پاسخ به:رمان رازم را نگهدار
سه شنبه 21 دی 1389 11:13 PM
فصل20
"اِما،حالت خوبه؟"
حدود پنج دقيقه اي روي نيمكت نشسته بودم.حواسم به دور و بر نبود.ذهنم حسابي مغشوش بود.ناگاهن در ان شلوغي روزمره خيابان،صداي مردي به گوشم خورد.چشمانم را باز كردم و چشمم به يك جفت چشم سبز اشنا افتاد.
فوري شناختمش.آيدان بود،مردي كه در ابميوه فروشي كار مي كرد.گفت:
"همه چي خوبه؟حالت خوبه؟"
براي چند لحظه قادر نبودم جوابش را بدهم.احساس مي كردم تمام عواطف و احساساتم مثل سيني چاي كه به زمين مي افتد،كف زمين ولو شده است،و مطمئن نيستم اول كدام را بردارم.
بالاخره گفتم:
"گمان مي كنم مجبورم جواب منفي بدم."
او كمي دلواپس شد.
"اوه،از دست من كاري برمياد؟..."
با صدايي لرزان گفتم:
"اگه كسي تمام اسرار زندگيت رو توي تلويزيون فاش كنه،اونم مردي كه به اش اعتماد كردي،ديگه چه حالي برات مي مونه؟ديگه مي توني جلوي دوست و اشنا سرت رو بالا كني؟"
سكوتي توام با بهت برقرار شد.
"جوابم رو بده،اين كار درستيه؟"
او محتاطانه گفت:
"اِ...احتمالا نه."
"دقيقا منظور منم همينه.چه حالي مي شي وقتي كسي در ملا عام اعلام كنه كه تو لباس زير زنانه اي كه پوشيدي..."
رنگ از صورت ايدان پريد و فوري جواب داد:
"اما من كه لباس زير زنانه نپوشيدم!"
"مي دونم تو نپوشيدي...بر فرض كه پوشيدي...اما تو چه حالي مي شي اگه كسي موقع مصاحبه ي تلويزيوني اين حرفا رو بزنه؟"
ايدان اخم كرد و به فكر فرو رفت.
"هي،صبر كن ببينم.منظورت مصاحبه ي جك هارپره؟سر كار برنامه ي اونو تماشا كرديم."
با عصبانيت دستم را در هوا تكان دادم.
"اوه،عاليه!پس تو هم ديدي.خوب با اين حساب اگه كسي در دنيا اون برنامه رو نديده،مايه ي شرمندگيه."
"بگو ببينم...پس راجع به تو بود؟تويي كه پونزده تا فال مي خوني و راجع به...دروغ ... متاسفم.حق داري اعصابت خرد بشه."
"بله،احساساتم جريحه دار شده.عصبانيم،شرمنده م."
و اهسته اضافه كردم:" سردرگمم."
به قدري هاج و واج بودم كه احساس مي كردم روي نيمكت غش مي كنم.در عرض چند دقيقه دنياي من زير و رو شده بود.خيال مي كردم جك دوستم دارد.خيال مي كردم او...
سرم را در دستانم پنهان كردم.
ايدان پرسيد:
"ببينم...اون از كجا انقدر راجع به تو مي دونه؟تو و اون رابطه اي..."
سرم را بالا كردم.سعي كردم خونسردي ام را حفظ كنم.
"توي هواپيما باهاش اشنا شدم و... در طول مسافرت همه چي رو راجع به خودم براش گفتم.چند بار هم با هم بيرون رفتيم.راستش خيال مي كردم...مي دوني..."احساس كردم كه گونه هايم داغ شد.
"واقعيه.اما واقعيت اينه كه اون اصلا به من علاقه مند نبوده.مگه نه؟اون فقط مي خواست بفهمه كه يه دختر معمولي چه جوريه،اونم براي هدف بازاريابيش،براي خط توليد جديد زنانه ش.همين و بس."
درك اين مطلب ضربه اي سخت براي من بود.بي اختيار اشك از چشمانم جاري شد.
جك از من سوء استفاده كرده بود.
