا داده بودم.ان هم به چه كسي.به ادمي كه از لحاظ اخلاقي ايراد داشت.به دنبال انتقام گيري بود و حسابي هم خل و چل.
بسيارخب،اروم بگير.دائم اين حرف را تكرار كردم.او كه در حقيقت كل ماجرا را نمي دانست.احتمالا اين خبرنگار چيزي دستگيرش نمي شد.منظورم اين است كه او مدرك خاصي نداشت.
اما اگر حقيقت را مي فهميد چه خاكي بر سرم مي كردم؟چه مي شد؟اگر جك مي فهميد من پته او را روي اب ريخته ام؟خدا ذليلم كند.چرا راجع به اسكاتلند به جميما گفته بودم؟چرا؟
قطعنامه جديد:هرگز هيچ رازي را برملا نخواهم كرد.هرگز،هرگز.حتي اگر مهم هم به نظر نرسد.حتي اگر مرا به اوج عصبانيت برساند.
در واقع من ديگر هرگز حرف نمي زدم.والسلام.ظاهرا هر حرفي از دهانم بيرون مي امد،مايه ي دردسرم مي شد.اگر در ان پرواز لعنتي دهانم را باز نكرده بودم حالا دچار اين همه بدبختي نبودم.
از اين به بعد خفقان مي گيرم.اگر مردم از من سوال مي كردند فقط سرم را تكان مي دادم يا يادداشتي مرموز با خط خرچنگ قورباغه برايشان مي نوشتم.مردم هم ان يادداشت را برمي داشتند و دنبال مفهوم پنهان مي گشتند...
جك به نامي در فهرست برنامه اشاره كرد و گفت:"اسم ليزيه؟"
وحشت زده شدم.
قبل از اينكه جلوي حرف زدنم را بگيرم گفتم:
"اره خودشه."
بسيار خب،نقشه خفقان گرفتن را فراموش كن.
"كه اينطور."
جك سرش را تكاني داد.حواسش را متوجه فهرست برنامه ها كرد.قيافه او كاملا ارام و خونسرد بود.
اي كاش به نحوي موضوع را به او مي گفتم.
نه،نمي توانستم.نه،نه،چگونه؟ مثلا مي گفتم:"جك راستي راز مهمي را كه با من در ميان گذاشتي يادت هست؟حدس بزن چي شده؟"
لازم بود سياست به خرج دهم.مثل فيلمهاي پليسي كه وقتي كسي داراي اطلاعات زياد دستگير مي شود سعي مي كند اطلاعات لو نرود.حالا چطور مي توانستم سياست مدارانه با جميما رفتار كنم؟
بسيار خب...منطقي فكر كن.لازم نيست دچار وحشت بشي.امشب هيچ اتفاقي نخواهد افتاد.هر طور بود مي بايست به تلفن همراهش زنگ مي زدم.و به او حالي مي كردم كه بايد قرارش را با ان مردك خبرنگار به هم بزند.چرا كه در غير اين صورت قلم پايش را خرد مي كردم.
ناگهان صداي طبل از ميكروفن به گوشم رسيد.به قدري حواسم پرت بود كه فراموش كردم براي چه به انجا رفته ام.سالن كاملا تاريك بود و صدا از هيچ كس درنمي امد.صداي طبل بلندتر شد اما روي صحنه اتفاقي نيفتاد.هنوز همه جا تيره و تاريك بود.صداي طبل بلندتر و بلندتر شد.مضطرب شدم.كمي عجيب و غريب بود.يعني چه؟پس چه موقع رقص را شروع مي كردند؟چه موقع پرده ها بالا مي رفت؟چه موقع...
بالاخره نوري خيره كننده در سالن پخش شد كه تقريبا مرا كور كرد.صداي موسيقي بلندتر شد.سر وكله ادمي تك و تنها در لباسي سياه و پرزرق و برق روي صحنه ظاهر شد.چشمانم را در نور شديد باز و بسته كردم تا بهتر ببينم.تشخيص نمي دادم زن است يا مرد...اوه خدايا او ليزي بود.
