فصل 23-2
به محض اینکه وارد اتاق کارم شدم آرتمس سر و حال و شنگول سرش را بالا کرد .
" صبح بخیر .اما . "
او به کارولین پوزخندی زد " اخیرا کتابهای روشنفکرانه خوندی "
چه خنده دار . هاهاهاها ! حتی نیک هم دیروز از بس مسخره ام کرد خسته شد اما آرتمس که از رو نمی رفت
در حال آوردن کتم جوابی دندان شکن بهش دادم " راستش آره ، کتابی خوندم تحت عنوان چه باید کرد اگر همکار شما نفرت انگیز باشد "
صدای قهقهه خنده در دفتر کار پیچید . آرتمس سرخ شد و با تشر گفت : من نفرت انگیز نیستم
با خوشحالی کامپیوترم را روشن کردم و گفتم : من که چنین حرفی نزدم
پل که کیف و مجله ای در دست داشت از اتاقش بیرون آمد ، آرتمس حاضری به جلسه بریم ؟ او با حالتی تهدید آمیز به نیک رو کرد " راستی با اجازه چه کسی کوپن ویفر پنتر رو در مجله چاپ کردی " سپس جلد مجله را نگاه کرد " در مجله ی بولینگ ویکلی ، گمانم کار تو بوده . به عنوان محصول خودت "
لعنت خدا بر تو ! مرده شورت رو ببرن . خیال نمی کردم پل از این موضوع سر در بیاورد
نیک نگاهی منزجز کننده به من انداخت و من هم قیافه ای غصه دار به خود گرفتم
او با صدایی خشن گفت : آره درسته ! ویفرهای پنتر از محصولات منه . ولی از قرار معلوم ....
اوه خدایا ،دلم راضی نمی شد او به جای من مورد شماتت قرار گیرد
دستم رابالا بردم و گفتم : راستش . ایده ی ...
پل پوزخندی به نیک زد و گفت : می خواستم بهت بگم این ایده حسابی مورد استقبال قرار گرفت . با توجه به بازتاب ... فوق العاده بود
باورم نمیشد . آگهی مجله جواب داده بود ؟
نیک که معلوم بود مات و مبهوت شده است . گفت : منظورم اینه که ... عالیه
چه جوری به ذهنت رسید ویفر مخصوص نوجوانان را در مجله ی پیر و پاتالها تبلیغ کنی ؟
نیک دکمه ی سردستش را صاف و صوف کرد و در حالیکه سعی می کرد چشمش به من و دور و برم نیفتد گفت :راستش یه جور قمار بود دیگه . اما احساس کردم وقتش رسیده ... دست به خطر بزنم ... و از نظر طبقه بندی افراد مورد آزمایش ....
هی دست نگه دار او چه می گفت ؟
پل نگاهی پر از تایید به نیک انداخت و گفت : به هر حال ، آزمایش تو جواب مثبت داد و نکته ی جالب اینه که بر حسب تصادف با یه سری تحقیقاتی که در مورد بازاریابی در اسکاندیناوی داشتیم جور در اومده اگه دلت بخواد منو ببینی تا بیشتر درباره ش بحث کنیم
نیک با لبخندی ملیح گفت : البته ! چه ساعتی برات مناسبه ؟
چطور او می توانست ؟ عجب حرامزاده ای بود
با خشم و غضب از جای خود بلند شدم
" هی صبر کن ببینم . این ایده ی من بود "
پل اخم کرد . چی ؟
" تبلیغ در مجله ی بولینگ ویکلی ! ایده ی من بود . نیک درست میگم ، آره ؟ به نیک زل زدم "
او در حالیکه سعی می کرد چشمانش به چشمان من نیفتد گفت " شاید در این مورد با هم حرفهایی زده بودیم اما دقیقا یادم نمیاد .
اما بهتره یه چیزی رو یاد بگیری حواست باشه که کل جنبه ی بازاریابی به کار گروهی مربوط میشه
" نمیخواد سر من شیره بمالی ! این کار گروهی نبود . کاملا ایده ی من بود . من برای خاطر پدربزرگم این تبلیغ رو در مجله کردم "
مرده شورم را ببرند . سرانجام خودم را لو دادم
پل به من رو کرد . اول پدر و مادرت و حالا هم پدربزرگت ! اما با این حساب تو میخواهی کل خانواده ات رو به میدون بکشی ؟
" نه ، فقط .. با ترس ولرز به پل نگاهی کردم . خودت گفتی میخوای ویفر پنتر رو از رده خارج کنی .... بنابراین من فکر کردم بهتره پدربزرگم و دوستاش با کوپن ها تعداد بیشتری ویفر بخرن و ذخیره کنن . سعی کردم در جلسه ی مهمی که داشتم بهت بگم که پدربزرگ عاشق ویفر پنتره ! مخصوصا تمام دوستاش ! اگه نظر منو بخوای بهتره تو ویفر پنتر رو در رده ی سنی اونا بازاریابی کنی نه تو جوونا "
سکوت برقرار شد . پل مات و مبهوت بود . تعجب زده گفت : که این طور . دلیل اینکه نسل قدیم انقدر ویفر پنتر رو دوست دارن چیه ؟ تو میدونی اما ؟
" البته که می دونم "
نیک گفت : دلیلش ارزونی ویفره . چون سالمندانی که حقوق بازنشستگی ...