پس براي اين بود كه مرا براي شام به بيرون دعوت كرده بود.به اين دليل بود كه مجذوب من شده بود.به اين دليل بود كه هر چه من مي گفتم،برايش جالب بود.به اين دليل بود كه...پس عشق نبود.جنبه ي تجاري داشت.
به سختي اب دهانم را قورت دادم.
"معذرت مي خوام.من فقط...خيلي برام غافلگير كننده بود."
آيدان دلسوزانه گفت:
"نمي خواد خودتو ناراحت كني.واكنش تو كاملا طبيعيه."سرش را تكان داد.
"من از كسب و كارهاي بزرگ سر در نميارم.اما به نظرم اينجور ادما بدون خرد كردن افراد ديگه نمي تونن به جايي برسن.اونا بايد براي رسيدن به موفقيت سنگدل و بي مروت باشن."
مكثي كرد و صبر كرد تا گريه ام بند بيايد.
"اِما،مي شه يه نصيحتي به ات بكنم؟"
اشك چشمانم را پاك كردم و سرم را بالا بردم."چيه؟"
"به ورزش رزمي ادامه بده.بر ناراحتيت غلبه كن."
ناباورانه چشمانم را باز و بسته كردم.او به حرفهايم گوش نمي داد؟صداي هق هق گريه ام را شنيدم.
"آيدان...من ورزش رزمي انجام نمي دم.هرگز هم انجام نداده ام!"
او مات و مبهوت شد."راستي؟اما خودت گفتي كه..."
"دروغ گفتم."
آيدان پس از مكثي كوتاه گفت:
"كه اين طور...باشه.خوب،نگران نباش.مي توني بري سراغ يه ورزش سب كتر،مثل تائي چي..."
او با دودلي به من زل زد.
"ببين،اب ميوه مي خواي؟چيزي كه تو رو اروم كنه؟مي تونم برات اب انبه و موز بگيرم و براي تمدد اعصاب گل بابونه هم توش بريزم."
دماغم را پاك كردم."نه متشكرم."
نفس عميقي كشيدم و دستم را به سوي كيفم دراز كردم.
"بهتره برم خونه."
"حالت بهتره؟"
لبخندي زوركي زدم.
"حالم خوبه،خوبم."
*******************
البته دروغ بود.اصلا هم حالم خوب نبود.بمحض سوار شدن به مترو ،اشكم سرازير شد و روي دامنم ريخت.مردم پچ پچ مي كردند،اما من اهميتي نمي دادم.چرا مي بايست اهميت مي دادم؟بدترين ابروريزي برايم پيش امده بود.حالا اين چند نفر هم كه بر و بر نگاه مي كردند ،به جهنم.
احساس حماقت مي كردم.
البته كه ما دو نفر يار جاني نبوديم.او در اصل به من علاقه مند نبود.البته كه عاشقم نبود.
زني درشت هيكل كه لباسي با طرح اناناس پوشيده و بغل دستم نشسته بود گفت:
"عزيزم!ناراحت نباش.اون مرد ارزش نداره براش اشك بريزي.حالا برو خونه،صورتت رو بشور و يه فنجون چاي بخور."
صداي زني ديگر كه كت و دامن تيره پوشيده بود،به گوشم خورد.
"از كجا مي دوني اون واسه خاطر يه مرد گريه مي كنه؟حرف تو جنبه ي ضد فمنيستي داره.شايد گريه ش واسه خاطر چيز ديگه اي باشه.واسه موسيقي،يه بيت شعر،قحطي و گرسنگي در دنيا.وضعيت سياسي خاورميانه..."
سپس در انتظار جواب نگاهي به من كرد.
من اقرار كردم:
"راستش گريه م واسه خاطر يه مرده."
مترو توقف كرد و زن كت و دامن تيره به ما چشم غره اي رفت و پياده شد.زن لباس اناناسي هم چشم غره ي او را تلافي كرد و سپ به طعنه گفت:
"قحطي جهاني!چه حرفا!"
دست خودم نبود.خنده ام گرفت.او مهربانانه دستي به شانه ام زد.
"عزيزم نگران نباش.يه فنجون چاي با چند تا بيسكوييت شكلاتي بخور.بعد هم حسابي با مامانت گپ بزن.مادر كه داري،درسته؟"
اقرار كردم:
"راستش ،الان با هم حرف نمي زنيم."