مات و مبهوت روي صندلي ام ميخكوب شدم.همه چيز از ذهنم بيرون رفت.نمي توانستم از ليزي چشم بردارم.
اصلا به ذهنم نمي رسيد او مي تواند چنين حركاتي انجام دهد.به هيچ وجه.منظورم اين است كه...ما با هم باله تمرين كرده بوديم ولي...او هرگز ...چطور ممكن بود كسي را بيش از بيست سال بشناسم ولي هنوز خبر نداشته باشم كه...
ليزي همراه فردي ديگر كه نقاب زده بود و حدس زدم ژان پل است حركات موزوني انجام مي داد.تمام حضار مات و مبهوت حركات او شده بودند.چقدر ليزي بشاش بود.ماهها مي شد او را چنين شاد و خوشحال نديده بودم.به او افتخار مي كردم.
اشك از چشمانم جاري شد.اب بيني ام هم سرازير شد.خدايا،دستمال هم نداشتم.واقعا مايه ي شرمندگي بود.مجبور شدم اب بيني ام را بالا بكشم.مستاصل شده بودم.
ناگهان چيزي به دستم خورد.جك بود كه دستمالش را به من مي داد.ان را از او گرفتم و انگشتانش دور انگشتانم حلقه شد.
***************
پس از اتمام برنامه حسابي سرحال بودم.ليزي مثل بالرين هاي حرفه اي تعظيمي كرد.من و جك هم حسابي او را تشويق كرديم و برايش دست زديم.
در ان سر و صداي دست زدن گفتم:
"به كسي نگو من گريه كردم."
جك لبخندي ماتم زده زد.
"باشه.به كسي نمي گم.بهت قول ميدم."
براي اخرين مرتبه پرده ها پايين افتاد.و مردم كيف و كت خود را برداشتند و اماده بيرون رفتن از سالن شدند.به محض اينكه بيرون امدم ذوق و شوقم از ميان رفت و دچار دلهره شدم.هرطور بود مي بايست جميما را پيدا مي كردم.
وقتي به محوطه بيرون رسيديم مردم به سوي سالن ان طرف حياط رفتند.
به جك گفتم:
"ليزي گفته اونو در مهموني ببينم.بهتره تو بري.من بايد يه تلفن فوري بزنم.بعد هم مي رم اونجا."
جك كنجكاوانه نگاهم كرد:
"حالت خوبه؟به نظر مي رسه عصبي هستي."
"نه خوبم...ذوق زده ام."
صبر كردم تا او از تيررس صدايم دور شد و فوري به جميما زنگ زدم.باز هم پيغام گير.دوباره شماره را گرفتم.باز هم روي پيغام گير رفت.از شدت ناراحتي دلم مي خواست جيغ بزنم.او كدام گوري بود؟چه غلطي مي كرد؟
چند لحظه صبر كردم تا بر اعصابم مسلط شوم.به دنبال راه چاره مي گشتم.بسيار خب،به مهماني ميرفتم و عادي رفتار مي كردم.سعي مي كردم هر طور شده جميماي لعنتي را گير بياورم.اگر هم نمي شد،صبر مي كردم تا او را ببينم.فعلا كه كاري از دستم برنمي امد.
همه چيز درست مي شد
************
مهماني شلوغ و پر سروصدا بود.تمام رقصندگان با لباس هاي مخصوص نمايش انجا بودند.به غير از حضار عده اي ديگر هم كه معلوم بود تازه از راه رسيده اند،بودند.پيشخدمتان مشغول پذيرايي بودند.سر و صدا هم كه گوش خراش بود.وقتي وارد شدم،كسي را نشناختم.ليواني شراب برداشتم و قاطي جمعيت شدم.به گفتگوها گوش مي دادم.
"...لباس باله ي جالبي..."
"وقت تمرين پيدا كردي..."
"قاضي حسابي تو ژست..."
ناگهان چشمم به ليزي خورد.حسابي سرحال بود و عده ي زيادي از وكلاي خوش تيپ هم دور و برش را احاطه كرده بودند.
ليزي رويش را برگرداندو او را در اغوش گرفتم.