از سر بی حوصلگی حرفش را قطع کردم " نخیر ! دلیلش ... دلیلش .... اوه خدایا . اگر این حرف را می زدم پدر بزرگ مرا میکشت . دلیلش .... اینه که دندونای مصنوعی اونا از جای خودش در نمیاد
پل برای لحظه ای هاج و واج شد . سپس سرش را عقب برد و قهقههه ی خنده را سر داد . دندون مصنوعی ؟ او اشک چشمانش را پاک کرد " چه با حال ! تو یه پارچه نبوغی اما ! دندون مصنوعی !
ادامه دادم : اما طعم و مزه ی میوه های گرمسیری به درد نمی خوره . اگه نظر منو بخوای بدونی به این دلیله که محصول خریداری نداره
واقعا این جوریه ؟
تو در فرنی " پاپایا " می ریزی ؟
پل دوباره به خنده افتاد : اصلا و ابدا
همان طور که آنجا ایستاده بودم احساسی عجیب و غریب به من دست داد . گویی چیزی دردرونم در تلاطم بود
" خب حالا که این طور شده می تونی به من ارتقای مقام بدی ؟ "
خنده ی پل از بین رفت " چی "
سکوت برقرار شد
واقعا من چنین حرفی زده بودم ؟ با صدای بلند ؟
با صدایی لرزان ولی قاطعانه گفتم : میشه به من ارتفای مقام بدی ؟ خودت گفتی اگه موقعیت مناسب بازاریابی ایجاد کنم تو این کار رو می کنی ؛ خودت گفتی . یادته ؟
بفرما ! چه فرصت و موقعیتی بهتر از این ؟
زیر چشمی دیدم که ارتمس با حالتی مسخره کارولین را نگاه کرد
پل اهی کشید . اما ....
باز هم آهنگ صدای ارباب وار او به گوشم خورد . نمی توانستم بیش از این تحمل کنم . با صدای بلند گفتم : پل ، من منشی بخش نیستم . چون میخوای در بودجه صرفه جویی کنی مجبورم کلفتی دیگران رو هم بکنم . ولی من کارهایی کرده م که در رده ی کارهای آرتمس بوده و می دونم که می تونم کارهای بیشتری انجام بدم . من میدونم می تونم برای شرکت پنتر در حکم سرمایه باشم . اگه به من فرصت بدی بهت نشون میدم
پل برای لحظه ایی به من نگاه کرد ولی حرفی نزد . بالاخره به صدا در آمد .
" اما کریگن میدونی چیه ؟ تو یکی از ... یکی از جالب ترین مخلوقاتی هستی که درعمرم دیدم . به اطلاعت برسونم که من منشی جدید بخش رو استخدام کردم . اسمش آمانداس و قراره از هفته ی دیگه کارش رو شروع کنه "
وا رفتم
" آهان که اینطور "
اما قرار نبود خودم را ببازم . در نهایت اعتماد به نفس گفتم : خب تکلیف من چی میشه ؟
سکوتی در اتاق حکمفرما شد . همه منتظر بودند تا پل حرف بزند . من و پل چشم در چشم شدیم . گرمی و صمیمیت را در چشمانش دیدم . با قیافه ای تحقیر کننده سری تکان داد و گفت : بعدا به دفترم بیا تا با هم حرف بزنیم . خب حالا مرخصی
ضربان قلبم تندتر شد . صدایم را شنیدم . " نه ، حرفام تموم نشده ، پل یه چیز دیگه "
" این من بودم که فنجون کاپ جهانی تو رو شکستم "
او هاج و واج شد . چی ؟
معذرت میخوام . یکی برات میخرم .
به دور و برم نگاه کردم
" من بودم که دستگاه فتوکپی را خراب کردم . در حقیقت تمام مدت .... و اون فتوکپی تصویر باسن ..... " با توجه با قیافه های هیجان زده افراد داخل اتاق به سمت تخته ی اعلانات رفتم و فتوکپی تصویر باسنم را پاره کردم " عکس باسن من بود . دیگه نمیخوام اونجا باشه "
به آرتمس رو کردم و اما در مورد گیاه تو:
او با شک و تردید گفت : گیاهم چی ؟
او را کمی برانداز کردم . با ان بارانی و عینک مارک دار و ان ظاهر شیک و پیک اش که جار میزد هی من از تو سر ترم
لبخندی زدم و گفتم : من ... من ، سر در نمیارم گیاهت چه دردی گرفته . خب در جلسه بهت خوش بگذره