"باشه،پس با بابات حرف بزن."
سرم را به نشانه نفي تكان دادم.
"خوب...با صميمي ترين دوستت چطور.دوست صميمي داري كه؟"
اب دهانم را قورت دادم.
"آره دارم.اما از طريق تلويزيون سراسري خبردار شده كه من توي رويا باهاش رابطه ي همجنس گرايي داشتم."
خانم لباس اناناسي بي هيچ حرفي براي لحظه اي مرا برانداز كرد.
"خوب،يه چايي بخور...و موفق باشي عزيزم."
از مترو پياده شدم و به سمت خيابان به راه افتادم.وقتي به چهارراه رسيدم،فين كردم و با كشيدن چند نفس عميق سعي كردم بر خودم مسلط شوم.
بعد از اين حرفهايي كه جك در تلويزيون زده بود،چطوري با ليزي رو به رو مي شدم؟
حالا بدتر از موقعي بود كه در دستشويي پدر و مادرش بالا اورده بودم.بدتر از موقعي بود كه او مرا در حال بوسيدن خودم در اينه ديده بود.بدتر از موقعي بود كه او مرا در حال نوشتن كارت والنتاين براي معلم رياضي ام ديده بود.
اي كاش او ناگهان تصميم مي گرفت چند روزي به سفر برود.اما بمحض باز كردن در،او از اشپزخانه بيرون امد و از طرز نگاه كردنش فهميدم كه هوا پس است.
جك نه تنها به من خيانت كرده بود،بلكه رابطه ي دوستي من و او را هم به هم زده بود.هرگز رابطه ي من و ليزي مثل سابق نمي شد.خوب،چه خاكي بر سرم مي كردم؟
ليزي به كف زمين زل زده بود.
"اوه،خدايا،اووم...سلام اما."
با صدايي گرفته جوابش را دادم.
"سلام.فكر كردم زودتر بيام خونه اخه تو شركت..."
حرفم را قطع كرد.سكوتي ازار دهنده برقرار شد.بالاخره گفتم:
"خوب...حدس مي زنم برنامه رو ديدي."
"اره ديدم.و من..."
ليزي گلويش را صاف كرد.
"مي خواستم بگم اگه...اگه مي خواي از اينجا برم،حاضرم اين كار رو بكنم."
اين هم سرانجام بيست و يك سال دوستي.با بر ملا شدن رازي پيش پا افتاده...اين هم ختم غائله.
خيلي سعي كردم جلوي اشكم را بگيرم.گفتم:
"اشكالي نداره.من از اينجا ميرم."
ليزي با ناراحتي گفت:
"نه من ميرم.تقصير تو كه نبود،اِما.من بودم كه ... چنين احساسي..."
"چي ميگي ليزي؟"
"احساس بسيار بدي دارم.من هرگز خيال نمي كردم ... چنين احساساتي..."
"اين حرفا درست نيست ليزي.من همجنس گرا نيستم."
"پس دو جنسي هستي.يا هر واژه ي ديگه اي."
"نه.من دو جنسي نيستم."
ليزي دستم را گرفت:
"اِما،خواهش مي كنم از جنسيت خودت خجالت نكش.من قول ميدم...من صددرصد طرفدار توام.هر تصميمي كه بگيري."
با فرياد گفتم:
"ليزي من دو جنسي نيستم.احتياج به حمايت تو ندارم.فقط خواب ديدم و بس.خواب عجيب و غريبي بود.دست خودم نبود و معنيش اين نيست كه من دو جنسي هستم.اصلا هيچ معني خاصي نداره."
ليزي يكه خورد.
"اوه،اوه.بسيار خوب.من خيال كردم كه..."
"نه اون يه كابوس بود.كابوسي بسيار بد."
"اوه،بسيار خوب."
سكوت برقرار شد.ليزي به ناخنهايش چشم دوخته بود و من هم با بند ساعتم بازي مي كردم.
"معذرت مي خوام اِما...حتما حسابي...تحقير شدي و..."
لبخندي زوركي زدم.
"احساس حقارت مي كنم و ... به من نارو..."
ليزي همدلانه گفت:
"بقيه هم توي شركت برنامه رو ديدن؟"
"برنامه رو ديدن؟چي ميگي؟همه برنامه رو ديدن.همه هم فهميدن من اون دختر هستم.همشون به من خنديدن.دلم مي خواست اب مي شدم و به زمين فرو مي رفتم."
ليزي با حالتي معذب گفت:"راستي؟"
"افتضاح بود."
چشمانم را بستم.بشدت احساس حقارت مي كردم.
"در عمرم انقدر احساس...تمام اسرارم براي مردم دنيا بر ملا شد.هرگز ورزش رزمي...هيچ وقت كتاب ديكنز نخوندم..."
صدايم لرزيد،نتوانستم خودم را كنترل كنم و اشكم سرازير شد.
"اوه،خدايا.ليزي حق با تو بود.احساس مي كنم چقدر...اون حسابي از من سوء استفاده كرد.از همون اول.هرگز به من علاقه مند نبود...من صرفا حكم پروژه تحقيقاتي بازار رو براش داشتم."
"تو اينو نمي دوني."
"چرا ،خوب مي دونم.واسه همين بود كه مجذوب من شد.واسه همين بود كه مجذوب هر حرفي كه زدم،شد.دليلش عشق نبود.بلكه اين بود كه دقيقا هدف بازاريابيش رو گير اورده بود.دختري عادي كه خدا براش رسونده بود.خودش توي تلويزيون گفت،مگر نه؟من دختري بي بو و بي خاصيتم."
"نه،اون اين حرف رو نزد."
"چرا هستم.هيچي نيستم.صرفا من يه ادم خل و چلم.من ادم زود باوري بودم.راستش خيال مي كردم جك دوستم داره.خيال مي كردم به همون اندازه كه من عاشقم،اونم..."
ليزي بغض كرده بود.
"مي دونم كه تو عاشق بودي.حالا بس كن.نمي خواد اينقدر حرص بخوري.تو به مشروب احتياج داري."
هر دو به بالكن نقلي مان رفتيم و در افتاب نشستيم و مشغول نوشيدن براندي شديم.با هر جرعه در دهانم احساس سوزش مي كردم.اما چند دقيقه بعد گرمي خاصي سرتاسر بدنم را فرا گرفت.
"بايستي همون اول دو زاريم مي افتاد.بايستي خرفهم مي شدم كه مرد كله گنده ي ميلياردري مثل اون هرگز به ادمي مثل من علاقه مند..."
ليزي براي هزارمين مرتبه اه كشيد.
"من كه باورم نمي شه...نمي تونم باور كنم كه همش فيلم بوده.اخه همه چي خيلي شاعرانه بود.تغيير عقيده و نرفتن به امريكا...اتوبوس...اوردن كوكتل صورتي براي تو..."
باز هم اشك در چشمانم جمع شد.
"اصل مطلب همينه.همينه كه باعث...تحقير...اون دقيقا مي دونست چي دوست دارم.من توي هواپيما بهش گفته بودم كه از دست كانر خسته شدم.مي دونست من عاشق هيجان و ذوقم...اون تموم چيزهايي رو مي دونست كه من دوست دارم،در اختيارم گذاشت...و من خل و چل هم باورم شد..."
"تو راستي خيال مي كني همه چي از روي نقشه بوده؟"
"البته كه از روي نقشه بوده.اون عمدا منو دنبال مي كرد و همه كارهامو در نظر داشت.مي خواست هر طور شده وارد زندگيم بشه.من حدس مي زنم اون تمام مدت همه رو يادداشت مي كرده."
جرعه اي ديگر براندي باعث لرزش من شد.
"هرگز به هيچ مردي اعتماد نخواهم كرد هرگز."
"اما به نظر مي رسيد اون مردي...خيلي خوبه.باورم نمي شه انقدر خودخواه باشه."
سرم را بالا كردم.
"ليزي،اينجور مردها بدون له و لورده كردن ديگران و سنگدلي به مراحل بالا نمي رسن.واقعا همين طوره."
ليزي اخمي كرد.
"شايد حق با تو باشه.خدايا چقدر ناراحت كننده س؟"
"اين صداي اِماس؟"
تا ص 353