"ليزي،باورم نمي شد به اين قشنگي برقصي،معركه بودي!"
فوري قيافه هميشگي اش را به خودش گرفت:
"اوه،نه.اصلا هم خوب نبودم.حسابي قاطي كرده بودم."
حرفش را قطع كردم:
"بس كن ليزي،محشر بود.گل كاشتي."
"ولي حسابي دست و پاچلفتي..."
سرش فرياد زدم.
"چنين حرفي نزن.عالي بود.جدي مي گم ليزي،معركه بود."
لبخندي زوركي زد:
"باشه...بسيار خب."
بعد با ذوق و شوق خنديد.
"بسيار خب من عالي بودم.راستي اِما،هيچ وقت تا اين حد احساس خوبي نداشتم.حدس بزن چي شده.از حالا مي خواهيم براي نمايش سال بعد برنامه ريزي كنيم.
حيرت زده به او خيره شدم.
"ولي تو گفتي هيچ وقت اين كار را انجام نمي دي و اگر حرفش رو زدي من مانعت بشم."
او دستش را در هوا تكان داد و گفت:
"علتش اضطراب قبل از صحنه بود.سپس صدايش را پايين اورد:
"راستي جك را هم ديدم."
خيلي جدي گفتم:
"بله شنيدم خاله زنك بازي در اوردي."
ليزي با شرمندگي گفت:
"اوه، اخه ازش خوشم مياد.به نظرم بهتره فرصتي ديگه بهش بدي...خب بگو ببينم چي گفت؟"
به او نزديك شدم و در گوشي گفتم:
"رازش را برام گقت."
ليزي از شدت تعجب دستش را روي دهانش گذاشت و گفت:
"نه بابا.شوخي مي كني؟بگو ببينم رازش چيه؟"
"نمي تونم بهت بگم."
ليزي مات و مبهوت به من زل زد:
"نمي توني بگي؟بعد از همه اينا...نمي خواي به من بگي؟"
"ليزي باور كم نمي تونم....اخه پيچيده س."
اوه،خدايا،مثل جك شده بودم.ليزي اخمي كرد و گفت:
"باشه اشكالي نداره.بدون اين هم مي تونم زندگي كنم...خب،شما دوتا با هم اشتي كردين؟"
سرخ شدم.
"فعلا نمي دونم شايد...."
مي بايست راجع يه جميما به او مي گفتم؟نه اذيت مي شد.فعلا كه كاري از دست هيچ كداممان برنمي امد.دو تا دختر كه كت و دامن پوشيده بودند پيش ليزي امدند.
"ليزي واقعا عالي بود."
خب ،حالا كه جك انجا بنبود بهتر بود شماره جميما را مي گرفتم.
با ترس و لرز تلفن را از كيفم بيرون اوردم ولي با شنيدن صدايي از پشت سر با عجله ان را سر جايش گذاشتم.
"اِما؟"
سرم را برگرداندم.حسابي متحير شدم.كانر با كت و شلواري شيك و مشروب به دست انجا ايستاده بود.موهاي بلوندش هم زير نور چراغ برق مي زد.فوري متوجه كراوات جديدش شدم.كراواتي ابي با خال هاي درشت زرد.كدام بي سليقه اي ان را برايش انتخاب كرده بود؟
"كانر اينجا چه مي كني؟"
با حالتي تدافعي گفت:
"ليزي برام كارت دعوت فرستاد.من هميشه به ليزي علاقه مند بودم.فكر كردم بيام اينجا.خوشحالم كه تو رو ديدم.اگه مايل باشي دلم مي خواد چند كلمه اي باهات حرف بزنم."
او مرا به سمت در كشاند. به جايي خلوت.كمي احساس تشويش كردم.بعد از مصاحبه تلويزيوني جك درست و حسابي با كانر حرف نزده بودم.منظورم اين است كه هر وقت چشمم به او مي افتاد راهم را به سويي ديگر كج مي كردم.
به او رو كردم:
"خب،مي خواستي راجع به چي حرف بزني؟"

پايان ص 433

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها